Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

۱۰۹ مطلب با موضوع «تنها نوشت» ثبت شده است

اینکه آدم حتی چند هفته هم نتواند سر حرفش بماند٬ یعنی لابد چیزیش است. هنوز هم نمی دانم چه خواهم کرد با اینجا. انگار دیگر به هیچ چیز در مورد خودم مطمین نیستم. 

این روزها خیلی از چیزهای زندگی روزمره و حتی کار بر وفق مراد است. یکی از مقاله ها بعد از این همه سال در ایران چاپ شد و از پایان نامه پارسال هم یک مقاله در یک ژورنال بین المللی چاپ شد. اینها چیزهایی بود که روزگاری فکر می کردم اگر به ثمر برسند٬ لابد کمی زندگی ام آرام می شود. و البته که دغدغه های جدید منتظر نمی مانند تا تو نفس راحت بکشی و بعد بیایند سراغت. اما همه اینها جای گله و شکایت ندارد. زندگی است دیگر و کاش سختی هایش محدود بود به همین چیزها.

دردهایی اما هست که هیچ ربطی ندارد به اینکه چه کاره ای و دستاوردهایت چه بوده و روابط خوبی با اطرافت داری یا نه. این دردها را لابد باید بچشی تا به درکی برسی از خودت و اینکه هیچ نیستی و قابلیت این را داری که به راحتی اصولی که درست می دانی را زیر پا بگذاری و هر آنچه خود را از آن مبرا میدیدی٬ گرفتارت کند. همان داستان تکراری عجب و غرور و بعد امتحان شدن و رو سیاه بیرون آمدن. به همین سادگی٬ به همین تلخی. 

 این یکی از آن گردنه هایی در زندگی بود که با همه اطمینانی که به خودم داشتم٬ بدجوری سقوط کردم ته دره. آنقدر که گاه شک می کنم که بشود دوباره سرپا شوم یا نه. نیمه پر لیوان اما این است که فرصتی پیش آمد برای شناخت خودم و درک ضعف هایم. که کاش البته بهای این فرصت انقدر گزاف و تجربه اش آنقدر تلخ نبود. 

با همه سرگشتگی هایم٬ هنوز هم آستانی هست که می توان شکایت از خود را به آنجا برد٬ و چه خوب که هست و چه خوب که گفته است که نباید از رحمتش ناامید شد...

  • ۳ نظر
  • ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۳
  • دخترچه

هیچ وقت بنا نداشتم که اینجا حرف از رفتن بزنم. یعنی فکر می کردم چیزی نمی شود که بخواهم دل بکنم از اینجا. شد، مسئولیت آنچه شد هم کاملا به عهده خودم است. 

اینحا را دوست داشتم. اوایل  فقط جایی بود برای خالی شدن، ولی کم کم مجالی شد برای معاشرت. کم کم با حوا و غزال و خاطره آشنا شدم. کسانی بودند که کمتر می شناختمشان مثل نوشا و غزل و لی لی فلورا! گمشان کردم، اما خاطره شان هنوز هست. دوستی هایی هم شکل گرفت مثل دوستی با گولو و سارا که باورم نمی شود من هنوز این آدمها را ندیده ام از نزدیک! و کسانی بودند مئل رافائل، آذردخت یا عمو سیبیلو که می خوانی شان، حتی اگر نه همیشه، ولی می فهمی شان.  کسانی را هم با نظراتشان می شناختم مثل ریحانه، سمانه، عاطفه، فاطمه، شیدا، متین و آن جناب دیتا ماینر! و احتمالا کسان دیگری که حافظه ام یاری نمی کند.

خلاصه که اینجا پنجره ای بود برای ارتباط با آدمهای دوست داشتنی. هیچ آزار و مزاحمتی ندیدم و تنها دلخوری ام از آن جناب دیتا ماینر بود که فکر می کنم او هم قصد آزار نداشت. 

در اینجا، نه اثر قابل توجهی خلق کردم و نه حرفهای پیچیده ای زدم. احساساتم نسبت به روزانه هایم را نوشتم و اتفاقا همین معمولی بودنش را دوست داشتم. قدیم ها فکر می کردم خیلی سخت باشد دل کندن از این کنج تنهایی. راستش الان آنقدرها هم سخت نیست. چیزهای مهمتری را باید گذاشت و رفت که یک وبلاگ مهجور در مقابلشان هیچ است لابد. 

آخرین حرف اینکه بعد از چند سال دارم کتاب Man's Search for Himself (که اتفاقا به فارسی هم ترجمه شده است) را تمام می کنم. انگار که کلافهای در هم پیچیده ای از بعضی سوالها و تردیدهای زندگی را کسی برایم کمی باز کرده باشد. 



  • ۷ نظر
  • ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۳
  • دخترچه

من تا همین چند وقت پیش نمی دانستم عمو سیبیلو، همان کسی است که گولو به صفحه اش ارجاع داده بود و بعد من به واسطه اش با دکتر تینا آشنا شدم و تا حدی درگیر داستان سلیمه شدم. هنوز هم وقتی یادم می آید جریان سلیمه را دلم گرم می شود. روزهای خوبی بودند آن روزها. چه من این روزها دور است از آن روزهایم.

در این چند ماه فهمیده ام که خیلی چیزها هست که من هیچ نمی فهممشان. که در برابرشان مثل کودکی می مانم که هرچقدر هم تلاش کند به فهمیدن، بیشتر سردرگم می شود. فهمیده ام چیزهایی برای بعضی مردم خیلی عادی است که برای من عادی نمی شود انگار. این شناخت جدید، در دنیای جدیدی را به من باز کرد و من فکر کردم شاید من زیادی سخت گیر بوده ام در مرزگذاری دنیایم ( که البته دنیای  بی اشتباهی هم نبوده است). مدتی سعی کردم پرسه بزنم در آن دنیای جدبد. خب واقعیتش این است که هرچه بیشتر پرسه زدم تا بشناسم آن دنیا را، بیشتر گم شدم و احساس ناامنی کردم. دنیای قشنگی نبود به نظرم. و من این بار صادقانه و آگاهانه راضی ام که عمرم در چنان دنیایی سپری نشد.

بعد از این نمی دانم چه بشود. ولی دوست دارم جوری بشود که بتوانم خودم باشم و درگیر اقتضائات عرضی نشوم. و خب، انگار وضعیت طوری است که در ایران سخت تر است "خود بودن". نه که در جایی که من هستم، خیلی آسان باشدها. ولی به هر حال، حق انتخاب آدمها بیشتر به رسمیت شناخته می شود.


  • دخترچه

شب بود. گریه کردم و رفیق کودکی، نوجوانی و جوانی ام  زنگ زد، مئل همیشه، آغوشش امن بود برایم.

صبح بود. با گولو فهمیدیم که باز هم در یک زمان، تغییر مهمی در زندگی مان داده ایم. گولو گفت؛ دخترچه هیچ فهمیده ای که در این چند سال چقدر قوی شده ای؟!

نزدیک ظهر بود. دوستی که نقطه مقابل من به نظر می آید، گفت: نکند گله گزاری کنی! گله ای اگر داری بسپار به هوا، به آب. یا اگر می خواهی بگویی اش، بگو، به ما بگو حرفهایت را.

عصر بود، رقیه فهمید حالم گرفته است. گفت می آید دنبالم برویم ورزش. آمد دم در. یک کیسه پر از میوه داد به دستم و گفت ببر بگذار در یخچال. برگشتم و سوار ماشین شدم. یک نارگیل با نی داد دستم و گفت فعلا هم این رو بخور!

قشنگی این دنیا لابد به همین است که هر کسی شیوه همدلی خودش را دارد. همین که عده ای را داری که بودنت در این دنیا را سعی می کنند هموارتر کنند، خیلی خیلی دل گرم کننده است.

---------------------------------

یاکوپو یک آگهی کار در حوزه مورد علاقه ام فرستاده و گفته لطفا اپلای کن. میدانم که دوباره اپلای کردن وقت می گیرد و امید واهی ایجاد می کند و باز نسبت به پی اچ دی سردم می کند، ولی شاید وقت گذاشتم و اپلای کردم.

  • دخترچه

روزهایی هستند که آدم سرحال نیست. زندگی روی خوشش را پنهان کرده یا آدم نمیبیندش دیگر. فکر آینده می شود غولی ترسناک که باید ازش گریخت. هر قدمی بر میداری انگار به در بسته می خورد.

گاهی درست در اوج چنین روزهایی٬ دوستانی از دور و نزدیک یادت می افتند. پیامی می فرستند. زنگ می زنند. خودشان نمیدانند شاید که چقدر دلی را گرم می کنند. در چنین موقعیت هایی من همیشه بلافاضله جواب نمی دهم. صبر می کنم تا وقتش برسد که بتوانم جواب در خور دهم. که سرسری نباشد مثلا جوابم. گاهی خیلی طول می کشد و آن دوست هیچ وقت نمی فهمد اینکه در چنان روزهایی یادم افتاده چقدر برایم ارزش داشته.


در این مدت٬ کریستین٬ سوفیا٬ ارنا و رئیس سابق بی مقدمه حالم را پرسیدند. رئیس سابق زنگ زد. توی قطار بودم. گله کرد از بی معرفتی ام. حق داشت. 


دیگر فهمیده ام که بخشی از توان و انرژی ام در زندگی کردن و کم نیاوردن را از روابط دوستانه ام میگیرم.

  • دخترچه

توی ماشین داشتم چرت میزدم که موبایلم زنگ زد. بعد از سلام و احوال پرسی کوتاه٬ سریع رفت سراغ اصل مطلب و گفت که من رو برای اون کار انتخاب نکردند. و بعد هم تعارفات و تشکرهای معمول و توضیح اینکه چرا انتخابم نکردند. با اینکه امید چندانی نبسته بودم٬ چیزی درونم خالی شد و بعید میدانم که به این زودی ها هم جایش پر شود. اینکه جایی از کار من ایراد داره یا صرفا نوعی بدشانسیه و یا اینکه کسی هست که امور همه ما به دستشه و لابد اون باز هم صلاح ندیده رو من نمی دونم. واقعا دیگه نمی دونم. اما می دونم که این بار اشکهام ریخت. خوبیش این بود که دستهای کوچیکی کنارم بودند که دور گردنم حلقه بشن و لبهای مهربونی بودند که اشکهامو ببوسند٬ بدون اینکه صاحبشون به روی خودش بیاره که این عمه خرس گنده چرا داره اینطوری گریه می کنه.

غصه خوردم٬ ولی فکر هم کردم. دو ماه به خودم فرصت میدم. اگر به نحو قابل توجهی درست نشد اوضاع٬ بر میگردم ایران. هرچقدر هم که همه در حال فرار از ایران باشند٬ مهم نیست. من اونجا خوشحالی های خودم رو دارم و احتمال اینکه بتونم کاری برای خودم دست و پا کنم شاید باشه.


  • ۲ نظر
  • ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۴
  • دخترچه

تکه هایم پخش شده اند روی زمین و بین این همه کاغذ و خرده ریز می لولند. بوی نا گرفته اند و جمود.

اولین بار نیست. آخرین هم نخواهد بود لابد. خوب میدانم راهش همان شیوه قدیمی جارو-خاک انداز است برای اینکه جمع کنم خرده هایم را از روی زمین. می دانم، فقط توانش نیست و یا شاید انگیزه اش.

این بار٬ سگ سیاه خیلی بی سر و صدا آمد و تکه پاره ام کرد. آنقدر حواسم پرت بود که دردم هم نیامد. الان هم روی آشفته بازاری که زندگی ام را گرفته، با غرور می لولد و بو می کشد تا ببیند ته مانده ای از امید مانده که ترتیبش را بدهد یا نه.

  • ۰ نظر
  • ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۱
  • دخترچه

باز هم بودند. همه شون بودند. اونقدر که خودم حالم بهم خورد از اون موجود درمونده، اونها حالشون بهم نخورد. موندند. نه که فقط دست دراز کنند که بیا دستمون رو بگیر. اومدند وسط و دستم رو گرفتند که بکشندم بیرون. توی همه این سالها بودند. من اما آنقدر نبودم براشون. من بی وفاتر بودم لابد. 


 



  • ۰ نظر
  • ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۷
  • دخترچه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۸ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۶
  • دخترچه


Emmanuel Moire - Je ne Sais rien


Je sais la joie qui nous traverse
Comme quand on sourit sous l'averse
Je sais la peine qui nous dépasse
Comme quand on pleure devant la glace
Je connais le courage et la foi
Et celle qui me manque un peu parfois
La douceur et le combat
Je sais la joie qui nous redresse
Comme celle d'apprendre de nos faiblesses
Je sais la peine qui nous offense
Comme celle d'un frère par son absence
Je connais la victoire le trophée
Et le fais de ne rien posséder
L’abondance et l'opposé
Je sais tout ça mais je ne sais rien
Des matins devant moi
Et des nuits à venir
Je sais tout ça mais je ne sais rien
Mais je ne sais rien
Je sais la joie qui nous transporte
Comme quand l'amour frappe à ta porte
Je sais la peine qui nous limite
Comme celle d'un amour qui nous quitte
Je connais l’étincelle dans mes yeux
Et parfois celle qui me manque un peu
Les rencontres et les adieux
Je sais tout ça mais je ne sais rien
Des matins devant moi
Et des nuits à venir
Je sais tout ça mais je ne sais rien
Mais je ne sais rien
Je sais tout ça mais je ne sais rien
Ce que j'ai à offrir
Aujourd’hui ou pour demain
Je sais tout ça
Et je voudrais bien
Tes bras pour dormir
T'aimer jusqu'à la fin
Je sais tout ça mais je ne sais rien
Ce que j'ai à offrir
Aujourd’hui ou pour demain
Je sais tout ça
Et je voudrais bien
Tes bras pour dormir
T'aimer jusqu'à la fin
Je sais tout ça mais je ne sais rien
Ce que j'ai à offrir
Aujourd’hui ou pour demain
Je sais tout ça
Et je voudrais bien
Tes bras pour dormir
T'aimer jusqu'à la fin


«هیچ نمی دانم»

من می دانم شادی را که از ما عبور می کند

مانند وقتی که زیر باران لبخند می زنیم٬

من می دانم دردی را که ما را در بر می گیرد

مانند وقتی که مقابل آینه گریه می کنیم٬

من جرات و ایمان را میدانم

و آن چیزی را که گاهی کم می آورم؛ نرمی و جنگیدن را.

 

من می دانم شادی را که درمانمان می کند؛

مثل خوشی آموختن از ضعف هایمان

من می دانم دردی را که آزارمان می دهد؛

مثل درد نبود برادر

من می دانم پیروزی را و غنایمش را

و وضع هیچ چیز نداشتن را٬

فراوانی و متضادش را.

 

من همه اینها را می دانم

ولی هیچ نمی دانم

از صبح های پیش رو

و شب های آینده٬

من همه اینها را می دانم

ولی هیچ نمی دانم.

 

من می دانم شادی که ما را حمل می کند

مانند وقتی که عشق در خانه مان را می زند

من می دانم دردی را که به بند می کشدمان

مانند وقتی که عشق ترکمان می کند

من می دانم جرقه چشمهانم را

و گاه آنچه که کمش دارم٬

دیدارها و خداحافظی ها.

 

من همه اینها را می دانم

ولی هیچ نمی دانم٬

از صبح های پیش رو

و شب های آینده

من همه اینها را می دانم

ولی هیچ نمی دانم.

 

من همه اینها را می دانم

ولی هیچ نمی دانم

آنچه می توانم بدهم

برای امروز یا فردا

همه اینها را می دانم

و آغوشت را می خواهم

برای آرام گرفتن٬

دوست داشتنت تا ابد.

 

 

 

  • ۰ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۱۸
  • دخترچه