Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۷ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

علیرضا رئیسی یه جوانِ هم سن و سال خیلی از ماهاست که در چابهار زندگی می کنه. این روزها که خیلی از صفحات شبکه های اجتماعی و دنیای مجازی، پر از نفرت و خشم و چشم و هم چشمی و خود نمایی و غر و ناله و نفرینه، این جوون  گوشی موبایلش رو برداشته و از روستاش (روستای "درگس") و مردمش عکس گرفته و عکسهاش رو در صفحه اینستاگرامش منتشر کرده. عکسهایی از روال عادی زندگی در روستا.  از قضا، بچه های روستا یکی از سوژه های اصلی عکسهاش هستند. بچه هایی که خیلی هاشون بعد از مدرسه، دامداری و کشاورزی می کنند.

حالا این آدم، یه فراخوان داده. نه نهادی ثبت کرده و نه موسسه خیریه ای ایجاد کرده. شماره حساب و آدرس خودش رو داده تا اگه کسی خواست، کمک نقدی یا غیرنقدی برای مدرسه رفتن این بچه ها بکنه. مدرسه این بچه ها در دهه چهل ساخته شده و ظاهرا الان نه امکانات حسابی داره نه حتی در و پیکر و سقف محکم. خانواده خیلی از این بچه ها با خشکسالی و تبعاتش و البته اعتیاد دست و پنجه نرم می کنند. طبیعیه که این شرایط، درس خوندن بچه ها و فراهم کردن امکانات تحصیلی رو براشون خیلی سخت می کنه. 

حالا که فرصت مهربونی کردن برامون فراهم شده، دریغ نکنیم، حتی اگر در حد فرستاندن چند خودکار و مداد از دستمون بر میاد.


شماره کارت برای کمک نقدی :

بانک ملی- علیرضا رئیسی 

6037991326544693

ادرس برای ارسال کمک های غیر نقدی٬: سیستان و بلوچستان.شهرستان چابهار. خیابان بلوار صیاد، کوچه گلریز دو پلاک یک، کدپستی:9971616817



  • دخترچه

دیروز خیلی گرم بود. به سی و چهار درجه رسید. فرق گرمای اینجا با جایی مثل تهران اینه  که اینجا دم داره و مرطوبه. تحمل گرمای دم کرده برای من خیلی سخت تره تا گرمای خشک. یعنی نفس آدم بالا نمی اومد. اینجا هم  اکثر ساختمانهای اداری و خانه ها مجهز به وسایل خنک کننده نیستند. من هم در این دو سال،  تنبلی کردم و پنکه نخریدم برای خانه ام. خلاصه انقدر داغ کرده بودم که احساس می کردم از پوستم گرما ساطع می شه. موقع افطار، یک پارچ خاک شیر خوردم ولی بازم بدنم داغ بود. شب هم که دوباره کهیرها حمله کردند و تمام تن و بدنم خط خطی شد.

عصر دیروز، وقتی که از اوج گرما دیدم که نزدیکه غش کنم، کمی زودتر از محل کار اومدم بیرون. تازه با ویولت از حیاط محل کارم خارج شده بودم که دیدم صدای ریختن آب از آسمان اومد. مثل اینکه کسی یک سطل آب را خالی کنه یک "شیییییت" بلند شنیدم! بعد یکهو دیدم دستم که روی دسته ویولت بود، خیس شده. شاید لحظه ای از این حس خنکی لذت هم بردم!  بعد دیدم که خیسی دارد رنگ سفید می گیره به خودش. با توجه به ابعاد صدا فهمیدم که خدا رو شکر من فقط از قطرات اظهار لطف مرغان هوا بهره مند شده ام! جالبه که امروز هم همان نقطه دستم کهیر زده و هی می خاره!

  • دخترچه



حمله غول بچه های بدجنس یعنی اینکه:

- خاطره بی احترامی دردناکی که مهماندار هواپیما چهار سال پیش بهم کرد یک دفعه  انقدر پررنگ شود که دو روز ذهنم را اشغال کند.

-احساس کنم که یک سی ساله به درد نخورم. 

-یاد رفیقانی که نارفیق شدند بیفتم و مدام دنبال چرایی اش بگردم که حتما یک چیزی در من هست که این طور آدمها سر راهم می آیند.

-فکر کنم تعداد آدمهایی که توی دنیا بهم اهمیت می دهند، خیلی کمه، خیلی خیلی کم.

-مدام دنبال تقصیرات خودم بگردم که در فلان موقعیت، باید چنین می کردم و چنان.

-خودم را بگذارم جای تک تک آدمهایی که در طول زندگی ام دیدم و منفی ترین قضاوت هاشون نسبت به خودم را تصور کنم...


شاید این حَملات برای همه آشنا نباشد. این حمله ها را کسانی خوب می شناسند که با شرم، آشنایی عمیق و دیرینه دارند. نه اشتباه نکنید... شرم، خجالت نیست.

"شرم، احساس یا تجربه شدیدی است که شما را به این باور می رساند که معیوب هستید و در نتیجه، ارزش مورد قبول واقع شدن و یا تعلق را ندارید."  

(Brene Brown, I Thought It Was Just Me (but it isn't): Making the Journey from "What Will People Think?" to "I Am Enough" (2007)  )


غالبا شرم با احساس گناه و یا احساس حقارت اشتباه گرفته می شود. تمرکزِ احساس گناه یا عذاب وجدان، بر آنچه شما انجام داده اید است، در حالیکه، شرم، شما را و کیستی تان را هدف قرار می دهد. احساس حقارت هم با شرم متفاوت است. وقتی شما در ملاء عام به دلیل عملتان مورد مواخذه قرار بگیرید، اگر باور داشته باشید که این سرزنش بیجا بوده، احساس حقارت می کنید. اما اگر احساس کنید که مستحق چنین رفتاری بوده اید، شرم بر شما غلبه کرده است.

شرم احساسی است که دست و پایتان را می بندد. برچسب "بد بودن"، "احمق بودن"، " چاق بودن" و... به شما می زند و به سمتی سوقتان می دهد که باور کنید که لیافت برچسب هایی که خورده اید را دارید.


شرم، یکی از آن غول بچه هایی است که با افسردگی رابطه خیلی حسنه ای دارد. یعنی کافی است که بیابد و بار و بندیلش را پهن کند و بعد با یک سوت، رفیق شفیقش افسردگی را خبر کند. شرم به راحتی می تواند شما را گول بزند که دارد واقع گرایانه تحلیلتان می کند و هدفش اصلاح است. اما در نهایت، شرم هیچ حرفی برای گفتن ندارد جز اینکه: تو همین هستی، ارزش نداری که تعلقی بین تو و بقیه شکل بگیرد... کیستی تو معیوب است و لایق دوست داشته شدن نیستی.

وقتی گفته می شود که شرم را باید درمان کرد، هدف این نیست که شما در مقابل اعمالتان احساس مسئولیت نکنید و دچار کبر و خود بزرگ بینی شوید. هدف، تنها و تنها این است که با خودتان همدل باشید، خودتان با تیشه نیفتید به جان عزت نفستان. برنه براون خیلی خوب این راهکارها را در کتابهایش و سخنرانی هایش توضیح می دهد. قبلا لینک تد تاک مربوط به شرم اش را در وبلاگم گذاشته ام. راستش، اصلا کار من نیست که الان در چند پاراگراف آن راهکارها را توضیح بدهم. بیشتر هدفم از این نوشته این بود که تعریف شرم را بازگو کنم. چون بارها شده که وقتی گفته ام راجع به شرم مطالعه می کنم و فهمیده ام ریشه بسیاری از مشکلات در شرم است، آدمها فکر کرده اند که از خجالت یا تحقیر می گویم. به نظرم، این خودش قدم بزرگی است که بتوانیم حداقل به تعریفی از مشکل برسیم.

با همه اینها، تمرین برای صلح درونی، یک تمرین مداوم است. اینطور نیست که آدم فکر کند که غولبچه ها رفتند و دیگر نمی آیند. برعکس، درست در اوج اینکه شما فکر می کنید همه چی خوب شده است و دیگر ریخت نحسشان را هم نمی بینید، پیدایشان می شود. و خب، همیشه آسان نیست کنترل دوباره شان. به خصوص که فکر می کنید که هرچه رشته اید پنبه شده است و باید دوباره از صفر شروع کرد. به خاطر همین شاید فشار بازگشت غولبچه ها بعد از اینکه یک بار مهارشان کرده اید بیشتر باشد نسبت به وقتی که کلا نمی توانستید  به طور خودآگاه مهارشان کنید. 

اما راستش الان که دارم اینها را می نویسم به این نتیجه رسیدم که شاید بازگشت گاه به گاه غول بچه ها لازم است برای اینکه یادمان نرود جرات مقابله را. مهمتر از آن شاید بشود از عزلت ناشی از بازگشتشان بهره گرفت برای دوستی بیشتر با خدا.



  • دخترچه

بیش از ده سال گذشته و من امروز با دیدن عبارت "حکومت فرقه دموکرات در آذربایجان "، ناگهان دچار همان حسی می شوم که سر کلاس حقوق بین الملل ، وقتی او سوال پرسید، داشتم. حسی که ملغمه ای بود از میل به فتح ناشناخته ها و گرایش به صعب الوصول ها و شک... شک به دوست داشته شدن یا مورد انزجار واقع شدن از سمت او. 

شخص "ج.ی.م.ز پاتر" ، هنوز هم برای من همانقدر گنگ است و نامعلوم و البته بسیار کمرنگ. دیگر سوالهای بی جواب آزارم نمی دهد و در پی رمزگشایی هفت ترم هم کلاسی بودن و حرف نزدن با هم نیستم. حتی نمی خواهم بدانم معنای آن لبخندها و نگاههای مرموز و بعدها روبرگرداندن هایش چه بود. اینکه اصلا چطور می شود که دو آدم بی آنکه با هم کلمه ای حرف زده باشند، رابطه ای بین شان شکل بگیرد که آخرش هم معلوم نشود از جنس اشتیاق است یا کراهت را مدتهاست که رها کرده ام. حتی اولین و آخرین کلامم که یک "بفرمائید" با تن صدای غیر طبیعی بود که پوزخند پاسخش شد هم دیگر خاطره تحقیرکننده ای محسوب نمی شود.

اما خدا نکند که ردپایی مرا ببرد به ده سال پیش. نه به خود ده سال پیش، بلکه به حس و حال دانشجوی سال دوم بودن و ساختمان صورتی- خاکستری و سربالایی دانشکده. به آن حس تعلیق بین اشتیاق و انزجار. به آن حسی که حول خاص بودن او می چرخید.

نه! پاتر... اشتباه نکن! تو همان وقت که من از پنجره دیدم آب دهانت را بر زمین انداختی، برای من تمام شدی! دیگر از هیبت آن موجود ناشناخته جذاب تبدیل شدی به یکی مثل سایر سیاهی لشکر آن دانشکده. یعنی حتی اگر آن بچه بازی های بهار هشتاد و چهارت که تا من را میدیدی راهت را کج می کردی به سمت دیگر یا اینکه در کلاس در دورترین نقطه از من می نشستی هم کافی نبود برای اینکه دیگر خاص نبینمت، یک تکه آب دهان ناقابل تا حد خوبی این کار را انجام داد! 

داشتم می گفتم آقای پاتر... اشتباه نکن. من حتی اگر الان در خیابان ببینمت، به سختی می شناسمت. اما می دانی؟ امان از سال هشتاد و سه و حس هایش. دخترچه هشتاد و سه که امروز شاید چیز زیادی ازش باقی نمانده باشد، من را منقلب می کند. نمی توانم بگویم که جنس حسم، حسرت و دل تنگی است یا سرزنش و افسوس به خاطر دیدنِ بیش از حد یکی که بی جهت از سیاهی لشکر متمایزش کرده بودم... نه، اصلا هیچ کدام از اینها نیست. دخترچه هشتاد و سه، در آن همه سردرگمی، پناه امنی می خواست که پیدایش نمی کرد و منِ این روزها، هر بار به بهانه ای- حالا می خواهد فرقه دموکرات آذربایجان باشد یادیدن عکس یادداشت نویس محبوب آن سالهایم در همشهری جوان و یا هر ردپایی از آن روزها- دخترچه هشتاد و سه را می بینم، دلم می خواهد دستم را ببرم لاى موهایش و نازش کنم. بعد در گوشش بگویم که دنیا خیلی بی ثبات تر از این حرفهاست. بگویم که صمیمی ترین دوست دانشگاهش در عرض چند ماه می شود یک غریبه. بعد  با یکی که آن موقع غریبه بود، دوست می شود و خوشحال می شود از این دوستی جدید. کمتر از دو سال دیگر، آن رفیق هم میشود  نا رفیق.  دوست دارم بهش بگویم که پاتر از دانشکده می رود و او دیگر نمیبیندش. حتی برایش فاش کنم که بعدتر، با یکی از دوستان نزدیک پاتر، رابطه دوستانه خوبی پیدا میکند. آن دوست، در بین حرفها از خوبی ها و خاص بودن های پاتر می گوید و او... او خویشتن دارانه سکوت می کند و سوالهایش را نمی پرسد. هوس می کنم به دخترچه ده سال پیش بگویم که او دل می بندد به تازه وارد دانشکده. تازه واردی که فرقش با پاتر این است که حرف می زند. بحث می کند، گله می کند، و نهایتا می گوید که دل در گرو او دارد. اما...باید آخرش اضافه کنم:"عجله نکن دخترچه ! این پایان خوش ماجرا نیست. تازه وارد هم فرد اشتباهیِ زندگی توست..."

بعد که همه اینها را گفتم و دخترچه با ناباوری نگاهم کرد، یواشکی یک لیوان معجون فراموشی آماده می کنم که بنوشد و حرفهایم یادش برود و زندگی خودش را بکند. دخترچه که صدایش کمی می لرزد می گوید: چقدر همه چیز با آنچه من میبینم فرق دارد... من لبخندی حکیمانه می زنم و لیوان را به دستش می دهم و می گویم: این را بخور آرامت می کند. 

  • دخترچه

پارسال در طول ماه رمضان بود که طی صحبت با یک خواستگار اشاره کردم به اینکه دوست دارم رابطه بهتری با قرآن داشته باشم و قرآن خواندن در برنامه زندگی ام قرار بگیرد. داشتم توضیح می دادم که به نظرم یک ازدواج خوب این امکان را برای آدم فراهم می کند. زمانی که این را می گفتم این آرزو چیزی بود از جنس آنهایی که حس می کردم تا عملی شدنش خیلی فاصله دارم و برای همین شاید فکر می کردم که یک شریک مومن و صالح می تواند چنین انگیزه ای در من ایجاد کند. بماند که جناب خواستگار هم کمی انگار از این آرزوی من ترسید و لابد فکر کرد پس فردا قرار است با چوب بالای سرش بایستم که بیا با هم قرآن بخوانیم! 

خدا اما این آرزو را جدا کرد انگار و گذاشتش جایی در صدر لیست خواسته هایی که می خواست کریمانه اجابتشان کند. در عرض چند ماه، فهمیدم برای اکثر کارهایی که دوستشان دارم اما از شروعشان واهمه دارم، نباید منتظر همراه و شریکی باشم. همین شد که در طول یک سال گذشته، به تدریج ارتباط بهتری با قرآن پیدا کردم. همه چیز دست به دست هم داد که کم کم یاد بگیرم لذت بردن از خواندن قرآن را. نقطه اوج ماجرا هم دوستی با رقیه بود و پیشنهادی که همان شب اول داد که اسم من را در یک گروه ختم قرآن قرار دهد. منی که این اواخر، از پذیرش این دست مسئولیت ها گریزان بودم، بی درنگ پذیرفتم و شروع کردم به هفته ای یک جزء خواندن. و تازه فهمیدم که قرآن را هرچه مداوم تر بخوانی، بیشتر مونست می شود.


عنوان نوشت: 

قال علی علیه السلام :فیهِ رَبیعُ القُلوبِ وَیَنابیعُ العِلمِ وَ ما لِلقَلبِ جِلاءٌ غَیرُهُ .   نهج البلاغه خطبه 176

قرآن بهار دل ها و چشمه های دانش است و دل را جز به وسیله آن جلایی نیست .

                                                                         


  • دخترچه

شاید دلم برای بار و بندیلم که فعلا توی خونه قبلی جا مونده تنگ شده باشه، اما از دیروز که به طور جدی در و دیوار خونه جدید رو واکاوی کردم و از اون مهمتر برخورد صاحبخونه و احترامش به شعور کاربرها رو دیدم، مطمئن شدم که خونه جدید رو خیلی بیشتر دوست دارم. اما هنوز نیاز به زمان دارم تا بتونم بیام مفصل بنویسم.

  • دخترچه

شاید برای شروع باید کمتر از این تلخ بود که من الان هستم. اما تلخم. دلیل این تلخی هم فقط این نیست که امکان مهاجرت درست و حسابی با بار و بندیل ازم سلب شده. لطفا نیایید بگید که آدم نباید خودش رو در بند چهار تا نوشته و آرشیو مجازی کنه. من از تیکه تیکه شدن خونه و زندگی ام خوشم نمیاد. همین طوریش هم زندگی ام بین دو کشور پخش و پلاست (ریا نشه اما یه مدت در چهار کشور پخش بود!). دوست ندارم خونه مجازی ام  هم اینطور باشه. اما خب فعلا دستم جایی بند نیست.


اما گفتم که دلیل تلخی این روزهام فقط این داستانهای مربوط به وبلاگ نیست. حتی بعد از همه تلاش هایی که در جهت صلح درونی و بیرونی کردم و نتایج امیدوارکننده ای که دیدم، می دونستم که سگ سیاه می تونه درست موقعی که انتظارش رو نداری بیاد سراغ آدم. یه جایی از کتاب Eat, Pray,  Love، الیزابت در یک پارک در رم ایستاده که... 

ببخشید اصلا حوصله ترجمه ندارم. خودتون بخونید:


Depression and Loneliness track me down after about ten days in Italy. I am walking through the Villa Borghese one evening after a happy day spent in school, and the sun is setting gold over St Peter's Basilica. I am feeling contented in this romantic scene, even if I am all by myself, while everyone else in the park is either fondling a lover or playing with a laughing child. But I stop to lean against a balustrade and watch the sunsent, and I get to thinking a little too much, and then my thinking turns to brooding, and that's when they catch up with me.


They come upon me all silent and menacing like Pinkerton Detectives, and they flank me- Depression on my left, Loneliness on my right. They don't need to show me their badges. I know these guys very well. We've been playing a cat-and-mouse game for years now. Though I admit that I am surprised to meet them in this elegant Italian garden at dusk. This is no place they belong.


I say to them, "How did you find me here? Who told you I had come to Rome?"

Depression, always the wise guy, says, "What- you're not happy to see us?"

"Go away," I tell him.

Loneliness, the more sensitve cop, says "I'm sorry ma'am. But I might have to tail you the whole time you're travelling. It's my assignment."

"I'd really rather you didn't," I tell him, and he shrugs almost apologetically, but only moves closer.


Then they frisk me. They empty my pockets of any joy I had been carrying there. Depression even confiscates my identity; but he always does that. Then Loneliness starts interrogating me, which I dread because it always goes on for hours. He's polite but relentless, and he always trips me up eventually. He asks if I have any reason to be happy that I know of. He asks why I am all by myself tonight, yet again. He asks (though we've been through this line of questioning hundreds of times already) why I can't keep a relationship going, why I ruined my marriage, why I messed things up with David, why I messed things up with every man I've ever been with. He asks me where I was the night I turned thirty, and why things have gone so sour since then. He asks why I can't get my act together, and why I'm not at home living in a nice house and raising nice children like any respectable woman my age should be. He asks why, ecaxtly, I think I deserve a vacation in Rome when I've made such a rubble of my life. He asks me why I think that running away to Italy lika college kid will make me happy. He asks where I think I'll end up on my old age, if I keep living this way.


I walk back home, hoping to shake them, but they keep following me, these two goons. Depression has a firm hand on my shoulder and Loneliness harangues me with his interrogation. I don't even bother eating dinner; I don't want them watching me. I don't want to let them up the stairs to my apartment, either, but I know Depression, and he's got a billy club, so there's no stopping him from coming in if he decides that he wants to.


"It's not fair for you come come here," I tell Depression. "I paid you off already. I served my time back in New York."

But he just gives me that dark smile, settles into my favourite chair, puts his feet on my table and lights a cigar, filling the place with his awful smoke. Loneliness watches and sighs, then climbs into my bed and pulss the covers over himself, fully dressed, shoes and all. He's going to make me sleep with him again tonight, I just know it.



راستش، من دلم می خواست مهمون نوازتر باشم برای حواننده هام. اما خب، نشد...


   

  • دخترچه