Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۵۴ مطلب با موضوع «حال نوشت» ثبت شده است

در این یک ماه اتفاقات زیادی افتاده. استادم محترمانه مجبورم کرد که هر دو امتحان را بدهم. برایم تاکسی فرستادند که از در خانه ببرتم دانشگاه و برگرداند. در این شرایط درس خواندن و امتحان دادن سخت بود اما الان خوشحالم که راحت شدم٬ هرچند که از نتیجه امتحان اصلا مطمئن نیستم.

این مدت دوستان واقعی دانشگاهم را شناختم. یاکوپو و فَضَل و تیکا برام کم نگذاشتند. به خصوص تیکا که خیلی کمکم کرد. لوسیانا و وارون و تئودورا هم هوایم را داشتند. از خُوان انتظار بیشتری داشتم٬ ولی حق با یاکوپو بود٬ انگار دوستی خُوان با ما بیشتر منفعت طلبانه بود.

بعد از امتحان آخر مستقیما به ایران رفتم. پروازی که باید پنج ساعت و خرده ای می بود٬ حدود یازده ساعت طول کشید. همه چیز داشت خوب پیش می رفت و ما قرار بود تا ده دقیقه دیگر در فرودگاه امام بنشینیم که خلبان گفت دیدش خیلی ضعیف است و هیچ چیز نمی بیند. نهایتا هواپیما به اصفهان رفت و حدود شش ساعت در هواپیما نشستیم تا هوا روشن شد و مه کم شد و دوباره توانستیم به تهران پرواز کنیم. با وضعیت پای من و خستگی امتحانات٬ تحمل این شرایط خیلی سخت بود.

اقامتم در ایران کوتاه بود و بیشتر در تخت و اتاقم گذشت. در مجموع سه بار بیشتر بیرون نرفتم. حوصله معاشرت نداشتم. دوباره گم شده بودم بین زندگی ام در ایران و زندگی ام در اینجا. یادداشتهای ده دوازده سال پیشم را می خواندم و مدام سرگردان تر میشدم.

برای اطمینان٬ وضعیت پایم را در ایران چک کردم. خیلی نگران برخورد بد بیمارستانها و دکترهای ایران بودم. بیمارستان آتیه فراتر از حد انتظارم خوب بود. وقتی برخورد مهربان خانم دکتر اورژانس را دیدم٬ دلم میخواست بهش بگویم که چقدر ارزش دارد که کسی در مملکتی که استانداردهای برخورد پزشک و بیمار نه برای پزشکان درونی می شود نه برای بیماران٬ خودش با وجدان عمل کند.

یکی از بارهایی که بیرون رفتم برای سینما رفتن بود. با عصا در خیابانهای تهران راه رفتن هیچ آسان نیست. برخورد مردمی هم که من دیدم در دو سر طیف قرار می گرفت: عده ای از ایرانی ها مثل بیشتر مردم کشور محل زندگی من٬ هوایت را دارند و برایت راه باز می کنند و .... عده ای اما یا نمیبینند یا خود را به ندیدن می زنند. دم در سینما بودیم که دختر و پسری هم با فاصله کمی از ما به در ورودی رسیدند. پسر ایستاد تا من و پدرم رد شویم. دختر با عجله از کنار ما رد شد و خود را به جلوی ما رساند و بعد ناگهان چلوی ما طوری ایستاد که من ترسیدم با پاهایش بیاید روی پایم! بعد دستش را دراز کرد به سمت پسر که پشت ما بود و با صدای بلند گفت: «چرا وایستادییی آخه؟؟ بیاااا دیگه.» خنده ام گرفته بود. از قضا دوبار در آسانسور دیدمشان. دخترک مدام نگران بود که پسر ازش دور شود. وقتی از کنارشان رد شدیم تا خارج شویم با لحن عجیبی به پسر می گفت: «عزیزززم٬ بیااااا این ور». من باورم نمی شد اینه که میدیدم رفتار واقعی آدمها باشد.

برای برگشت مادرم را راضی کردم که نیاید. تیکا گفت می آید فرودگاه دنبالم. دم آخر سرمای بدی خوردم که هنوز درگیرم. تیکا آمد و شب هم پیشم ماند و برایم غذا درست کرد و حسابی پرستاری ام را کرد. بعد هم با هم رفتیم دانشگاه. مسیر دانشگاه خیلی خسته ام کرد٬ اما باید عادت کنم. تیکا راحت برایم حرف زد. گفت همه ما فکر می کردیم یاکوپو تو را دوست دارد چون توجه ویژه ای به تو داشت. برایش گفتم که رابطه ما یک دوستی ساده است و یاکوپو نه سال است که با دوست دخترش است. و من هم با دوست دخترش آشنا شده ام و خیلی هم دختر خوبی است. دیگر نگفتم که با توجه به پیشنهاد کاری خیلی خوبی که فدریکا در آمریکا گرفته٬ یاکوپو دارد به ازدواج با فدریکا و مهاجرت به آمریکا  فکر می کند. یاکوچو اینها را به من گفته چون  روی کمک من حساب کرده برای راست و ریست کردن رزومه و سایر مقدمات ادامه تحصیل در آمریکا. یک بار باید  ماجرای دوستی ام با یاکوپو را بنویسم.

همه این مقدمه ها را گفتم تا فرار کنم از داستان داخل هواپیما. سخت است گفتنش. کنار کسی نشسته بودم که از همان اول کمکم کرد. بعد ٬ از جریان پایم پرسید و برایش گفتم. سر حرفمان باز شد. مدتها بود که این طور به دل نشستن را تجربه نکرده بودم. در آمریکا درس می خواند و فعلا ساکن کشوری بود که من در آن هستم. دروغ چرا٬ مدتها بود که پسری که مهربانی و متانت و هوش و منش اجتماعی اش یک جا به دلم بنشیند ندیده بودم. وقتی فهمیدم شش سال از من کوچکتر است خیلی جا خوردم. من کی انقدر سنم بالا رفته بود که آدم شش سال کوچکتر از من مردی باشد برای خودش؟ موقع پیاده شدن وسایلم را آورد پایین و خداحافظی کردیم و رفت. من به دلیل عصا و وضعیت پایم باید منتظر می ایستادم و آخرین نفر پیاده می شدم. ریسک نکردم که راه تماسی برقرار کنم. او هم چیزی نپرسید. فقط در میان حرفهایش اسم کوچکش را فهمیده بودم و دانشگاهش. پیدا کردن علی نامی که در فلان دانشگاه معروف آمریکا درس می خواند در اینترنت نباید آسان باشد. اما پیدا شد. پیدا شد بی آنکه من بخواهم راه تماسی برقرار کنم. دیشب به یاکوپو گفتم که بعد از سالها کسی به دلم نشست. گفت:

“Wow! I wish I could have pushed you!”

 

برایش گفتم که فایده ای ندارد حتی اگر من قدمی بردارم. دوران عجیبی است. من خسته ام از گچ پا و از سرماخوردگی. زود آزرده می شوم. می دانم که خطر بزرگی از بیخ گوشم گذشته و آنطور که باید شکرگزار نیستم. رفتار آدمهای بی اهمیت زندگی مثل «خوان» آزارم می دهند و آز آدمهای مهم زندگی ام غافل شده ام. و در کنار همه اینها فکر می کنم نداشتن دوست پسر٬ شریک یا همسر همانقدر که دوستان خارجی ام فکر می کنند عجیب است٬ لابد عجیب است دیگر و من دارم خودم را گول می زنم که همه چیز عادی است.

 

 

 

 

 

 

  • دخترچه
پتج شنبه شب تصادف کردم. رو ویولت بودم که ماشین بهم زد. شوک بزرگی بود.
الحمدالله خدا خیلی بهم رحم کرد. پای چپم شکسته. خیلی از کارهام عقب افتاده و هنوز از نظر روحی عادی نشدم.
دعا کنید لطفا برای دخترچه پا شکسته که ویولتش رو پلیس برده... 
  • دخترچه

مدت زیادی میشه که ننوشتم. این مدت مجبور شدم تافل بدم چون تافل قبلی منقضی شده بود. مقاله دوم با استاد ایران هم اگه خدا بخواد نهایی شد. یک سری خرده کاری هم در حال انجام دادنشونم که انشاالله آخر آگوست که از کار قراره بیام بیرون ،کمتر اذیت شم. سه هفته از ماه جولای رو ان شاالله برای یک دوره تابستانی به کشور دیگری می روم. بعد که بر گردم کمتر از یک ماه وقت دارم برای راست و ریست کردن کارها و بعد هم ترک محل کار. احتمالا بگویم برایم مهمانی خداحافظی نگیرند. حوصله ندارم آن وسط بایستم و سخنرانی کنم. آنها که واقعا دوستشان داشتم و دلم تنگشان می شود را حضوری خداحافظی خواهم کرد و بقیه هم یک ایمیل کلی کفایت می کند. حالا ببینیم چه می شود.

هفته دوم آگوست برای یک روز تدریس جایی دعوت شده ام. هیجان دارم و البته ترس. با این حال این از آن فرصتهایی است که دلم می‌خواهد شجاع باشم و امتحانش کنم، با وجود همه ترسم از صحبت جلوی جمع.

خبر دیگر اینکه بعد از استعفاء از کار، اگر خدا بخواهد یک دوره درسی یک ساله شروع می‌کنم. تصمیم سختی بود. دلم می‌خواست زودتر برگردم ایران. ولی این موقعیت پیش آمد که یک جورهایی دلم نمی‌خواهد از دستش بدهم. نمی‌دانم چه می‌شود. نمی‌دانم بعدا حسرت یک سال دوری بیشتر از ایران را خواهم خورد یا نه، نمی‌دانم چقدر حتی گذراندن این دوره برای کارهایی که می‌خواهم در ایران انجام دهم تاثیر داشته باشد. اما به هر حال این تصمیم را گرفته ام. دلیلش بیشتر یک جور کسب رضایت درونی است شاید. احساس می‌کنم من تازه بعد از تجربه کاری می‌توانم بهره‌ای که می‌خواهم را از دانشگاه ببرم. مضافا به اینکه الان اعتماد به نفس حرف زدن سر کلاسم خیلی نسبت به چهار سال پیش تقویت شده. همه اینها شاید باعث شود که  بیشتر بتوانم از دانشگاه  لذتببرم. با این حال، باز هم هیچ چیز معلوم نیست.

این روزها انگار همه چیز در دور تند است و من مدام باید حواسم باشد که جا نمانم. با همه اینها، آغوش امن خدا انگار سفت‌تر دورم است. الحمدالله.

  • دخترچه

 همین چند وقت پیش داشتم فکر می کردم به اینکه روزی که اولین موی سفیدم را ببینم  چه حالی پیدا می کنم. امروز صبح جلوی آینه توالت، برق روشنی در بین موهام به چشمم خورد. دستم را بردم بین موها و سعی کردم آن مظنون براق را دستگیر کنم. در همان حال، به تمام حسهای زنی با اولین موی سفیدش فکر کردم.

دستم را به دور موی خطار کار چفت کردم و آمدم به سمت اتاقم تا زیر نور طبیعی بررسی اش کنم. نصفه بالایی مو سفید شده بود و جنسش مرده و خشک. جایی برای انکار نبود...

  • ۲ نظر
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۵۳
  • دخترچه

هوا گرم شده و حشرات مجالی برای ابراز وجود پیدا کرده‌اند. یک راه خیلی تنگ و باریک، رو‌به‌روی محل کارم هست که میان‌بری است برای رسیدن به خیابان بعدی. آن خیابان بعدی را هم یک راه سرسبز تقریبا جنگلی مخصوص پیاده و دوچرخه‌سوار قطع می‌کند. دوچرخه سواری در آن راه سبز معمولا کیف می‌دهد البته وقتی که در جهت سرازیری‌اش باشی. منتها چند ماه که هوا سرد باشد، آدم یادش می‌رود که تا هوا گرم می‌شود، دوچرخه سواری در آن مسیر یعنی با سر رفتن تو دل کلی پشه ریز و دیگر حشراتی که گله ای به چشم و دماغ و دهن وارد می‌شوند. وای به روزی که عینک آفتابی نداشته باشی. رسما مجبوری چشمهایت را ببندی. تازه، آن روز توی همین وضعیت که با قیافه چپ و چوله سعی می‌کردم کورمال کورمال دوچرخه را از راه باریک هدایت کنم به سمت خیابانی که قطعش می‌کرد، رئیس کل محل کارم با ماشین رد شد و دست تکان داد و من که فقط شمای تاری  می‌دیدم از ماشینی که رد شد و دستی که تکان خورد، دستم را بالا آوردم و بعد سعی کردم حدس بزنم که کی بوده این که رد شده!

دیروز هم هوا گرم بود و من یک دامن بلند نخی پوشیدم و لذت دوچرخه‌سواری با دامن خنک را چشیدم. فقط امان از وقتی که باد می‌زند زیر دامن و هی باید صاف و صوفش کرد. رسیدم محل کار، گرم بود. پنجره اتاقم چون چند ماهی باز نشده، سفت شده و زورم نمی‌رسد بازش کنم. مدتی گذشت و از پنجره باز راهرو سر و کله حشرات پیدا شد: مگس و زنبور. سر و صدا می کردند و خودشان را به این ور و آن ور می زدند. پنجره را که نمی توانستم باز کنم. خودشان هم عقلشان نمی‌رسید از در بروند بیرون. تا آخر وقت تحملشان کردم.

امروز که آمدم هر دو هنوز بودند. زنبور به وضوح خسته شده بود. یک سر آمد روی میزم نشست. نگاهش کردم. دلم نسوخت. دوباره مشغول کار شدم. برگشت سمت پنجره. چند باری خودش را کوبید به پنجره. بعد انگار تسلیم شد. آرام لبه پنجره نشست، بی حرکت. رفتم بالای سرش. تکان نمی‌خورد. تقریبا مطمئن بودم که هنوز نمرده، منتظر نشسته تا مرگ بیاید سراغش. تازه فهمیدم چقدر مستاصل بوده در این دو روز. کاغذی برداشتم و جلویش گرفتم. بی رمق پاهایش را تکان داد: فقط در حد  قدمهایی کوتاه برداشت که بتواند روی کاغذ بیاید. معلوم بود دیگر نای تکان خوردن ندارد. در دستم یک نارنگی بود که داشتم می خوردم. خواستم نارنگی را جایی بگذارم، دیدم نباید وقت را هدر داد. همانطور یک دست نارنگی و یک دست کاغذ حامل زنبور به سمت راهرو رفتم. پنجره راهرو بسته بود. با بدبختی بازش کردم و کاغذ را گرفتم بیرون. زنبور اول بی حرکت بود. باد آمد، پرتش کرد پایین. مثل یک جنازه افتاد پایین. یکهو انگار یادش آمد که نباید تسلیم مرگ شود. در حین سقوط پر زد. دیگر ندیدمش.

  • ۴ نظر
  • ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۴۸
  • دخترچه

اینکه کم می نویسم نه اینکه حرف کم باشد که اتفاقا خیلی هست و بارها توی ذهنم ایده های نوشتن را پروراندم اما خب دست به قلم نتوانستم بشوم. این روزها گرفتاری کار زیاد شده، اما از جنس آن گرفتاری هایی است که همراه با احساس مفید بودن است. یکی از مقاله ها با استاد ایران پیش رفت و اگر خدا بخواهد و مشکلی پیش نیاید، فکر کنم کم کم مقدمات چاپش فراهم شود. سه تا مقاله دیگر البته هم چنان در صف نشسته اند.

هوا هم خوب است در مجموع. با اینکه هنوز هم روزهای بارانی چند وقت یک بار خودشان را نشان می دهند، رنگ خاکستری، غالب نیست و بلاخره زور نور و روشنایی دارد می چربد به ابرها!

کلاس نقاشی هم خوب پیش می رود. آرامشی که از این توانستن- که هیچ وقت فکر نمی کردم محقق شود- می گیرم، غیر قابل وصف است.

خب در همین روزهای خوبی که یادم می آید تند تند خدا را شکر کنم، خواندن اخبار مربوط به وضعیت محیط زیست، بحران آب، زیاد شدن بیماری ها، خطاهای پزشکی و سیستم درمانی، تصادفات و... در ایران به شدت غمگینم می کند. می دانید؟ آدم وقتی دور است، یک جور دیگری به مشکلات کشورش فکر می کند. وقتی می آیم ایران، آنقدر درگیر زندگی روزمره می شوم که فکر آینده ایران و اینکه چه خواهد شد، جای عمیقی را در مغزم اشغال نمی کند. مشکلات هست، همه غر می زنند، سری به تاسف  تکان می دهند و نهایتا از کنارش رد می شوند. نمی دانم کدام وضعیت بهتر است راستش. چون در این حالتی هم که من دارم،  راه حل موثر و اقدام مفیدی برای بهبود وضعیت کشورم به نظرم نمی رسد و عملا فقط متاسف و نگران می شوم.

از وقتی خبر مربوط به خانمی را خواندم که کپسول اکسیژنی که بهش وصل کرده اند حاوی گاز دیگری بوده، مدام دارم فکر می کنم که چه می شود کرد که مسئولیت پذیری بیشتر شود در این موارد؟ چرا تا وقتی این موضوع رسانه ای نشده بود، به گفته همسر این خانم، مسئولیان بیمارستان حتی برخورد درستی هم نداشتند؟ مسئولینی که خودشان پدرند و مادر و همسر و احتمالا پای درد دلشان که بنشینی کلی گلایه دارند از امور مملکت و سردرمدارانش. مشکل کار ما کجاست که فکر می کنیم مثلا دولتمردان از سیاره دیگری آمده اند و همه بدی های مملکت به خاطر سردرمدارن خبیث است و ما خوبیم؟ آن وقت خودمان (به عنوان شهروند) حتی حاضر نیستیم قبل از خط عابر پیاده بایستیم! این سفر که ایران آمدم متوجه شدم که ناتوانی ام در رد شدن از خیابانهای تهران به نحو چشم گیری افزایش داشته. نکته قابل توجه برایم این بود که بسیاری از دختران جوانی که از قضا پشت ماشن های آنچنانی هم نشسته بودند در گذاشتن پا روی گاز به محض نزدیک شدن به خط عابر، گوی سبقت را از راننده تاکسی ها هم ربوده بودند! این راننده های جوان لابد تحصیلات هم دارند، سفر خارج هم رفته اند، کلی هم صحبت بلدند در مورد لزوم فرهنگ سازی! یا وقتی بسیاری از کاسبان و صندوقدارن محترم، علی رغم همه تبلیغات رسانه ای، منِ خریدار را از حق اولیه خودم برای وارد کردن رمز کارتم محروم می کنند، کجای کار می لنگد؟

نمی خواهم منفی نگر باشم. خیلی چیزها در ایران بهتر شده. این سفر کاملا  احساس کردم که رفتار عمومی مردم بهتر شده. به طور خاص، توجهم جلب شد که نسبت به ده سال پیش برخورد محیط عمومی با محجبه ها عادی تر شده. اما خب هنوز هم مشکلاتی در کشورم هست که حداقل بخشی اش می توانست نباشد اگر خودمان همت می کردیم.

آمدم از خودم بنویسم، به کجاها رسید بحث! این روزها در یک کلام، خدا را شاکرم و دعا می کنم برای مردمم که شادتر باشند، سالم تر، خویشتن دارتر، مرفه تر و البته با عقل معاش بیشتر. کاش آن همت برای بهتر شدن در همه مان ایجاد شود.

 

  • دخترچه

این روزها بدجوری گنگم. هنوز گیج سالهای سپری شده ام. ترس دارم از گذر عمر. انگار سالهایی که ایران نبودم، با دور تند گذشته باشند. می‌ترسم برگردم و خیلی چیزها عوض شده باشه.

در عین گم گشتگی در زمان، احساس می کنم از حال و هوای واقعی مردمم دورم. راه ارتباطی ام، دنیای مجازی بوده که وقتی میرم ایران می فهمم هیچ نمونه خوبی از جامعه ام نیست.

من ترسو شدم این روزها. می ترسم زمان جلو بره. می ترسم از نابالغی خودم.

  • دخترچه

یکی یکی داره خاطرات کودکی یادم میاد. دو بار که بهش حسودیم شد رو خوب یادمه.

عکس بچگی مون کنار هم خنده داره، هر دو به یه نقطه دور خیره شدیم، اون با لبخند محو، من با سر بالا گرفته و لب های جمع شده.

جقدر زمان چیز غریبیه.

  • دخترچه

دیروز برگشتم.

هنوز گیجم و گمگشته. چند روز اول اقامتم در ایران هم به گیجی و گنگی گذشت، با این تفاوت که آنجا که می روم در زمان گم می شوم و یادم نمی آید که شش سال اخیر چطور گذشته و کی تقویم وقت کرده انقدر تند ورق بخورد! روزهای اول ماندن در تهران، حتی با اتاقم و وسایلش هم غریبگی می کنم. چیزهایی میبینم که یادم نیست کی و از کجا آمده اند، یا اگر یادم بیاید تعجب می کنم از عمر مثلا شش ساله شان. طوری است که انگار این سالها خوابی بوده و من ناگهان بیدار شده ام در اتاقم در تهران. انگار پیچیدگی زمان وقتی آدم فاصله مکانی پیدا می کند بیشتر می شود.

چند روزی که می گذرد کم کم عادت می کنم. دم آمدنم که می شود آنقدر عادت کرده ام که باید زور بزنم تا شماره تلفن یا  رمز کارت بانکم در اینجا را به یاد بیاورم!

این سفر اما فرق هایی داشت. علی رغم سرشلوغی ها و دودندگی های زیاد، فرصتی فراهم شد تا آدمهایی را ببینم که مدتها بود ندیده بودمشان. بالاخره بعد از پنج شش سال، عروسی هم رفتم؛ آن هم نه یکی، دو تا! در یکی از عروسی ها، جمعی از معلم ها و کادر دبیرستانم را بعد از ده سال دیدم. فردایش هم در جمعی قرار گرفتم که مرا به بیست سال پیش برد. علی رغم حس غریب بازگشت به گذشته های دور، اتفاقا همین جمع های اینچنینی کمک کرد سریع تر بفهمم کجایم و از آن حالت گیجی خارج شوم.

 در همان جمعی که آدمهای مربوط به بیست سال گذشته بودند، کسی بود که زمانی حول و حوش همان بیست سال پیش، کودکانه دوستش داشتم و حتی در اعماق دلم آرزویش کرده بودم. شبی که قرار بود در مهمانی، آن فرد را دوباره بعد از بیست سال ببینم با خودم فکر می کردم بعضی آرزوها بعد از بیست سال چقدر بی معنا به نظر می رسند...

اتفاقات زیادی در این سفر افتاد. تصمیم های مهمی دارم می گیرم.

کاش یادم نرود توکل و اعتماد به خدا را. از دعایتان بی نصیبم نگذارید. 

  • دخترچه

سه هفته در خانه ام اینترنت تداشتم و مجبور بودم با اینترنت محدود گوشی سر کنم. این به آن معنا بود که دیدن سریال و گوش دادن موسیقی و نوحه و... تعطیل شد. گاه البته یواشکی چیز کوتاهی می‌دیدم یا گوش می‌کردم، اما همین که می‌دانستم محدودیت در حجم استفاده ام وجود دارد، مانع بهره بردن با فراغ بال می شد. در این مدت، بیشتر کتاب خواندم و شاید بیشتر با خودم حرف زدم. نداشتن ناگهانی نعمتی که دو سال و نیم تنهایی ات را با آن پر کرده ای، خلاء عجیبی در آدم ایجاد می کند. من وقتی به ایران می آیم یا کسی دور و برم است که از مصاحبتش لذت می‌برم، معمولا نیاز خیلی کمتری پیدا می کنم به وقت گذراندن در اینترنت. تازه فهمیده ام که در این چند سال دورى، وجود این دنیا، با همه آسیب هایش، مونس خوبی برای تنهایی های من بوده است.

از پنج شنبه گذشته که بالاخره شرکت ارایه دهنده اینترنت، تعمیرکار مهربانى را برای راه اندازی وای فای و تلویزیون به خانه ام فرستاد و او همه  چیز را رو به راه کرد، قدر شبها زیر لحاف چپیدن و دیدن سریال های ایرانی را بیشتر می دانم. عجیب است همین منی که وقتی به ایران سفر می کنم حوصله دیدن تلویزیون ندارم، اینجا که هستم دلم خوش است به دنبال کردن بعضی سریال های ایرانی. دو روزی هم هست که روزگار جوانی می بینم. نمی توانم حسم را بگویم به این سریال و حال و هوایش. یک جور سفر در زمان و مرور خاطرات، بیش از آنکه از خود سریال لذت ببرم، از حال و هوایش حالم خوب می شود انگار.

اوضاع کار هم تغییر چندانی نکرده. کارهای زیادی هست که باید انجام شود. همکار هم که برخلاف چند ماه گذشته وارد مکالمات کوتاه کاری با من می شود و من هم جوابش را می دهم. اما در ناخودآگاهِ من، اتفاقی افتاده است که وقتی رو به رویش هستم، یک جورهایی خودم را می بازم. و این خیلی خیلی بد است. یعنی حتی وقتی یک حرف غیر منطقی می زند و من می خواهم استدلال کنم برای رد موضعش، نمی توانم به خوبی منظورم را بیان کنم و ذهنم مدام در حال حدس زدن قضاوت احتمالی او نسبت به حرفهایم است. البته در این میان، شیوه سفسطه وار او و عوض کردن موضوع بحث و بعضا موضع خودش هم  بی تاثیر نیست. اما متاسفانه این حس خودکم‌بینی چنان در من ریشه دوانده که نمی توانم درجا بهش بگویم که تو که آن بار چیز دیگر گفتی. ناگفته نماند که دلیل دیگر در لحظه سکوت کردن هایم  هم گرایش بی حد و حصرم به دوری از تنش است و اینکه سعی می کنم این مکالمات کوتاه کاری، دور از تقابل و اصطکاک باشد. اما به هرحال، وقتی بعد از مکالمه به بعضی حرفهایش فکر می کنم، از اینکه به نظر خودم به نحو غیر مستقیم سعی در تخریب من و شخصیتم داشته، خشمگین می‌شوم. به خصوص وقتی اینها را می گذارم در کنار رفتار بی نهایت مهربانانه و دوستانه اش با اکثر همکاران دیگر و سابقه رفتاری اش در این دوسال و اندی با خودم، دلم بیشتر می گیر. تازه در این مدت اخیر هم که مثلا رفتارش با من قهرآمیز نبوده، چندباری که چیزی لازم داشتم که او باید به دستم می رسانده یا می گفته کجاست، مدام امروز و فردا کرده و اینکه سرش شلوغ است و... خلاصه وقتی کلیت قضیه را می بینم، نه می توانم اعتماد کنم به لبخندها و نه اینکه دلم را خوش کنم که مثلا مشکلات حل شده است.

جمعه هفته پیش، مسائلی پیش آمد که بدجوری بهمم ریخت. رفتارش در مقایسه با رفتار سابقش شاید چیز خاصی نبود، اما مجموع شرایط و مقایسه برخوردش با خودم نسبت به برخوردش با بقیه، به شدت آشفته ام کرد. دوباره احساس بی ارزش بودن در من اوج گرفت و باورم شد که لابد خودم یک مشکلی دارم. شنبه بعد از نماز صبح، یادم آمد که از نیت من و او و رفتارهایمان فقط خدایمان خبر دارد. یکهو دلم قرص شد. انگار هرچه سند و مدرکی که به زور برای اثبات دعوی حقوقی ام جمع کرده باشم دیگر لازم نباشد. انگار بخواهی پیش قاضی بروی که بگوید من همه مدارک را دارم، تمام و کمال. دیگر فن بیان و هنر وکیل و هیچ چیزی نقشی نداشته باشد در نتیجه رسیدگی. چه چیزی از این بهتر؟

دیشب هم فهمیدم اشکال کارم کجاست. از وقتی خیلی به هم ریختم که در هر اتفاقی روی عنصری تمرکز کردم که فکر کردم مسبب آن اتفاق است. انگار دوباره غافل شدم از خدایی که او می‌خواهد و بعد می‌شود. اصلا یادم رفته  که این وسط من باید رابطه ام را با خدا تنظیم کنم نه اینکه حواسم پرت اره و اوره و شمسی کوره بشود!

حاج اسماعیل دولابی (ره): 
مؤمن مانند بچه ی دو سه ساله ای است که روی پاهای پدر و در بغل او نشسته است و به این فکر می افتد که بلند شود و بازی و جست و خیز کند و به هر جا که دلخواهش است ، برود . پدر هم مانع نمی شود و ضمن اینکه مراقب اوست ، وی را آزاد می گذارد .. بچه پس از آنکه برخاست و مقداری این طرف و آن طرف دوید ، خسته می شود و در می یابد که هیچ جا بهتر از دامان پدرش نیست ، لذا دو باره به آغوش او باز می گردد و همان جا که در آغاز نشسته بود ، می نشیند ..
مؤمن نیز پس از آنکه مقداری به اتکای اختیار خود و برای رسیدن به خواسته هایش تقلا نمود و خود را خسته کرد ، پی می برد که هیچ جا بهتر از دامان خدا و اولیائش نیست ، لذا به اختیار خود به آغوش خدا و اولیائش باز می گردد و به مقدرات الهی تن می دهد و به قضای الهی تسلیم می شود .
ارزش اختیار ما به این است که با اختیار خود ، خود را تسلیم خدا و اولیائش کنیم ..

  • دخترچه