Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

هفته پیش، همین موقع ها، بعد از کلی حرف و خنده و خاطره گویی، کم کم تمام شد...


تو فکر کردی من خیلی منطقی هستم و تحسین کردی تصمیم گیریم را. من اما پا روی دلی گذاشتم که بدجوری داشت می لرزید... وقتی تو گفتی حسی انگار که کم است و تو، با اینکه مرا خوب میدانی، پر از تردیدی و نمی دانی و نمی دانی و نمی دانی، من دیگر دانستم که صبر کردن فایده ندارد. یکی باید این تصمیم را بگیرد. حالا که تو نمی توانستی، من باید دست به کار می شدم... و راستش را بخواهی من در عجب بودم که چطور دل تو هنوز نلرزیده بود یا لرزیده بود و تو انکارش میکردی؟ 


میدانم که تازه راحت شده ای و به خودت زحمت فکر کردن به من را نمیدهی. من اما این را هم به حساب بدی ات نمی گذارم...


ظاهر این روزهای من آرام است، در حدی که امروز صبح موش زشت را در سبد نانم دیدم و فقط سبد را پرت کردم و به اتاق خوابم برگشتم. من دیگر تسلیم شده ام، توان جنگیدنم را جایی جا گذاشته ام... فقط می نشینم و نگاه میکنم، مثل کسی که دارد فیلم میبیند.


  • ۰ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۳ ، ۱۸:۵۰
  • دخترچه

دیشب اومدم شام بخورم که دیدم یه موش پرده کنار میز نهارخوری رو گرفته و داره تند تند بالا میره! انقدر شوکه شدم که فقط برگشتم تو اتاق خواب. در کشویی بین اتاق خواب و نشیمن رو که معمولا بازه (به دلیل کابل تلویزیون روکاری که از روی زمین رد شده، نمیشه این در رو بست.) با هزار بدبختی و گرفتاری بستم به این امید که موشه همونجا بمونه. شام یخ کرده رو تو اتاق خواب خوردم و تا صبح هم خواب موش دیدم. 

الان سر کارم و قرار شده راننده محل کارم امروز باهام بیاد خونه ببینیم چی کار می تونیم بکنیم. دیشب توی اوج احساس چندش و ترس با خودم فکر می کردم، خدایا، یکی رو از من گرفتی، جاش موش فرستادی برام؟!


__________________________


بهترم کلا. اما خب هنوز هم دلم برایش یهو تنگ می شود.

  • ۰ نظر
  • ۱۰ مرداد ۹۳ ، ۱۸:۳۱
  • دخترچه

بغضم ترکید بالاخره...

دلم داره فشرده میشه... انگار یه مشت محکم گرفتدش و هی فشارش میده...


هی فشارش میده...


هی فشارش میده...


اونقدر که خون فواره میزنه و از چشمها میریزه بیرون...


و من خوب می شوم.

  • ۰ نظر
  • ۰۲ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۴۹
  • دخترچه

من خیلی آرامم از دیروز...

شدن و نشدن، موضوعیتی ندارد...


من شک دارم، او شک دارد. گاه هم را نمی فهمیم و برداشت اشتباه میکنیم. گاه باید چندین بار توضیح دهیم. گاه آنقدر با هم میخندیم که شاید ته دلمان بگوییم بعد از احتمالا خداحافظی آخر، دلمان تنگ نمی شود؟ گاه هرچقدر حرف می زنیم، خسته نمی شویم از همدیگر. با همه اینها، سخت است. خیلی سخت...


اما هر دو به هم اعتماد کرده ایم و من این اعتماد را دوست دارم.


مهم راهی بود که تا به اینجا آمدیم. یا به مقصد مشترکی میرسد و یا نه و جایی از داستان، هرکسی به راه خودش میرود. مهم این است که این مسیر، مسیری پر از تجربه های ناب و نو بود.


برایش دعا می کنم. برای خودم هم. اینکه به گم شده هایمان برسیم. اگر تا به حال ندیده ایم، روزی ببینیم گم شده مان را. و اگر دیده ایم اما هنوز ایمان نداریم به یافتنش، ایمان بیاوریم.





  • ۰ نظر
  • ۰۱ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۲۹
  • دخترچه