Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

۱۱۹ مطلب با موضوع «تنها نوشت» ثبت شده است

قدیم‌ترها یکی از تفریحاتم، تصور زندگی آدم‌هایی بود که در قطار، ترام یا اتوبوس می‌دیدم. حتی وقتی که حوصله خیال‌پردازی نداشتم، لااقل لبخند می‌زدم به آدم‌های اطرافم. نمی‌دانم چرا چند وقت است که دیگر نه خیالی مانده که پرواز کند و نه رمقی برای لبخند به غریبه‌ها. بی‌حوصله شده‌ام. وقتی آدم‌ها زیاد سر‌وصدا کنند، جایم را عوض می‌کنم. حال‌وهوای عاشقانه آدم‌ها، دلم را به هم می‌زند. آدم‌ها را دیگر دوست ندارم انگار. هنوز ولی با مسن‌ها مهربانم. چند وقت پیش که در اتوبوس، بلند شدم تا زوج پیری راحت کنار هم بنشینند، نگاه گرم پیرزن تا مدت‌ها حالم را خوب کرد. یا آن پیرمرد که به بازویم زد و خواست که کارتش را جلوی کارت‌خوان بگیرم، انگار در نگاه‌مان چیزی رد‌و‌بدل شد که ماندنی بود.

بخش قابل توجهی از سال‌های پیش از دبستان من کنار مادربزرگی گذشت که کلی قصه و شعر بلد بود. مادربزرگی که پسر محبوبش چندین سال پیش به بهانه معالجه دختر کوچکش رفته بود آمریکا و مادربزرگم هنوز چشم به راه بود که حال دختردایی خوب شود و دایی رضا برگردد. هنوز کوچک بودم که روزی برادر بزرگم پرده از حقیقتی که خودش کشف کرده بود، برداشت: دایی رضا که دیگه برنمی‌گرده. ولی مامان‌بزرگ نمی دونه ... . مادربزرگم همان شعرها که برای من می‌خواند را در نامه برای دختردایی می‌نوشت، البته خودش که نه، او می‌گفت و بقیه می‌نوشتند. آن روزها دختردایی خیلی عزیز بود و شاید هم بعضی شعرها فقط مخصوص او بود. مثلا این یکی:

الا دختر که چشم زاغ داری

سبد در دست و میل باغ داری

سبد بنداز و میل باغ ما کن

سرم را بشکن و دردم دوا کن

بالاخره، بعد از حدود ده-یازده سال، دایی و خانواده‌اش سفری به ایران کردند. فکر کنم مامان‌بزرگ آن موقع دیگر فهمیده بود که برای دایی و خانواده‌اش، برگشتی در کار نخواهد بود. آن سال، ما سفر بودیم و من خانواده دایی‌ام را، که در دو سالگی من ایران را ترک کرده بودند و من هیچ خاطره‌ای ازشان نداشتم، را ندیدم. حدود دو سال بعدترش، مادربزرگم فوت کرد. برای مراسم چهلم، دایی‌ام و خانواده‌اش هم ــ البته بدون دختر دایی ــ آمدند ایران. من بالاخره پسر محبوب مادربزرگم را دیدم. مهربان بود و می‌دانستم همدم مادرم بوده در روزگار جوانی. بعدترها، اختلاف در عقیده، دورشان کرده بود از هم. دایی مهربان بود و جوان‌تر از بقیه دایی‌های مسن من. اما برای من چهارده ساله، غریب بود که ناگهان کسی را به عنوان دایی بپذیرم که هیچ خاطره‌ای از او نداشتم. الان دیگر آسان‌تر شده. گاهی پای تلفن یا در فیس‌بوک، ابراز محبت می‌کند و من هم خجالت نمی‌کشم دیگر. خلاصه، چند ماه بعدتر در همان سال، دختردایی خودش تنهایی آمد ایران. من بالاخره دختردایی که مادربزرگم آنقدر در فراقش غصه خورده بود را دیدم. دیدار خیلی سردی بود و خاطره بدی شد. بعد از آن هیچ‌وقت ندیدمش و ارتباط مجازی‌مان هم هیچ‌وقت گرم نشد. مادربزرگ مادر‌ی‌ دختردایی که در آمریکا زندگی می‌کرد، چند وقت پیش فوت کرد. و من می‌بینم که دختردایی، که خودش الان یک پزشک متخصص است و مادر یک دوقلو، دختر با محبتی است و هنوز به آن مادربزرگش فکر می‌کند و برایش ابراز دل‌تنگی می‌کند. او فقط احتمالا درست نمی‌داند که مادربزرگ پدری‌اش تا مدت‌ها، چشم انتظار بازگشت‌شان بود.

این روزها اگر کسی در فامیل بپرسد که نوه‌های دردانه مامان‌بزرگ کدام‌ها بود، احتمالا تعداد قابل‌توجهی اسم مرا هم می‌آورند. و من فکر می‌کنم هیچ‌کس به اندازه من نداند که مادربزرگم چقدر دل‌تنگ سفرکرده‌اش بود. امروز نوزده سال از رفتنش می‌گذرد و من هنوز گریه‌هایم تمام نشده ...

  • دخترچه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۰ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۵
  • دخترچه

بیش از یک سال پیش در پاسخ به نظر سمانه نوشته بودم:

«... راستش رو بگم٬ من اگه اسلام دست و پام رو نبسته بود شاید رابطه عاطفی رو به رابطه مادام العمری محدود نمیدیدم و می رفتم دنبال روابط کوتاه مدت با همه سختی ها و زخم هایی که داره. ولی حالا چون اون شیوه که به نظرم با روحیه ام جورتره با اعتقادی که پذیرفتم (فارغ از اینکه تفسیر من از اون اعتقاد درسته یا نه)، جور نیست به نظرم بهتره خودم رو مجبور به متاهلی نکنم مگه اینکه شرایط  خیلی خاصی پیش بیاد. ...»

 باید اعتراف کنم که این یکی از اشتباه‌ترین نظراتی بوده که در مورد روحیه خودم داده بودم! امروز٬ من خوب می‌دانم که فارغ از اعتقادات مذهبی، روح و جانم طاقت این را ندارد که مدام افرادی را به حریمش راه بدهم و بعد آنها بروند بیرون و آدم بعدی بیاید. بحث طاقت نداشتن نیست فقط. اصلا آن باز بودنِ مدامِ دل٬ به نظرم دل را از دل بودن می‌اندازد. من راستش بلد نیستم آن مدل رفت و آمد آدم‌ها به حریم آدم را. اینکه تو بتوانی بعضی آدم‌ها را دوست باشی و در محدوده‌ای مشخص با آنها دوستی کنی٬ این را بلدم و فکر می‌کنم شیوه درست دوست داشتن آدم‌های اطراف این است. اما اینکه آدم‌هایی را به حریم خاص دلت راه بدهی که قرار نیست یار عمرت باشند٬ این را بلد نیستم و به شدت حس عدم امنیت می‌دهد به من.

می‌دانم که این روزها٬ بخشی از اعتبار آدم‌ها نزد اطرافیان را تعدد روابط‌شان می‌سازد و خیلی‌ها معتقدند که این روابط تو را آماده می‌کند برای رابطه اصلی‌ات. من انکار نمی‌کنم که در هر تعاملی٬ آدم چیزی یاد می‌گیرد. اما حداقل بر اساس تجربه خودم می‌گویم که بهایی که از ورود آدم‌ها به حریم احساساتم می‌پردازم سنگین است. برای همین فکر می‌کنم برای کسی مثل من بهتر است که فقط وقتی رابطه عاطفی را شروع کند و فرد مقابل را به حریم دلش راه بدهد که احتمال معقولی می‌دهد که قرار است دو طرف یارِ جان هم باشند.

چند روز پیش به همکارم که دختری با سابقه روابط متعدد در زندگی‌اش است گفتم: می‌دانی٬ من هرچی فکر می‌کنم می‌بینم که کسی با روحیه من باید در همان اوایل دهه بیست سالگی٬ یارش را ببیند و تا آخر با او بماند. گفت که خب این آرزوی هرکسی است. گفتم که من اما فکر می‌کنم هستند کسانی که تنوع و تجربه را دوست دارند و ترجیح‌شان روابط متعدد است. گفت که به عنوان کسی که زمانی، در عرض سه ماه، با پنج پسر در ارتباط بوده می‌گوید که از آن تجربیات لذت برده ولی واقعیت این است که او هم اگر آن موقع، آدمِ درست زندگی‌اش را دیده بود٬ دیگر اصلا جایی برای این روابط وجود نداشت.

آدم‌ها متفاوتند. احتمالا نمی‌ٰشود نسخه کلی پیچید برای آدم‌ها. هرکس باید راه خودش را پیدا کند با توجه به اولویت‌هایش. کاش ولی آدم‌ها راه‌شان را آسان‌ پیدا کنند.


  • دخترچه

مدتی است که مدام خواب ایران را می‌بینم. خانه جدید پدر و مادر که هنوز ندیده‌ام هم گاه در این خواب ها هست. دیشب هم بود و من خوشحال بودم در خواب. صبح که برای نماز پا شدم٬ دیدم مامان همین طور که در نشیمن خانه نشسته٬ فیلمی گرفته و برایم فرستاده. بعدش دوباره خوابیدم. خواب دیدم که همان حوالی سعادت‌آباد با مامان و فرد دیگری در ماشین هستیم. راننده وسط بود٬ من سمت راستش و مامان سمت چپش. هر سه هم راحت بودیم. در خیابان مجد من یکهو یک هم‌کلاسی دبیرستان که سالهاست از او بی‌خبرم را دیدم که داشت از مجلس عزاداری محرم برمی‌گشت. با اینکه این طور مواقع٬ خیلی اوقات حوصله سلام و علیک ندارم٬ خودم دوست داشتم بروم جلو و سلام کنم. با ذوق پیاده شدم که بروم. مادرم و آن فرد دیگر مرا دوست داشتند٬ مرا می‌فهمیدند. هیج دغدغه و دل‌نگرانی نبود. همه چیز مرتب بود.

کاش اوضاع ایران مرتب بشود. کاش سایه جنگ و ترس و خفقان و تهدید برود از بالای سر این مملکت. کاش مثل خواب من یکهو همه چیز مرتب می‌شد. 

می‌خواهم اوّاب باشم٬ اما بلد نیستم. تقلب نمی رساند خودش؟ 

  • دخترچه

باران های پاییزی اینجا شروع شده و مدتهاست که پاییز٬ فصل محبوب من نیست. صبح دیر از خانه راه افتادم. در راه٬ سرم را به شیشه پنجره قطار تکیه داده بودم و اشک ریخته بودم. خوبی زندگی در اینجا این است که مرا کاملا ایمن کرده نسبت به ترس از واکنش بقیه. صبح که آدم‌ها را در ترام دیده بودم٬ با خودم فکر کرده بودم که هر آدمی دردی دارد٬ اما خب٬ روی پیشانی‌اش ننوشته دردش را. فکر می‌کردم اما غصه من دارد داد می‌زند خودش را و آدم‌ها از چهره‌ام می‌خوانند که دردی هست.

شب دیر برگشتم. خسته بودم و پر از بغض. دختری باحجاب رو‌به‌رویم نشسته بود و در حال فرستادن پیام بود با گوشی‌اش. گاهی می‌خندید از ته دلش. توی دلم گفتم: همیشه دلت شاد باشد دختر جان.

عصر به نغمه پیام دادم که چقدر چهار سال پیش بچه بودم و چیزی را درد می‌دانستم که فاصله زیادی با درد واقعی دارد. بزرگسالی سخت است. نمی‌دانم که چهار سال بعد هم چنین چیزی خواهم گفت یا نه.

صبح مدام دلم می‌خواست حافظ بگوید که «غبار غم برود». نگفت اما. راه می‌رفتم و ذکر یونسیه را با صدایی لرزان زمزمه می‌کردم. به «انی» که می‌رسیدم٬ انگار نفسم می‌گرفت و چندبار می‌گفتمش. انگار که می‌خواستم مطمئن شوم که هیچ تردیدی در فاعل جمله نیست. شب به حافظ گفتم٬ دو نفرند که باید از هم ببرند. راهنمایی شان کن که چطور دل بکنند. حافظ گفت: «مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو». بعد هم گفت: «دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی/که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو». بااینکه معلوم بود که حافظ حرفهای محرمانه آن دو نفر را خوب دنبال می‌کرده٬ اما جواب سوال را نداد.

  • دخترچه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ مهر ۹۷ ، ۰۱:۰۹
  • دخترچه

شماره ۱۷سهیلا را دیدم. خیلی وقت بود که یک فیلم اینقدر درگیرم نکرده بود. من٬ آدم فیلم بینی نیستم به دلایل مختلف. یکی‌اش این است که زود حوصله‌ام سر می‌رود از خیلی از فیلم ها. دیگری‌اش این است که اگر فیلمی را دوست داشته باشم٬ خیلی می‌توانم درگیرش شوم و غرق شوم در دنیایش. گاه٬ مخل آرامش است چنین غرق شدنی. و البته یک سری دلایل دیگر هم هستند. این اواخر که کلا نمی‌توانستم راحت فیلم یا سریال ببینم و تمرکز کنم. این فیلم اما آنقدر آرام کشید مرا با خودش که نفهمیدم دقیقا کی غرقش شدم. چیزی که از سهیلا به دلم نشست این بود که واقعی بود٬ ادا نداشت. عزت نفسش اصیل بود. البته تاکید بر چاق بودنش را دوست نداشتم. انگار القا می‌کرد که آدم‌هایی که تنها هستند٬ لزوما  چیزی در ظاهرشان مطایق معیارهای زیبایی مورد پسند عرف نیست. دلیل تنهایی سهیلا اما چاقی‌اش نبود.

هنوز کلی ایمیل جواب نداده دارم. خانه‌ام شده بازار شام دوباره. رقیه گفته هم را ببینیم و خیلی دلم برایش تنگ شده٬ اما انرژی از خانه بیرون رفتن ندارم. این روزها٬ قاعدتا باید خیلی حالم بهتر باشد. بالاخره باری از روی دوشم برداشته شده و تصمیم سختی را گرفته ام. اما نمی دانم چرا افکار آزاردهنده رهایم نمی‌کنند. میل عجیبی دارم که بر می‌گشتم به ۹ ماه پیش و خیلی چیزها را جور دیگر می‌نوشتم. کاش آن توان تصمیم‌گیری که در مورد کارم به دست آوردم را بتوانم در بقیه زندگی ام هم پیاده کنم.

دیشب خواب دیدم ایرانم. پدر و مادرم خانه کوچکی در شهری کوچک و خوش آب و هوا گرفته بودند. خانه٬ حیاط قشنگی داشت. خوشحال و آرام بودم در خواب. اوضاع ایران٬ نگرانم می‌کند. فکر این که چه قرار است بشود و مردم چه قرار است بکنند و استیصالی که در جواب به این سوالها دارم٬ شده بخش دائمی وجودم. من حتی اگر بخواهم هم بریده نمی‌شوم از ایران. 


  • دخترچه

مدتی پیش٬ با مرور ایمیل‌های قدیمی٬ افتاده بودم به دوره کردن خاطرات ده سال پیش. در همین واکاوی‌ها در اینباکسم٬ به پیش‌نویس یک داستان کوتاه برخوردم. تم کلی‌اش یادم بود. اما٬ نخواندمش. امشب٬ یادش افتادم. رفتم سر وقتش و شروع کردم به خواندن و البته٬ چند اصلاح جزئی هم کردم متن را. راستش٬ هم خندیدم از کودکانگی‌اش و هم ته دلم٬ لذت بردم از ایده داستان. آن روزها٬ من خودم را زن سوم داستان می دیدم. احتمالا تصویری که از خودم و رابطه‌ام داشتم٬ کاملا دقیق نبوده. اما به هرحال٬ حسی بوده که در آن زمان داشته ام. شخصیت نویسنده خیلی چندش آور است. دختر راوی این قصه هم نسبتی با آن تصویر محبوب از زن قوی معاصر ندارد. کم آورده است و ابایی ندارد که استیصالش را نشان دهد؛ مثل ۹ سال پیش من٬ مثل امروز من!

  • دخترچه
مدت‌هاست که حس مادری قوی ندارم و کمابیش می‌دانم که آینده‌ای که برای خودم متصورم از راه مادری عبور نخواهد کرد. آن حس لذت بردن از معاشرت با بچه‌ها را از برادرزاده‌ها و بچه های دوستانم می گیرم. بعید می دانم در آینده حسرتی بشود برایم مادری. یکی-دوباری آن قدیم‌ترها خواب دیده بودم که بچه کوچکی مال من است و حس حمایت از او٬ آنقدر قوی بود که فراتر از ظرفیتم بود. تقریبا دو سالی از جدایی ام گذشته بود که خواب دیدم که بچه‌ای داشته ام که مانده پیش پدرش. در تمام مدت خواب٬ گیج بودم که چطور من بچه ای داشته‌ام و چطور این همه وقت به او بی‌تفاوت بوده ام. داشتم دیوانه می شدم. سرگشته بودم و بخشی از وجودم کم بود. این خواب را در روزهایی دیدم که برادرزاده اولم را تازه دیده بودم. 
یکی-دو روز پیش٬ ناگهان تصویری در ذهنم آمد. زمانی بچه ای داشته باشم و در موقعیتی٬ کسانی که دوست نمی دارمشان٬ بچه‌ام را یا حتی عکسش را ببینند و بخواهند چیزی بگویند و یا نظری بدهند. با این فکر٬ تبدیل شدم به ماده ببری که فقط می‌خواست بغرد و بدرد و هیچ چیزی جلودارش نبود. ندارم ظرفیت حمل این همه احساس قوی را٬...ندارم.
به دکترم گفتم٬ می‌شود داروی ضد اضطراب بگیرم؟ گفت که نمی شود و کلی ارشادم کرد که این داروها٬ هیچ مشکلی را حل نمی کنند. ته دلم می دانستم که درست می گوید٬ اما دنبال یک راه آرام بخش موقتی بودم.
مدت‌هاست که باید جواب ایمیل الکساندر را بدهم و ازش تشکر کنم و خیلی چیزها بگویم از وضعم. هرکار می کنم اما نمی توانم حتی دوباره ایمیلش را بخوانم. حتی حالا که شاید بتوانم خبر خوبی به او بدهم هم باز برایم سخت است نوشتن. تیکا به زودی بچه دار می شود. چند پیام کوتاه برایش دادم. اما بیش تر نمی توانم. حتی همت نمی‌کنم برایش صدا ضبط کنم. دختر جین٬ کمتر از یک سال پیش ایمیلی زد و ازم خواست که راجع به تجربه نقاشی آموختن از جین بنویسم. با همه انگیزه‌ای که برای این کار داشتم٬ آنقدر به تعویق انداختم که نوشتن از آن تجربه٬ روز به روز سخت‌تر شد. پیامی در تلگرامم از یک آشنای قدیمی دارم که بیش از یک سال پیش دریافت کردم. روزی بود که داشتم برای مصاحیه دانشگاه آماده می‌شدم. نتوانستم جواب بدهم و هم‌چنان٬ بی جواب مانده.  
یک روز٬ رئیس دپارتمان دانشگاه فعلی٬ یک جلسه گذاشت و تجربیاتی در مورد مدیریت ایمیل ها گفت. گفت که زمانی به خاطر استرس ایمیل های نخوانده و پاسخ داده نشده٬ کارش به بیمارستان کشیده. خوب می فهمم این اضطراب را و اثرش در من به این شکل است که بیشتر بی میلم می کند به پاسخ دادن. و در این میان٬ دوستانی از آدم می رنجند و فکر می کنند تو خواسته‌ای قطع ارتباط کنی. من البته درک می کنم. اما٬ خودم مدت‌هاست که دوستی‌هایم٬ به ویژه آنها که عمر یا عمق قابل توجهی دارند٬ را وابسته به حفظ ارتباط تلفنی یا اینترنتی نکرده‌ام. معمولا سراغ نگرفتن و دیر جواب دادن را دلیل از بین رفتن دوستی قرار نمی دهم. 

برنامه ریخته بودم که اکتبر بیایم ایران. بهم خورد سفرم و به خاطر یک اشتباه احمقانه٬ بیشتر پول بلیطم هم پرید. یک روزی غصه خوردم و بعدش دیدم کلی مساله دیگر دارم در زندگی ام که باید رفع و رجوعشان کنم.
رقیه رفته بود ایران و عاشورا و تاسوعا هم مانده بود. مشهد هم رفته بود. می گفت فقط برای تو دعا کردم و حرف زدم. حتی یک بار از حرم امام رضا تماس تصویری گرفته بود که من ندیده بودم. با همه اینها٬ آخرهایش کلافه شده بود و می‌خواست زودتر برگردد. شاید اگر با هم بودیم بیشتر بهش خوش می‌گذشت. البته وگان بودنش هم در ایران دردسر بوده و سخت چیز خوبی پیدا می‌کرده برای خوردن. گاه فکر می‌کنم رقیه که از سه سالگی اینجا بوده٬ از آدمهای شبیه من بی‌وطن‌تر است. مهاجرت٬ خیلی پیچیده است و برای آدم‌های مذهبی٬ چند برابر پیچیده تر. 


  • دخترچه

خیلی چیزها سر جایشان نیستند. گاه فکر میکنم چیزی از درون زخم می زند به روحم و کم کم همه جایش را دارد خط خطی می کند. 

دل گرمی ها اما هنوز هستند و وقتهایی سر راهت قرار می گیرند که انتظارشان را نداری. مثل اشکهای پنهانی که در قطار می ریزی و بعد خانم کناری٬ به فارسی می پرسد ایرانی هستی و بعد که ازش می پرسی از کجا فهمیده٬ می گوید از چشمهایت. و خیلی چیزهای دیگر.

سالهاست که محرم ها٬ جایی نمی روم. سالهاست که وسواس دارم برای شنیدن دعا یا عزاداری٬ سراغ هر صدایی نروم.  محرم را با گزیده ای از دعاها و نوحه های قدیمی می گذرانم. توی قطار یا اتوبوس٬ یکهو دلم می گیرد و اشکم روانه می شود. صدای حسین فخری سوز دارد. ایران که بودم٬ اهل شنیدن نوحه و اینها نبودم. به نظرم  اینها چاشنی حرفهای اصلی باید می بود. حالا نه اینکه همه سخنرانی را هم با دقت گوش کنم یا قبول داشته باشم حتی. الان اما دوست دارم فقط صدای نوحه ای در گوشم باشد یا دعایی. فقط همین. حوصله عارف و عابد و روحانی و مکلا و روشنفکر٬ هیچ کدامشان را ندارم. خلاصه که فعلا خوب و آرام بخش است چنین محرم های تک نفره ای. 


گولو نوشت: یادته زمانی وصیت های خودخواهانه ام  را به تو گفته بودم؟ قرآنی که در مراسم ختمم می گذارند٬ لطفا تلاوت مزمل حسب الله باشد: قاری اندونزیایی است که تیکا به من شناساندش. به طور خاص٬ سوره الرحمانش را خیلی دوست دارم. نمی دانم چرا مزمل سوره مزمل را نخوانده. یعنی من هرچی می گردم٬ نیست. با اینکه خوب یادم می آید که تیکا قرائت مزملش را برایم فرستاده بود. خلاصه٬ اگر آن را پیدا کردی که چه بهتر که مزمل باشد! بید مجنون را هم که یادت مانده. 


  • ۳ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۵۹
  • دخترچه