Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است


این متن را در در خرداد 92 نوشته بودم به عنوان "تنها در خانه جدید 2" که ادامه ای بود بر پست "تنها در خانه جدید 1". گرفتاری و بی همتی مانع از این شد که کاملش کنم. دیروز اما اتفاقی افتاد که یاد این پست نیمه کاره افتادم و رفتم سر وقتش:

------------------------------------------------------------------------

تنها در خانه جدید 2

با استقرار در خانه جدید،  انگار تمام آرامش های گم کرده را پیدا کرده باشم. یواش یواش، وسایل خانه را تکمیل کردم و البته نیروی کمکی هم از جانب خانواده ام در چند آخر هفته پیاپی رسید تا این خانه شد خانه!

همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه یک شب دیدم آب گرم ندارم. کاشف به عمل آمد که آب گرمکن کار نمی کند. از همسایه پائینی خواستم که روشنش کند. آن بنده خدا هم آمد و روشنش کرد. اما این قصه دوباره و چندباره تکرار شد. دیدم نمی شود هربار همسایه بدبخت را بکشانم بالا که بیاید آب گرمکن روشن کند. با صاحبخانه صحبت کردم و قرار شد تعمیرکار بفرستد.

سختی آمدن نیروهای خدماتی به خانه در اینجا این است که ساعت دقیق نمی دهند. مثلا می گویند ما بین ساعت 1 تا 4 می آئیم. حالا ممکن است تعمیرکار ساعت 1 بیابد و یا راس ساعت 4! به خاطر همین برای کسی که کار می کند، این طور هماهنگی ها سخت تر می شود. اما چاره ای نبود. با رئیس صحبت کردم و طبق معمول درک کرد شرایط را و من آمدم خانه. تعمیرکار آمد و بعد از مدتی ور رفتن با آب گرمکن گفت که درست شده و من هم خوشحال و راضی برگشتم سر کار. چهار- پنج روزی بیشتر نگذشته بود که دوباره آب گرمکن از کار افتاد! این بار اما روز جمعه بود و من می دانستم اگر تعمیرکار همان روز نیاید، رسما تمام شنبه و یکشنبه را هم باید یخ بزنم از درد بی شوفاژی، و هم اینکه باید بدون آب گرم سر کنم! خلاصه آنقدر به صاحبخانه زنگ زدم تا توانست دوباره هماهنگ کند که مجددا تعمیرکار بفرستند. دوباره آمدم خانه. همان زمان که دم خانه رسیدم، ماشین تعمیرکار اعزامی هم پارک شد و پسر جوان برایم دست تکان داد. این یکی برخلاف تعمیرکار اولی، انگلیسی خیلی خوبی صحبت می کرد. از آن آدمهای گرم بود و سر حرفمان باز شد. از تفاوت های فرهنگی گفت. از ایران پرسید. از مسلمانان پرسید. از تجربیات خودش با مشتری های مختلف گفت. آدم نسیتا عمیقی بود. اما در عین حال خیلی هم شوخ بود. از آنها بود که خیلی تیزهوشانه از قوه طنزشان استفاده می کنند. یعنی خیلی حرفهایی که این به من زد را اگر یک مرد دیگر می زد، من همانجا حالم بد می شد! اما این یکی خوب بلد بود که شوخی های حتی یک مقدار مورد دارش  را طوری بگوید که تو فقط خنده کوتاهی کنی  و شانه بالا بیندازی. و بعد هم سریع عذرخواهی می کرد که قصد بی ادبی نداشته. خلاصه، این آقا خیلی هم ظاهرا وارد بود در کار تعمیرات. یک کلاس آموزشی هم برای من گذاشت در مورد شیوه کار کردن آب گرم کن. بعد هم گفت می خواهم اذیتت کنم اما قصدم خیر است. من الان خاموشش می کنم تا خودت هم یاد بگیری که اگر زمانی به دلیل طوفان آب گرمکنت خاموش شد، چطور روشنش کنی. خلاصه من را فرستاد بالای کابینت و به طور عملی آموزش روشن کردن را شروع کرد. وقتی تمام شد و می خواستم بیایم پائین، گفت من می خواهم محترمانه دستت را بگیرم و کمکت کنم که پائین بیایی اما تقصیر خودت است که اجازه نمی دهی دستت را بگیرم! شاید هرکس دیگری با من اینطور حرف می زد، خیلی موضع می گرفتم. اما نمی دانم این بشر چه داشت در نوع حرف زدنش که باز هم خندیدم و به روی خودم نیاوردم!

... (ادمه را قرار بوده که بعدا بنویسم!)

 --------------------------------------------------------------------------------------------------

القصه، این ماجرای آبگرمکن خیلی جدی تر از چیزی بود که موقع نوشتن متن بالا فکر می کردم. بعد از آمدن آن تعمیرکار شنگول، یک بار دیگر هم آب گرمکن خراب شد و این بار شرکت تعمیرکار، مرد جا افتاده تری را فرستاد و او تشخیص داد که مشکل از دود کش است و بنابراین باید با شرکت های تمیزکننده دودکش تماس می گرفتم. دو تا پیرمرد نمکین که سر تا پایشان پر از دوده بود و شاید هم پدر و پسر بودند، آمدند و نگاهی به لوله بالای آب گرمکن انداختند و کاشف به عمل آمد که اصلا آب گرمکن من راه خروجی به دود کش نداشته و این همه وقت عملا دودکشی وجود نداشته! خدا خیلی رحم کرده بود که خفه نشده بودم. خلاصه گفتند باید برایت راه به دودکش بکشیم و برای بیش از یک ماه بعد وقت دادند. نهایتا هم سر وقت تعیین شده آمدند و یک نصفه روز کار کردند و بالاخره من هم راهی به دودکش پیدا کردم.

از بعد از این تعمیر اساسی، دیگر مشکل آب گرمکن نداشتم. سال 2014 که شد از شرکت تعمیرکار برای بررسی سالانه آمدند. این بار هم همان پسر مشنگ آمد. از آنجا که دفعه قبل، قبل از خداحافظی کمی پایش را از گلیمش درازتر کرده بود، من دیگر حوصله اش را نداشتم. یعنی تا از پنجره دیدم دارد می آید، حالم گرفته شد. این بار خیلی بهش رو ندادم و کارش را کرد و رفت. دفعه قبل یک نکته خوب بهم گفته بود که باعث صرفه جویی قابل توجهی در هزینه گاز می شد. برای پیاده کردن آن نکته باید یک کلید کار می گذاشتم در آب گرمکن. شماره اش را داده بود که اگر خودم نتوانستم، کمکم کند. یک بار که برادرم آمده بود بهش زنگ زدیم و پرسیدیم و کلید را نصب کردیم. خلاصه وقتی برای بررسی سالیانه آمد، کلی هم ذوق کرد که توصیه اش را عملی کرده بودم و دوباره تاکید کرد که وقتی قبض سالیانه گاز بیاید می فهمم چقدر صرفه جویی شده. نهایتا هم کارش را کرد و رفت.

من هم در این یک سال هیچ مشکلی با سیستم گرمایشی نداشتم. البته در سال 2015 خودشان نامه ندادن برای کنترل سالیانه و من هم پی گیر نشدم. پریشب که روی تخت چمباتمه زده بودم دیدم شوفاژ یخ یخ است. هرچه درجه ترموستات را زیاد کردم دیدم نخیر، فرقی نمی کند. خلاصه شستم  خبر دادر شد که باز مشکلی پیش آمده. از طرفی من قرار بود جمعه را مرخصی بگیرم که بالاخره خانه تمیز کنم، چون به امید خدا قرار است آخر هفته خانواده ام بیایند. حالا با این اتفاق من باید خانه را تا قبل از آمدن تعمیرکار تمیز می کردم و خانه هم کن فیکون بود! این شد که دوشنبه ظهر را اجازه گرفتم و زودتر آمدم خانه تمیز کنم و به صاحبخانه گفتم برای سه شنبه با تعمیرکار هماهنگ کند. اما بدون آب گرم، واقعا یک چیزی کم بود. با کتری برقی، آب جوش درست می کردم برای تمیزکاری هایم که خودش دردسری بود. شب یکهو یادم آمد که تعمیرکار مشنگ یادم داده بود که آب گرمکن را روشن کنم. حالا که روی کابینت تمیز و خلوت شده بود، می شد بروم رویش بایستم و ببینم شعله آب گرمکن روشن است یا نه. خلاصه رفتم روی کابینت و دیدم که شعله ای در کار نیست. دست به کار شدم و شروع کردم به فندک زدن. بار اول نشد. بار بعد بیشتر نگه داشتم، روشن شد!! خودم هم باورم نمی شد! فقط در دلم می گفتم خدا خیرت بدهد تعمیرکار خل و چل که ماهی گیری یادم دادی!

حالا هم خدا رو شکر فعلا خاموش نشده. خانه کامل جمع نشده، ولی ان شاالله تا آخر هفته خانه تکانی هم تمام می شود. دوشنبه آینده باید یک رقابت تخصصی بین المللی در رشته خودم را داوری کنم. راستش قبول کردن این مسئولیت برای من مستلزم شجاعت زیادی بود. اما من تصمیم گرفتم ریسک کنم و با آگاهی به اینکه کامل نیستم، این شجاعت را به دست آوردم که این مسئولیت را قبول کنم. دعا کنید که خدا کمکم کند و نتیجه هم خوب باشد.


  • ۰ نظر
  • ۲۰ اسفند ۹۳ ، ۱۶:۴۲
  • دخترچه


آیدای خاطره عجله داشت زودی بیاد تو بغلش برای همین سه هفته زودتر به دنیا اومد!

تولدت مبارک عزیز دل خاله دخترچه!



  • ۰ نظر
  • ۱۴ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۳۰
  • دخترچه


همکار، هفته پیش دو روز را به خاطر مریضی مرخصی گرفته بود و من هم باهاش همکاری کردم با اینکه یک روزش را خودم می خواستم مرخصی بگیرم. صبح امروز سری به اتاقم زد و با لحنی طلبکار پرسید: "من نبودم، کسی توی اتاقم رفته؟"داستان از این قرار است که بعضی از وسایل مشترک در اتاق اوست و وقتی لازم باشد، باید از آنجا برداریم. از قضا جمعه عصر، رئیس می خواست کاری انجام دهد که نیاز به وسیله ای داشت که در اتاق اوست. در همه این مدت من هیچ وقت اعتراض نکرده ام بهش که چرا اینها باید در اتاق تو باشد. هر وقت لازم دارم، محترمانه ازش اجازه می گیرم، با اینکه همه می دانیم که این وسایل مال او نیست و برای استفاده هر هشت نفر بخش ماست! خلاصه جمعه هم مجبور شدم کلیدش را بگیرم و بروم در اتاقش تا از آن وسیله استفاده کنم و اتفاقا آنقدر عجله داشتم که اصلا به اتاقش نگاهم نکردم. وقتی این را پرسید من مثل بچه ای که برای ناظمش دارد توضیح میدهد، توضیح دادم که از من فلان کار را خواستند و من رفتم در اتاقت و اتفاقا دیدم نامه هایت هم کف زمین بود، حتما برایت از زیر در رد کردند. او هم با لحن طلبکاری گفت آها!

بعد از این همه مدت تمرین، به این مرحله رسیده ام که نگذارم رفتارش یک روزم را کامل خراب کند، اما راستش از خودم بدجور شاکی ام. من چرا یاد نمی گیرم سوال را با سوال جواب بدهم؟ این دقیقا کاری است که خود همکار می کند. چرا به جای یک "چطور مگه؟" کوتاه، انقدر توضیح میدهم که نکند یک صدم ثانیه  طرف فکر بدی در مورد من بکند؟ چرا انقدر اجازه میدهم ملت طلبکارم شوند؟ چرا هربار می گویم دفعه بعد انقدر توضیح نمی دهم، و باز دفعه بعد نمی توانم قبل از توضیح دادن، کمی فکر کنم که اصلا توضیح لازم است یا نه؟ آمدم سر این مورد کمی با خودم دعوا کنم، دیدم این روش هم خیلی در تضاد با مهربانی با خود است. به جایش به خودم گفتم همین که تا حدی پیشرفت کرده ام غنیمت است، اما دفعه بعد سعی می کنم به خودم احترام بیشتری بگذارم.

ف با دانشگاه برای سفری کوتاه به این شهر آمده. چهارشنبه می آیند اینجا. من هم هرچه فکر کردم دیدم بهترین راه احترام گذاشتن به خودم این است که آن روز را با کسی قراری تنظیم کنم و مرخصی ساعتی بگیرم. دلایلش مفصل است، همین قدر بگویم که اگر من اینجا باشم، هر رفتاری بکنم او بلد است از تویش ماجرایی در بیاورد. همان بهتر که نباشم. اما آرامم و خدا را شکر، آشفته نیستم. یعنی نماندم به خاطر او نیست، برعکس، به خاطر احترام به خودم است. امشب هم فارغ التحصیلان دانشگاهم که در این شهر هستند (از جمله خودم) از طرف دانشگاه دعوت شده اند برای یک دور همی دوستانه با دانشجویان جدید. آن را هم می پیچانم. این استراتژی فقط جهت حمایت از خودم است. من اسمش را فرار نمی گذارم. از دید من، این فقط اجتناب از قرار گرفتن در موقعیت مشکل زاست. من از رو به رو شدن با او نمی ترسم، اما این رو به رویی من را در موقعیتی قرار می دهد که دوستش ندارم و من هم قصد ندارم خودم را بی جهت آزار بدهم. به ویژه که به هیچ وجه بلد نیستم فیلم بازی کنم و او در مقایل، بسیار سیّاس است. کمترینش این است که اگر من بروم جلو و سلام کنم، او دوباره فکر می کند که خبری است و رفتاری نچسب می کند.... و اگر نروم، باز هم من می شوم آدم بَده و ایشان می شود اسوه خوبی و اخلاق. نمی خواهم پیش داوری کنم، اما این آدم امتحانش را قبلا چند بار پس داده. خلاصه همان بهتر که با او در یک محیط نباشم و بی خودی زمینه گناه خودم و او را فراهم نکنم. خوبیش این است که هیچ کدام از این برنامه ها آنقدر هم جذاب نبودند برایم که خیلی دلم بخواهد درشان باشم. به جایش چهارشنبه می روم و حسابی به دخترچه خوش می گذرانم! 





  • ۰ نظر
  • ۱۱ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۰۸
  • دخترچه

 

قبل از بیست و نه سالگی ترس داشتم. من کِی بیست ساله شده بودم که حالا بخواهم بیست و نه ساله شوم؟! از زمان ترسیدم، از  دست دادن فرصتها، از گذر از جوانی، از این همه ناکاملی...

فروردین 93، روز تولد بیست و نه سالگی ام که شد، باید کاری را تحویل می دادم به یک همکار آلمانی. آن کار نه مورد علاقه ام بود نه تخصصی در آن داشتم. ناخواسته درگیرم کرده بودند. همکار آلمانی خیلی باسواد است و محترم، و در عین حال بی نهایت کمال طلب در کار. بالاخره، کار را آماده کردم و فرستادم. در پاسخ تشکر کرده بود و گفته بود خوب است، اما طبیعتا اصلاحاتی هم انجام داده بود. بعضی اصلاحات نشان می داد که من اشتباهات ابتدایی هم در کارم داشته ام. اگر می خواستم مثل همیشه رفتار کنم، باید حسابی حالم گرفته می شد و یک روز تمام و شاید هم بیشتر به احمقانه بودن اشتباهاتم فکر می کردم. اما آن روز، یادم آمد که تولدم است و قرار است کلی اتفاق خوب بیفتد در آن: حدس می زدم  که خانواده ام قرار است غافلگیرم کنند، اما من به رویشان نیاورده بودم که فهمیده ام. به خودم گفتم این یک روز را با خودت مهربان باش، دعوا نکن! بگو عیب ندارد! این شد که هرچه پیش آمد با خودم گفتم امروز قرار نیست هیچ چیز بهمم بریزد.  تا آخر روز مهربانی کردم با خودم. تا آمدم نامهربان شوم، یاد عکس کودکی ام افتادم که در حالیکه دستم به پستونک روی دهانم بود، ریز ریزکی می خندیدم. این تصویر را که تجسم می کردم، رویم نمی شد آنقدر بی رحم باشم.

اینطوری شد که بیست و نه سالگی ام شاهد یک تحول جدی در سبک زندگی ام شد. طبعا، در این یازده ماه بالا و پایین داشته ام. اما سعی کردم نگذارم آن موجود خشمگین سرکوبگر بر وجودم غالب شود. واقعیت این است که من این تغییر را خودم خواسته بودم، ولی کسی بود که مرا به این تصمیم مصمم کرده بود. یعنی این طور نبود که روز تولد بیست و نه سالگی ام یک دفعه معجزه شود و من بخواهم همه چیز را عوض کنم. از مدتها پیش از آن، کسی بود که مرا متوجه اشتباهاتم کرده بود. کسی که پانزده سال است از نزدیک ندیدمش، اما همیشه به من نزدیک بوده. دختردایی ام، که اغراق نیست اگر خواهر بزرگترم بدانمش، ساعتها برایم وقت گذاشته بود و من را آماده حرکت برای پذیرش کودک درونم کرده بود. تا قبل از صحبت هایم با او، کودک درون و بحث های مرتبطش را جدی نمی گرفتم، احساس می کردم موجی است که در بین دسته ای از روانشناسها راه افتاده و می خوابد. سرکاری می دانستمش. الهام اما دستم را گرفت و من را رو به روی دخترچه ای نشاند که آن گوشه نشسته بود و چشمهای وحشت زده اش را از من پنهان می کرد. دخترچه ای که با صدایی که به زور شنیده می شد می گفت: "من دختر بدی نیستم، دعوایم نکن..."

وقتی برای دخترچه کوچکم کارت تولد می نوشتم، بی وفقه اشک می ریختم. از تمام بغض هایی که در دلش کاشته بودم، شرمنده بودم. من گریه می کردم و او با دستان کوچکش اشکهایم را پاک می کرد و می گفت:"من دوستت دارم!"

در این یازده ماه تمرین، مسائل مختلفی پیش آمد. با همه اینها باید اعتراف کنم که تا به حال به لطف خدا، شادترین سال زندگی ام را گذرانده ام. یکی دیگر از چیزهایی که در این مسیر خیلی کمکم کرد آشنایی با برنه براون و خواندن کتاب "موهبت های ناکاملی"** اش بود. این کتاب متاسفانه به فارسی ترجمه نشده هنوز. اگر وقتش را داشتم حتما شروع به ترجمه اش می کردم، اما حیف که وقتش نیست. بر خلاف بسیاری از کتابهای مثلا روانشناسی که در دسته خودشناسی و خود درمانی قرار می گیرند و نهایت تلاششان کسب موفقیت و پولدار شدن و جذاب شدن و چه و چه است، این کتاب اصلا سطحی نیست. نویسنده این کتاب محقق و استاد دانشگاهی است که در زمینه "شرم" و "آسیب پذیری" تحقیق می کند. تا به امروز، سه کتاب نوشته و سخنرانی های موفقی هم داشته است. تحقیقات او نشان می دهد که ریشه بسیاری از مشکلات و حس های منفی ما، "شرم" است و شرم حسی است که زائیده این تفکر است: "من کافی نیستم." این محقق، در جریان مصاحبه ها و تحقیق های میدانی اش متوجه می شود که آدمهایی که در مقابل حس شرم مقاوم هستند، مدل رفتاری شان در یک قالب قابل تعریف می گنجد، قالبی که او "زندگی یکدلانه"*** می نامدش. زندگی یکدلانه، در نهایت ارزش وجودی را نه در آنچه دیگران فکر می کنند، بلکه در آنچه هستم می جوید و شعارش این است:"من کافی ام!" این البته به معنای خود بینی و غرور نیست به هیچ وجه. تنها معنی اش این است که من موجودی ارزشمندم و آسیب پذیری هایم من را فاقد ارزش نمی کند.

برای رسیدن به زندگی یکدلانه، تلاش لازم است و تمرین. این تلاش همیشه آسان نیست، اما به غایت شیرین است. و خوبی اش این است که وقتی آدم طعمش را چشید دیگر به راحتی حاضر نیست برگردد به زندگی غیر یکدلانه!

وقتِ ترجمه کتاب را که ندارم اما اگر خدا بخواهد شاید اینجا هر بار راجع به یکی از ویژگی های زندگی یکدلانه که در آن کتاب نوشته شده، توضیحاتی دادم و از تجربیات خودم در تمرین این سبک زندگی نوشتم.

پی نوشت: دو سخنرانی معروف برنه در مورد قدرت آسیب پذیری و گوش دادن به شرم را می توانید اینجا و اینجا ببینید. اگر روی interactive transcript  کلیک کنید، متن فارسی سخنرانی را می توانید در حین گوش دادن به آن دنبال کنید.

----------------------------------------------------------------------------------------

Brené Brown*

The Gifts of Imperfection**

Wholehearted Life***




  • ۰ نظر
  • ۰۸ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۱۷
  • دخترچه


یکی از گلایه های من از زندگی در این شهر، نداشتن دوست بود. دوستانی در شهرهای دیگر داشتم اما خب طبیعتا آنقدرها دم دست نبودند. همکارهایم هم خوب هستند، اما فقط همکارند، نه بیشتر از آن. در بین دوستان خارجی زمان دانشجویی ام، یکی شان مدتی است که در شهر من زندگی می کند، یکی دیگرشان هم دوست پسرش در شهر من است، این است که گاهی سر می زند به اینجا. دیدن این دو تا دوست معمولا خیلی حالم را خوب می کند. ولی آن هم چند وقت یک بار است و هماهنگی زمان دیداری که برای همه مان مناسب باشد کمی سخت است.

با ایرانی های اینجا هم چندان رفت و آمدی ندارم. از آنجا که دانشجو نیستم، در گروههای دانشجویی هم طبیعتا جایی ندارم و ارتباطاتم گسترده نمی شود. از آن دست آدمها هم نیستم که به راحتی بتوانم در خیابان و رستوران و این ور و آن ور دوست پیدا کنم. به علاوه، ضربه هایی که این اواخر از یک سری نارفیق خورده ام، می ترساندم از نزدیک شدن بی هوا به آدمها.

خلاصه که یک مدت غصه خوردم که چرا انقدر تنهایم. اما در راستای تغییر و تحولاتی که در خودم دادم، یکهو به خودم آمدم و دیدم خلاء نداشتن دوست دیگر آنقدر پررنگ نیست. به مدد تکنولوژی، ارتباطاتم را با دوستان جانی ای که از هم دور بودیم، بیشتر کردم. طبعا مثل حالتی نیست که در یک شهر بودیم، اما باز هم غنیمت است. دیگر خودم را انقدر اسیر این نکردم که با فلان دوستم فقط وقتی می شود حرف زد که هر دو وقت آزاد زیادی داریم. گاهی یک جمله کوتاه یا یک عکس که رد و بدل می شود کلی حالم را خوب می کند.

اما خدا، درست زمانی که من بی خیال شدم،  از جایی که فکرش را نمی کردم یک دوست هم مذهب، هم فرهنگ و هم زبان برایم فرستاد!  قبلا گفته بودم که در کلاس نقاشی دختری بود که مسجد می کشید. دختر آرامی است. روزی که معلم بهم معرفی مان کرد، سلام و علیک محترمانه ای کرد، اما بیشتر حرفی نزد. حدس می زدم عراقی باشد. جمعه شبها هم را میدیدم و با لبخند سلام می کردیم و خداحافظی و هرکس سرش به کار خودش بود. یک روز یک هنرجوی جدید به کلاس اضافه شد و جین( معلم مان)، موقع معرفی بقیه هنرجوها به تازه وارد گفت: "رُکایا (رقیه) و دخترچه هم از ایران هستند." من که در این چند سال برایم عادی شده که همه ایران و عراق را اشتباه کنند، علی رغم اینکه اصولا آدم ساکتی هستم در جمع های اینچنینی ،گفتم: "من مال ایرانم اما او مال عراق است." البته خودم خوب می دانم که حتی ذره ای حس نژاد پرستی و خود برتر بینی نداشتم. فقط کمی خسته بودم از این اشتباه همیشگی! جین گفت: "آها عراق." همان موقع رقیه چیزی به زبان اینجا به معلم گفت و هر دو خندیدند. و خب من نفهیمدم که چه گفت!

دوست داشتم با رقیه بیشتر حرف بزنم اما هر دو کم رو بودیم. به علاوه، نمی دانستم انگلیسی بلد است یا نه. چون همیشه با معلممان به زبان همینجا حرف می زد. جمعه پیش که هر دو تابلویی که شروع کرده بودم تمام شد، جین گفت حالا یا باید کار جدید انتخاب کنی یا به رقیه کمک کنی مسجدش را تمام کند. همه خندیدیم. گفتم من که رسما خراب می کنم نقاشی اش را. وقتی رقتیم وسایلمان را بشوییم به رقیه گفتم صورتت رنگی شده. گفت آره من همیشه همه جایم رنگ می ریزد. دیدم اتفاقا چه انگلیسی خوبی حرف میزند. گفتم راستی مسجدی که می کشی خیلی قشنگ است. کجا هست؟

نگاهم کرد و گفت: "قم، جمکران!" آن لحظه با تمام وجود احساس بلاهت می کردم! به زور خودم را جمع و جور کردم و گفتم:"عه....چه جالب... ایران هم رفتی؟" گفت بله من هر سال می روم! بعد گفت که مادرش ایرانی است و خودش هم تا پنج سالگی در ایران زندگی کرده. در آن موقعیت، واقعا دلم می خواست از خجالت بمیرم! گفتم من همیشه فکر می کردم عراقی هستی. گفت من ایرانی- عراقی هستم. بعد تازه دوزاری ام افتاد که آن جمله که به معلم گفته این بود:" من هردو هستم!" خیلی از خودم بدم آمد که ناخودآگاه مثل ایرانی های ضد عرب رفتار کرده بودم. گفتم من خیلی دوست داشتم باهات حرف بزنم اما فکر می کردم زبان مشترک نداریم. بعد شروع کردیم به فارسی حرف زدن و من یک حس خیلی خاص داشتم که برای اولین بار در آن کلاس می توانستم به زبانی حرف بزنم که بقیه ندانند! گفت من فارسی ام لهجه دارد. بهش گفتم تو که عالی حرف می زنی! خلاصه قرار گذاشتیم او به من عربی یاد بدهد و من به او فارسی.  شماره رد و بدل کردیم و شب برایم پیام داد. گفت من همیشه دوست داشتم باهات حرف بزنم اما چون لهجه داشتم خجالت می کشیدم.

خیلی شرمنده شدم از خودم، از اینکه چرا زودتر جلو نرفته بودم، از اینکه مثل قاشق نشسته پریده بودم آن وسط و مرز کشیده بودم که کی ایرانی است و کی عراقی...

در این مدت با پیامهایی که بهش دادم سعی کردم بهش بگویم که چقدر خوشحالم که پیدایش کرده ام و همیشه آرزویم این بود که چنین دوستی پیدا کنم. او هم به نظر می آید که خیلی خوشحال باشد و هر روز حالم را می پرسد.

راستش هیچ وقت فکر نمی کردم این کلاس نقاشی، در کنار سایر برکاتی که برایم داشته، مجالی شود برای آشنایی با دوستی که مدتهاست می جستمش!


  • ۰ نظر
  • ۰۵ اسفند ۹۳ ، ۱۹:۲۸
  • دخترچه