Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

پیوندها

۷۶ مطلب با موضوع «حال نوشت» ثبت شده است

اگر این همه سال شده بود، باز هم می‌شد. من بودم که باید با اتکاء به آنچه قبلا زندگی کرده بودم و چشیده بودم، قوی‌تر می‌بودم. هرکس هرچه می‌خواهد بگوید، زندگی من به من نشان داده بود که امکان‌پذیر است و من باید سر عهدم می‌ماندم.

 دوست دارم به خودم بد و بی‌راه بگویم.

---------------------------------------------------------------

مامانم. نکند دور شده باشم؟

--------------------------------------------------------------

اگر کار حداقل یکی از دانشجوهایم تا آخر دسامبر تمام نشود، بد می‌شود. نسخه آخر کارش، پر از اشتباهاتی بود که بارها پیش از این تذکرشان داده بودم. صبوری‌ام انگار دارد کم می‌شود.

---------------------------------------------------------------

امسال هم در درسی دستیار استاد هستم و اول بعضی جلسات بهتر است حضور داشته باشم. صبح قطار را از دست دادم و باید نیم ساعت صبر می‌کردم تا قطار بعدی بیاید که آن هم اعلام شده بود که کنسل شده. به استاد ایمیل زدم که احتمالا نمی‌رسم که پیش ار شروع کلاس، همراهی‌اش کنم. می‌شد دیگر تلاشی نکنم. اما گفتم بگذار تسلیم نشوم و ببینم می‌شود کاری کرد.  نهایتا با عوض کردن چهار قطار فقط با چند دقیقه تاخیر رسیدم. استاد از من دیرتر رسید و کلی هم تشکر کرد که آنجا بودم. موقع تشکر به گرمی دستش را روی بازویم گذاشت. یک نکته ظریف در چنین تماس‌هایی وجود دارد. به نظرم، آدم‌های نسل قبل، بی‌پرواتر هستند در در ابرازهای فیزیکی این‌چنینی. من ایرادی در این حد از تماس نمی‌بینم، به خصوص وقتی که بتوانم حدس بزنم که طرف مقابل این تماس را با یک هم‌جنس هم دارد در موقعیت مشابه. به نظرم ولی حدود مورد قبول تماس در رابطه حرفه‌ای لزوما برای همه یکسان نیست. تجربه به من نشان داده گه مردان نسل جدید در مکالملت صرفا حرفه‌ای، بیشتر از تماس اجتناب می‌کند. شاید دلیلیش این باشد که بیشتر نگران اینند که در مظان اتهام آزار یا سوء‌استفاده جنسی قرار بگیرند. شاید هم عوامل دیگری وجود دارد که بیشتر به من و نوع پوشش و برخوردم برمی‌گردد. مثلا چیزی مثل حجاب ممکن است اثر متفاوتی در تنظیم رفتار جوان‌ترها و با احتیاط‌تر شدنشان در مقایسه با مسن‌ترها داشته باشد. البته همه این‌ها که می‌گویم در مورد جامعه‌ای است که در آن هستم. احتمالا ملاحظات جامعه ایران در تعاملات، تفاوت‌های قابل توجهی دارد. 

-------------------------------------------------------

اتاق عبادت و مدیتیشن داشنگاه را دوست دارم. این دانشگاه اگر یک مزیت به دانشگاه قبلی داشت، همین بود. طبقه بالا را مخصوص مسلمانها درست کرده‌اند. آدم‌های مختلفی را آنجا دیده‌ام. خودم هم حالهای متفاوتی را آنجا تجربه کرده‌ام.

---------------------------------------------------

هیولاها تا حد خوبی --ولی نه کاملا-- خفه شده‌اند.

  • دخترچه

شماره ۱۷سهیلا را دیدم. خیلی وقت بود که یک فیلم اینقدر درگیرم نکرده بود. من٬ آدم فیلم بینی نیستم به دلایل مختلف. یکی‌اش این است که زود حوصله‌ام سر می‌رود از خیلی از فیلم ها. دیگری‌اش این است که اگر فیلمی را دوست داشته باشم٬ خیلی می‌توانم درگیرش شوم و غرق شوم در دنیایش. گاه٬ مخل آرامش است چنین غرق شدنی. و البته یک سری دلایل دیگر هم هستند. این اواخر که کلا نمی‌توانستم راحت فیلم یا سریال ببینم و تمرکز کنم. این فیلم اما آنقدر آرام کشید مرا با خودش که نفهمیدم دقیقا کی غرقش شدم. چیزی که از سهیلا به دلم نشست این بود که واقعی بود٬ ادا نداشت. عزت نفسش اصیل بود. البته تاکید بر چاق بودنش را دوست نداشتم. انگار القا می‌کرد که آدم‌هایی که تنها هستند٬ لزوما  چیزی در ظاهرشان مطایق معیارهای زیبایی مورد پسند عرف نیست. دلیل تنهایی سهیلا اما چاقی‌اش نبود.

هنوز کلی ایمیل جواب نداده دارم. خانه‌ام شده بازار شام دوباره. رقیه گفته هم را ببینیم و خیلی دلم برایش تنگ شده٬ اما انرژی از خانه بیرون رفتن ندارم. این روزها٬ قاعدتا باید خیلی حالم بهتر باشد. بالاخره باری از روی دوشم برداشته شده و تصمیم سختی را گرفته ام. اما نمی دانم چرا افکار آزاردهنده رهایم نمی‌کنند. میل عجیبی دارم که بر می‌گشتم به ۹ ماه پیش و خیلی چیزها را جور دیگر می‌نوشتم. کاش آن توان تصمیم‌گیری که در مورد کارم به دست آوردم را بتوانم در بقیه زندگی ام هم پیاده کنم.

دیشب خواب دیدم ایرانم. پدر و مادرم خانه کوچکی در شهری کوچک و خوش آب و هوا گرفته بودند. خانه٬ حیاط قشنگی داشت. خوشحال و آرام بودم در خواب. اوضاع ایران٬ نگرانم می‌کند. فکر این که چه قرار است بشود و مردم چه قرار است بکنند و استیصالی که در جواب به این سوالها دارم٬ شده بخش دائمی وجودم. من حتی اگر بخواهم هم بریده نمی‌شوم از ایران. 


  • دخترچه
مدت‌هاست که حس مادری قوی ندارم و کمابیش می‌دانم که آینده‌ای که برای خودم متصورم از راه مادری عبور نخواهد کرد. آن حس لذت بردن از معاشرت با بچه‌ها را از برادرزاده‌ها و بچه های دوستانم می گیرم. بعید می دانم در آینده حسرتی بشود برایم مادری. یکی-دوباری آن قدیم‌ترها خواب دیده بودم که بچه کوچکی مال من است و حس حمایت از او٬ آنقدر قوی بود که فراتر از ظرفیتم بود. تقریبا دو سالی از جدایی ام گذشته بود که خواب دیدم که بچه‌ای داشته ام که مانده پیش پدرش. در تمام مدت خواب٬ گیج بودم که چطور من بچه ای داشته‌ام و چطور این همه وقت به او بی‌تفاوت بوده ام. داشتم دیوانه می شدم. سرگشته بودم و بخشی از وجودم کم بود. این خواب را در روزهایی دیدم که برادرزاده اولم را تازه دیده بودم. 
یکی-دو روز پیش٬ ناگهان تصویری در ذهنم آمد. زمانی بچه ای داشته باشم و در موقعیتی٬ کسانی که دوست نمی دارمشان٬ بچه‌ام را یا حتی عکسش را ببینند و بخواهند چیزی بگویند و یا نظری بدهند. با این فکر٬ تبدیل شدم به ماده ببری که فقط می‌خواست بغرد و بدرد و هیچ چیزی جلودارش نبود. ندارم ظرفیت حمل این همه احساس قوی را٬...ندارم.
به دکترم گفتم٬ می‌شود داروی ضد اضطراب بگیرم؟ گفت که نمی شود و کلی ارشادم کرد که این داروها٬ هیچ مشکلی را حل نمی کنند. ته دلم می دانستم که درست می گوید٬ اما دنبال یک راه آرام بخش موقتی بودم.
مدت‌هاست که باید جواب ایمیل الکساندر را بدهم و ازش تشکر کنم و خیلی چیزها بگویم از وضعم. هرکار می کنم اما نمی توانم حتی دوباره ایمیلش را بخوانم. حتی حالا که شاید بتوانم خبر خوبی به او بدهم هم باز برایم سخت است نوشتن. تیکا به زودی بچه دار می شود. چند پیام کوتاه برایش دادم. اما بیش تر نمی توانم. حتی همت نمی‌کنم برایش صدا ضبط کنم. دختر جین٬ کمتر از یک سال پیش ایمیلی زد و ازم خواست که راجع به تجربه نقاشی آموختن از جین بنویسم. با همه انگیزه‌ای که برای این کار داشتم٬ آنقدر به تعویق انداختم که نوشتن از آن تجربه٬ روز به روز سخت‌تر شد. پیامی در تلگرامم از یک آشنای قدیمی دارم که بیش از یک سال پیش دریافت کردم. روزی بود که داشتم برای مصاحیه دانشگاه آماده می‌شدم. نتوانستم جواب بدهم و هم‌چنان٬ بی جواب مانده.  
یک روز٬ رئیس دپارتمان دانشگاه فعلی٬ یک جلسه گذاشت و تجربیاتی در مورد مدیریت ایمیل ها گفت. گفت که زمانی به خاطر استرس ایمیل های نخوانده و پاسخ داده نشده٬ کارش به بیمارستان کشیده. خوب می فهمم این اضطراب را و اثرش در من به این شکل است که بیشتر بی میلم می کند به پاسخ دادن. و در این میان٬ دوستانی از آدم می رنجند و فکر می کنند تو خواسته‌ای قطع ارتباط کنی. من البته درک می کنم. اما٬ خودم مدت‌هاست که دوستی‌هایم٬ به ویژه آنها که عمر یا عمق قابل توجهی دارند٬ را وابسته به حفظ ارتباط تلفنی یا اینترنتی نکرده‌ام. معمولا سراغ نگرفتن و دیر جواب دادن را دلیل از بین رفتن دوستی قرار نمی دهم. 

برنامه ریخته بودم که اکتبر بیایم ایران. بهم خورد سفرم و به خاطر یک اشتباه احمقانه٬ بیشتر پول بلیطم هم پرید. یک روزی غصه خوردم و بعدش دیدم کلی مساله دیگر دارم در زندگی ام که باید رفع و رجوعشان کنم.
رقیه رفته بود ایران و عاشورا و تاسوعا هم مانده بود. مشهد هم رفته بود. می گفت فقط برای تو دعا کردم و حرف زدم. حتی یک بار از حرم امام رضا تماس تصویری گرفته بود که من ندیده بودم. با همه اینها٬ آخرهایش کلافه شده بود و می‌خواست زودتر برگردد. شاید اگر با هم بودیم بیشتر بهش خوش می‌گذشت. البته وگان بودنش هم در ایران دردسر بوده و سخت چیز خوبی پیدا می‌کرده برای خوردن. گاه فکر می‌کنم رقیه که از سه سالگی اینجا بوده٬ از آدمهای شبیه من بی‌وطن‌تر است. مهاجرت٬ خیلی پیچیده است و برای آدم‌های مذهبی٬ چند برابر پیچیده تر. 


  • دخترچه

اینکه آدم حتی چند هفته هم نتواند سر حرفش بماند٬ یعنی لابد چیزیش است. هنوز هم نمی دانم چه خواهم کرد با اینجا. انگار دیگر به هیچ چیز در مورد خودم مطمین نیستم. 

این روزها خیلی از چیزهای زندگی روزمره و حتی کار بر وفق مراد است. یکی از مقاله ها بعد از این همه سال در ایران چاپ شد و از پایان نامه پارسال هم یک مقاله در یک ژورنال بین المللی چاپ شد. اینها چیزهایی بود که روزگاری فکر می کردم اگر به ثمر برسند٬ لابد کمی زندگی ام آرام می شود. و البته که دغدغه های جدید منتظر نمی مانند تا تو نفس راحت بکشی و بعد بیایند سراغت. اما همه اینها جای گله و شکایت ندارد. زندگی است دیگر و کاش سختی هایش محدود بود به همین چیزها.

دردهایی اما هست که هیچ ربطی ندارد به اینکه چه کاره ای و دستاوردهایت چه بوده و روابط خوبی با اطرافت داری یا نه. این دردها را لابد باید بچشی تا به درکی برسی از خودت و اینکه هیچ نیستی و قابلیت این را داری که به راحتی اصولی که درست می دانی را زیر پا بگذاری و هر آنچه خود را از آن مبرا میدیدی٬ گرفتارت کند. همان داستان تکراری عجب و غرور و بعد امتحان شدن و رو سیاه بیرون آمدن. به همین سادگی٬ به همین تلخی. 

 این یکی از آن گردنه هایی در زندگی بود که با همه اطمینانی که به خودم داشتم٬ بدجوری سقوط کردم ته دره. آنقدر که گاه شک می کنم که بشود دوباره سرپا شوم یا نه. نیمه پر لیوان اما این است که فرصتی پیش آمد برای شناخت خودم و درک ضعف هایم. که کاش البته بهای این فرصت انقدر گزاف و تجربه اش آنقدر تلخ نبود. 

با همه سرگشتگی هایم٬ هنوز هم آستانی هست که می توان شکایت از خود را به آنجا برد٬ و چه خوب که هست و چه خوب که گفته است که نباید از رحمتش ناامید شد...

  • ۸ نظر
  • ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۳
  • دخترچه

هیچ وقت بنا نداشتم که اینجا حرف از رفتن بزنم. یعنی فکر می کردم چیزی نمی شود که بخواهم دل بکنم از اینجا. شد، مسئولیت آنچه شد هم کاملا به عهده خودم است. 

اینحا را دوست داشتم. اوایل  فقط جایی بود برای خالی شدن، ولی کم کم مجالی شد برای معاشرت. کم کم با حوا و غزال و خاطره آشنا شدم. کسانی بودند که کمتر می شناختمشان مثل نوشا و غزل و لی لی فلورا! گمشان کردم، اما خاطره شان هنوز هست. دوستی هایی هم شکل گرفت مثل دوستی با گولو و سارا که باورم نمی شود من هنوز این آدمها را ندیده ام از نزدیک! و کسانی بودند مئل رافائل، آذردخت یا عمو سیبیلو که می خوانی شان، حتی اگر نه همیشه، ولی می فهمی شان.  کسانی را هم با نظراتشان می شناختم مثل ریحانه، سمانه، عاطفه، فاطمه، شیدا، متین و آن جناب دیتا ماینر! و احتمالا کسان دیگری که حافظه ام یاری نمی کند.

خلاصه که اینجا پنجره ای بود برای ارتباط با آدمهای دوست داشتنی. هیچ آزار و مزاحمتی ندیدم و تنها دلخوری ام از آن جناب دیتا ماینر بود که فکر می کنم او هم قصد آزار نداشت. 

در اینجا، نه اثر قابل توجهی خلق کردم و نه حرفهای پیچیده ای زدم. احساساتم نسبت به روزانه هایم را نوشتم و اتفاقا همین معمولی بودنش را دوست داشتم. قدیم ها فکر می کردم خیلی سخت باشد دل کندن از این کنج تنهایی. راستش الان آنقدرها هم سخت نیست. چیزهای مهمتری را باید گذاشت و رفت که یک وبلاگ مهجور در مقابلشان هیچ است لابد. 

آخرین حرف اینکه بعد از چند سال دارم کتاب Man's Search for Himself (که اتفاقا به فارسی هم ترجمه شده است) را تمام می کنم. انگار که کلافهای در هم پیچیده ای از بعضی سوالها و تردیدهای زندگی را کسی برایم کمی باز کرده باشد. 



  • ۸ نظر
  • ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۳
  • دخترچه

پیرمرد دو خانه آن طرف زندگی میکرد. توی این چند سال٬ از پشت پنجره٬ دوستی بین ما شکل گرفته بود. خیلی اوقات لب پنجره می نشست. آن زمانها که ویولت زنده بود، وقتی سر کوچه پارکش می کردم٬ پیرمرد با دقت نگاهم می کرد و برایم دست تکان می داد. اگر توی کوچه تنها نبودم  و با دوستی بودم٬ انگار دلش گرم می شد که تنها نیستم و لبخند پهن تری میزد. دو باری هم بسته پستی ام را برده بودند در خانه اش که رفته بودم و ازش تحویل گرفته بودم. آرام و با طمانینه راه می رفت. منش با وقاری داشت.

 مدتی بود که از سمتی که خانه او قرار داشت کمتر رفت و آمد کرده بودم. جمعه که  از مصاحبه شغلی برگشتم، از آن سمت کوچه آمدم. روی پنجره اش اعلانی برای فروش گذاشته بودند. خانه خالی را میشد از پنجره ها دید. یعنی چه شده بود؟ خانه سالمندان رفته بود یا چه؟

چیزی در وجودم خالی شد. بندی از تعلق به این کوچه انگار بریده شد.



  • ۰ نظر
  • ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۰
  • دخترچه

اولین روزه را گرفتم و فعلا زنده ام. 

وافل در جلسه پروژه، رویکرد همدلانه ای داشت و گفت خودش اصلا موضوع تحقیق دکتری اش را دوست نداشته. هرچند اشاره ای هم کردند که باید یادت بیاد با چه انگیزه ای اصلا درخواست کار به اینجا دادی و ....

جلسه با دانشجوهای جدیدم بد نبود. هرچند خدا می داند تهش چه می شود باز.

انقدر بی وفا هستم که هنوز پیام تبریک تولد تیکا را باز نکرده ام. دلیلش ساده است: هی فکر می کنم زمانی می رسد که فراغت فکرم آنقدر باشد که بتوانم برایش درست وقت بگدارم. نمی رسد انگار آن زمان.


مارا رفته و من ربنای شجریان را گذاشته ام تا با توت فرنگی های که صبح سونیا برای افطارم کنار گداشت، افطار کنم. چرا نمی آید حال و هوای رمضان های قدیمم؟

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از روزمره ها می نویسم تا فرار کنم از آن حس سنگینی که خفه می کند آدم را. 



  • ۰ نظر
  • ۰۳ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۱
  • دخترچه

بعد از ویولت و تئو٬ دوچرخه ای نداشتم. پاک یادم رفته بود که دوچرخه سواری چقدر آرامم می کند. امروز رفتم یک دوچرخه کرایه کردم که بعد از ظهر٬ با فضل برویم دوچرخه سواری. دوچرخه را که تحویل گرفتم٬ بی هدف در کوچه پس کوچه ها رکاب زدم. دیوانه وار نراندم٬ اما همان یک ذره حس رهایی هم مستم کرد.  چقدر محروم بوده ام این مدت. دیگر جدی جدی باید بروم و یک دوچرخه بخرم.


سین گفت ما چرا نمی خواهیم اشتباه کنیم و هی می خواهیم تکلیف همه چی را معلوم کنیم و کار بی هدف نکنیم و غیره و ذلک. من جواب نداشتم. اما فکر می کنم اینطوری که هستم راضی ترم و به کارهایم مطمئن تر. در سی و سه سالگی نمی توانم متر و معیار رفتارهایم را عوض کنم در حالی که مطمئن نیستم جایگزین بهتری داشته باشم. 


  • ۰ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۵۳
  • دخترچه

کاش بهم می گفت که می بینتم٬ می شنوتم. که نمیگذارد سرگردان بمانم.

باید بلند شوم. باید کاری کنم. بس نیست این رخوت تهوع آور؟ 


در زندگی حرفه ای من٬ چیزی وقتی انگار اشتباه رقم خورده. چیزی که خودم هم نمی دانم چیست ولی انگار قصد ندارد رهایم کند. ولی مشکل فقط این نیست. زندگی شخصی ام هم مدام تهی تر شد. نه ویولتی هست٬ نه دل و دماغی برای ورزش که البته همیشه چالشی بوده در زندگی ام٬ و نه دیگر حسی برای همان نقاشی هایی که برای دل خودم بودند. بخش عاطفی زندگی هم شده پر از ترس و تردید. فیلسوف را دوست دارم٬ اما... کسی مدام زیر گوشم می گوید که ادامه این راه اشتباه است. سین بهم گفت چرا ما همه اش دنبال درستی و غلطی کارمون هستیم؟ چرا مدام می ترسیم که اشتباه کنیم؟ من جوابی نداشتم. 

 هنوز روزه نگرفته ام. با این وضعیتی که مدام در رفت و آمدم و مدام تشنه٬ اصلا نمی دانم روزه خواهم گرفت یا نه. یک چیزی کم است انگار. آخرین مهمانی افطاری که دعوت شدم٬ جایی حوالی سال ۸۹ باید باشد. چند سال پیش هم یک بار همکار سابق (بله همان که این اواخر٬ تحملش سخت شده بود)٬ مرا برد خانه اش که با هم افطار کنیم. ولی خب حال و هوای افطاری دعوت شدن نداشت. چیزی همان سالها در ایران٬ گم شده لابد. حتی این روزه های نصفه نیمه ای که در این چند سال اخیر گرفتم هم چیزی کم داشت. کدر شده ام فکر کنم. امسال کدرترم. 

هنوز تاب می خورم بین دین داری به عادت٬ کمال گرایی در پیروی از قواعد نوشته و نانوشته٬ شک و تردید و خستگی٬ و دلی که هنوز هم مامنی نزدیک تر از خدایش نمی یابد. 


  • ۱ نظر
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۰۸
  • دخترچه

اگر خدا بخواهد هفته دیگر این موقع باید تهران باشم. سفر به ایران برای من با خودش سفر در زمان را هم می آورد. من رها می شوم هر بار در زمان و مکانی که جایی در این ده سال گذشته گم شده. کتابها و جزوات دانشگاهی در کتابخانه ام هستند و انگار نه انگار که آخرین بار که استفاده شان کرده ام همان حوالی سال ۸۸ بوده است. بعضی هدیه هایی که آن سالها گرفتم را نگاه می کنم و نمی فهمم دور زمان کی انقدر تند شد. خلاصه اینکه می دانم هر بار که به ایران سفر می کنم تا چند روز گنگ و گیجم و تا می آیم که عادت کنم باید برگردم.

  • ۰ نظر
  • ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۱۲
  • دخترچه