Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

۷۱ مطلب با موضوع «حال نوشت» ثبت شده است

پیرمرد دو خانه آن طرف زندگی میکرد. توی این چند سال٬ از پشت پنجره٬ دوستی بین ما شکل گرفته بود. خیلی اوقات لب پنجره می نشست. آن زمانها که ویولت زنده بود، وقتی سر کوچه پارکش می کردم٬ پیرمرد با دقت نگاهم می کرد و برایم دست تکان می داد. اگر توی کوچه تنها نبودم  و با دوستی بودم٬ انگار دلش گرم می شد که تنها نیستم و لبخند پهن تری میزد. دو باری هم بسته پستی ام را برده بودند در خانه اش که رفته بودم و ازش تحویل گرفته بودم. آرام و با طمانینه راه می رفت. منش با وقاری داشت.

 مدتی بود که از سمتی که خانه او قرار داشت کمتر رفت و آمد کرده بودم. جمعه که  از مصاحبه شغلی برگشتم، از آن سمت کوچه آمدم. روی پنجره اش اعلانی برای فروش گذاشته بودند. خانه خالی را میشد از پنجره ها دید. یعنی چه شده بود؟ خانه سالمندان رفته بود یا چه؟

چیزی در وجودم خالی شد. بندی از تعلق به این کوچه انگار بریده شد.



  • ۰ نظر
  • ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۰
  • دخترچه

اولین روزه را گرفتم و فعلا زنده ام. 

وافل در جلسه پروژه، رویکرد همدلانه ای داشت و گفت خودش اصلا موضوع تحقیق دکتری اش را دوست نداشته. هرچند اشاره ای هم کردند که باید یادت بیاد با چه انگیزه ای اصلا درخواست کار به اینجا دادی و ....

جلسه با دانشجوهای جدیدم بد نبود. هرچند خدا می داند تهش چه می شود باز.

انقدر بی وفا هستم که هنوز پیام تبریک تولد تیکا را باز نکرده ام. دلیلش ساده است: هی فکر می کنم زمانی می رسد که فراغت فکرم آنقدر باشد که بتوانم برایش درست وقت بگدارم. نمی رسد انگار آن زمان.


مارا رفته و من ربنای شجریان را گذاشته ام تا با توت فرنگی های که صبح سونیا برای افطارم کنار گداشت، افطار کنم. چرا نمی آید حال و هوای رمضان های قدیمم؟

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از روزمره ها می نویسم تا فرار کنم از آن حس سنگینی که خفه می کند آدم را. 



  • ۰ نظر
  • ۰۳ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۱
  • دخترچه

بعد از ویولت و تئو٬ دوچرخه ای نداشتم. پاک یادم رفته بود که دوچرخه سواری چقدر آرامم می کند. امروز رفتم یک دوچرخه کرایه کردم که بعد از ظهر٬ با فضل برویم دوچرخه سواری. دوچرخه را که تحویل گرفتم٬ بی هدف در کوچه پس کوچه ها رکاب زدم. دیوانه وار نراندم٬ اما همان یک ذره حس رهایی هم مستم کرد.  چقدر محروم بوده ام این مدت. دیگر جدی جدی باید بروم و یک دوچرخه بخرم.


سین گفت ما چرا نمی خواهیم اشتباه کنیم و هی می خواهیم تکلیف همه چی را معلوم کنیم و کار بی هدف نکنیم و غیره و ذلک. من جواب نداشتم. اما فکر می کنم اینطوری که هستم راضی ترم و به کارهایم مطمئن تر. در سی و سه سالگی نمی توانم متر و معیار رفتارهایم را عوض کنم در حالی که مطمئن نیستم جایگزین بهتری داشته باشم. 


  • ۰ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۵۳
  • دخترچه

کاش بهم می گفت که می بینتم٬ می شنوتم. که نمیگذارد سرگردان بمانم.

باید بلند شوم. باید کاری کنم. بس نیست این رخوت تهوع آور؟ 


در زندگی حرفه ای من٬ چیزی وقتی انگار اشتباه رقم خورده. چیزی که خودم هم نمی دانم چیست ولی انگار قصد ندارد رهایم کند. ولی مشکل فقط این نیست. زندگی شخصی ام هم مدام تهی تر شد. نه ویولتی هست٬ نه دل و دماغی برای ورزش که البته همیشه چالشی بوده در زندگی ام٬ و نه دیگر حسی برای همان نقاشی هایی که برای دل خودم بودند. بخش عاطفی زندگی هم شده پر از ترس و تردید. فیلسوف را دوست دارم٬ اما... کسی مدام زیر گوشم می گوید که ادامه این راه اشتباه است. سین بهم گفت چرا ما همه اش دنبال درستی و غلطی کارمون هستیم؟ چرا مدام می ترسیم که اشتباه کنیم؟ من جوابی نداشتم. 

 هنوز روزه نگرفته ام. با این وضعیتی که مدام در رفت و آمدم و مدام تشنه٬ اصلا نمی دانم روزه خواهم گرفت یا نه. یک چیزی کم است انگار. آخرین مهمانی افطاری که دعوت شدم٬ جایی حوالی سال ۸۹ باید باشد. چند سال پیش هم یک بار همکار سابق (بله همان که این اواخر٬ تحملش سخت شده بود)٬ مرا برد خانه اش که با هم افطار کنیم. ولی خب حال و هوای افطاری دعوت شدن نداشت. چیزی همان سالها در ایران٬ گم شده لابد. حتی این روزه های نصفه نیمه ای که در این چند سال اخیر گرفتم هم چیزی کم داشت. کدر شده ام فکر کنم. امسال کدرترم. 

هنوز تاب می خورم بین دین داری به عادت٬ کمال گرایی در پیروی از قواعد نوشته و نانوشته٬ شک و تردید و خستگی٬ و دلی که هنوز هم مامنی نزدیک تر از خدایش نمی یابد. 


  • ۱ نظر
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۰۸
  • دخترچه

اگر خدا بخواهد هفته دیگر این موقع باید تهران باشم. سفر به ایران برای من با خودش سفر در زمان را هم می آورد. من رها می شوم هر بار در زمان و مکانی که جایی در این ده سال گذشته گم شده. کتابها و جزوات دانشگاهی در کتابخانه ام هستند و انگار نه انگار که آخرین بار که استفاده شان کرده ام همان حوالی سال ۸۸ بوده است. بعضی هدیه هایی که آن سالها گرفتم را نگاه می کنم و نمی فهمم دور زمان کی انقدر تند شد. خلاصه اینکه می دانم هر بار که به ایران سفر می کنم تا چند روز گنگ و گیجم و تا می آیم که عادت کنم باید برگردم.

  • ۰ نظر
  • ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۱۲
  • دخترچه

یک روز همون اوایل، هم به سونیا و هم به روبرت گفتم: "من عذاب وجدان دارم. من مثل کسی ام که با یک آدم خیلی خوب ازدواج کرده ولی قلبش جای دیگه است!" هر دو کلی خندیدند. بعد من به سونیا نگاه کردم و آروم گفتم: "فقط مشکل اینه که نمی دونم اونی که قلبم پیششه هم من رو دوست داره یا نه!" سونیا از اون خنده قشنگ هاش کرد و گفت: "به نکته بسیار مهمی اشاره کردی!" در نهایت، هر دو گفتند ما می خواهیم کمکت کنیم که تصمیم درست بگیری. هر کاری از دستشون بر می اومد، کردند و من مدام شرمنده تر می شدم از درک و فهمشون. به سونیا گفتم ببخش که انقدر زود ترسیدم و خواستم کنار بکشم. گفت: " نه، عیب نداره، اما این پروژه بچه ی منه! دلم می خواد همه دوستش داشته باشند! گفتم: " وای ببخشید، مشکل از بچه تو نبود و نیست، مشکل منم و مقاومتم در مقابل تغییر." با خودم فکر کردم، آخه احمق، آدم مادر شوهر به این فهیمی رو نباید ناامید کنه که! هرچی بیشتر می گذشت بیشتر داشتم کنار می یومدم با "شوهر" ی که یکهو تو زندگی ام قرار گرفته بود. هم اتاقی می خندید می گفت، مثل اینکه داری کم کم یاد میگیری ازش لذت ببری!

با همه اینها، روبرت و سونیا اجازه دادند که یک ماهی رو با اون موضوعی که دلم پیشش بود بگذرونم. بهم گفتند الان این کار رو بکنی، خیلی بهتره تا بعداً. این شد که مرخصی گرفتم و رفتم برای کارآموزی در یک شرکت؛ دقیقا در قلب موضوعی که عاشقش بودم. عزمم رو جزم کرده بودم که بمونم. کم کم زمزمه ها بلند شد که تو جات همین جاست، باید بمونی. من شاد بودم و پر انرژی و جز در مواقع لزوم، هیچ یادی نمی کردم از زندگی قبلی. موضوع محبوب روز به روز لبخندهای پت و پهن تری بهم تحویل میداد و من دیگه می دونستم که اگه خدا بخواد بشه، میشه.  روز آخر، جرارد باهام تماس گرفت. گفت: "می خواهم کاری کنم که تو به محبوبت برسی. خودم حمایتت می کنم. من هرچی فکر میکنم حیفه که تو و اون هم رو از دست بدید، شما هر دوتون می تونید بهم فایده برسونید." بعد هم  خندید و گفت من حیفم میاد اون یکی موضوع بخواد تو رو مال خودش کنه! خلاصه قرار شد اوایل سال جدید برای امر خیر مزاحم بشن!

من برگشتم سر خونه و زندگی قبلی با کلی امید و مقادیری عذاب وجدان. حتی به متن سخنرانی خداحافظی ام هم فکر کردم! دیگه نمی تونستم با موضوع پی اچ دی ام هیچ ارتباطی برقرار کنم. کتاب رو جلوم باز می کردم و فکرم جای دیگه بود. طاقت نیاوردم: به روبرت گفتم. درکم کرد مثل همیشه. یک سوال ازم پرسید و گفت: "برو و جوابش رو برای خودت پیدا کن. جواب این سوال تکلیف زندگی ات رو روشن میکنه. عذاب وجدان هم خوبه که داری ولی تهش زندگی خودته و نباید به خاطر عذاب وجدان تصمیم به موندن بگیری." برگشتم توی اتاق و به هم اتاقی ام گفتم که فقط به خاطر آدمهایی که دوستشون دارم، گاهی فکر می کنم نباید ول کنم اینجا رو. هم اتاقی نگاهی عاقل اندر سفیه  کرد و گفت:" نمی خواهی که توی یک ازدواج بمونی فقط به صرف اینکه فامیل شوهرت رو دوست داری؟! مهم اینه که قلبت کجاست، تهش تو باید با این پی اچ دی زندگی کنی."

یک ماه گذشت و خبری از محبوب و وابستگانش نشد. من همچنان بلاتکلیف بودم و در عین حال، تحقیقات نشون میداد که معلوم نیست موضوعی که انقدر عاشقش بودم چقدر مرد زندگی باشه! در این مدت که من در اوج بی توجهی به پی اچ دی بودم، اون صبورانه نشسته بود و نگاهم می کرد. یک روز دیگه حالم بد شد از این رکود و انتظار. رفتم توی چشمهاش نگاه کردم و گفتم من اومدم ببینم می تونم یا نه، لطفا دستت رو بده. دستش رو گذاشت تو دستم. تاتی تاتی کنان راه افتادیم. روبرت و سونیا هم بهم راهکار میدادن که چطوری با بچه شون بهتر کنار بیام. فعلا به سختی داریم با هم کنار می آییم.

 من تصمیمم رو گرفتم که تلاش کنم این زندگی رو بسازم و فکر غیر رو از سرم بیرون کنم. موضوع تحقیقم سخته و پیچیده. دل من برای دانشگاه قبلی و دوستان آنجا مدام تنگ می شه. محیط فعلی، علی رغم درک و مهربانی روبرت و سونیا، هنوز احساس خنگی به من میده. رابطه با وافل خوب نیست. وافل بعد از اون جریانات یکی دوباری سعی کرد با من صمیمانه تر رفتار کنه و من تحویلش نگرفتم و حالش گرفته شد و الان یه جورایی شمشیر رو از رو بسته.

با همه اینها، من تصمیم گرفتم که به این پی اچ دی متعهد باشم. حداقل فعلا.

  • دخترچه

این روزها بالا پایینم زیاد است و ضعیف تر از همیشه ام. عجیب است که خیلی چیزها داشته باشی و باز انقدر از درون خالی شوی.

مطمئنم بعضی آدمهای محیط کار جدیدم فکر می کنند مشکل روحی دارم. بعضی دارند سعی می کنند کمک کنند که من احساس راحتی کنم اما راستش اینطور توجه ها گاهی آزارم می دهد. بعضی هم سعی می کنند کلا وجودم را نادیده بگیرند که طبعا آن هم خوشایند نیست.

رافائل٬ سوپروایزر روزانه ام است. از روز اولی که هم را دیدیم از هم خوشمان نیامد. رفتارش اصلا دوستانه نبود و حرفهایش تند و تیز. اوایل نمی دانستم که بخش زیادی از کارم با او خواهد بود. هرچه بیشتر گذشت٬ بیشتر معلوم شد که نقشش در کارم پررنگ است. و منی که هنوز با موضوع تحقیقم و محیط جدید ارتباط برقرار نکرده ام٬ خودم را موجودی احمق و عقب افتاده میان موجوداتی هوشمند از سیارات دیگر میبینم. برای یاکوپو و بقیه از رافائل گفتم. یاکوپو اسمش را گذاشته waffleman!* به الکساندر (استاد راهنمای دانشگاه قبلی ام) هم گه گفتم٬ با جدیت گفت: Who the hell is this guy...٬  ویلم (مدیر گروه دانشگاه قبلی ام) هم وقتی ماجرا را قهمید٬ گفت: This Flemish guy is rude. Try to be rude with him! ماریا و ارنا (همکارهای محل کار قبلی ام) هم خندیدند و گفتند: He is Belgian, we never take Belgians seriously!

این جملات شده بودند خوراک ذهنی من وقتی با رافائل روبه رو می شدم و او به هر طریق ممکن از من اجتناب می کرد. با اینها خودم را آرام می کردم و یواشکی می خندیدم.

سونیا (سوپروایزر اصلی ام) و روبرت (رئیس موسسه) تا به حال خیلی حمایت گر بوده اند نسبت به احوالات من. از یک جایی سونیا فهمید که من و رافائل مشکل ارتباطی داریم. هم سونیا و هم روبرت باهاش صحبت کردند. یک روز که باهاش قرار ملاقات داشتم٬ دیدم رفتارش به وضوح تغییر کرده و سعی می کند دوستانه باشد. آن روز خیلی شارژ شدم. چقدر ضعف می خواهد که حال خوب روزانه آدم بند شود به رفتار دیگران. 


دیروز٬ یک برنامه تفریحی گذاشته بودند. من هم به زور رفتم.  در افتخاراتم همین بس که در تیراندازی لیزری از بین چهارده نفر٬ توانستم نفر سیزدهم شوم و امتیاز منفی کسب کنم! رافائل تا می توانست به من شلیک کرد و ۱۲ بار مرا کشت. شده بودم کودنی که easy target است. نفر چهاردهم٬ جنت یک خانم مسن چینی بود که خیلی در حرکت کند بود. او قوانین بازی را درست نفهمیده بود. امتیاز جنت ۳۴۲۵- و امتیاز من ۲۷۵- شد. و البته امتیاز رافائل ۵۷۶۸. هنوز هم نمی فهمم که چطور امتیازم منفی شده. من کلا ۳۳۷ باز شلیک کردم و ۳۳ بار بقیه را کشتم و خودم ۷۱ بار کشته شدم. خنده داری ماجرا این است که علی رغم امتیاز منفی ام٬ درصد دقت شلیکم ۱۰ درصد بوده که از بسیاری از کسانی که امتیاز بالا گرفتند٬ بیشتر بود!

وقتی بازی تمام شد٬ اصلا فکر نمی کردم برد و باخت علنی در میان باشد. بیرون که آمدیم٬ رتبه ها روی اسکرین درج شده بود و دیدن اینکه نفر یکی مانده به آخر شده ام٬ ته مانده اعتماد به نفسم را هم بلعید. ور خوشبین ذهنم دلداری داد که حالا کسی توجه نمی کند و یادش نمی ماند. همان موقع دیدم اسمم را صدا می کنند  و کارنامه اعمال را که رتبه و امتیاز همه را به دقت منعکس کرده بود به دستم دادند. داشتم به خودم میگفتم ولش کن رتبه مهم نیست که چشمم به امتیاز منفی ام خورد. بدنم که به خاطر فعالیت بازی داغ بود٬ داغتر هم شد. حالم بد بود. نمی خواستم خنگ ترین و بدترین باشم. در موردش حرف نزدم. مدتی که گذشت دیدم یواشکی دارم می خندم که چطور واقعا توانستم امتیاز منفی بگیرم و نفر قبل از جنت شوم که به وضوح وسط میدان ایستاده بود و نمی دانست چه کند؟! همه راجع به امتیازهایشان حرف می زدند و  کارنامه ها را تحلیل می کردند. من سعی می کردم به روی خودم نیاورم. سباستین (که رابطه اش با من خوب است) گفت دخترچه از همه باهوش تر بود دستانش را ضربدری می گرفت جلویش و می دوید و نمی شد بهش شلیک کرد. این را در حالی گفت که خود سباستین به تنهایی ۱۷ بار من را کشته بود و من تنها ۸ بار کشته بودمش.  فهمیدم که خواست چیزی گفته باشد که حالم را بهتر کند٬ ولی بدتر کار را خراب کرد. رافائل در جوابش خیلی جدی گفت نه این شیوه هیچ فایده ای ندارد چون اینطوری نمی تواند شلیک کند و فقط یک حالت تدافعی محض است. می خواستم داد بزنم: تو رو خدا بس کنید. نه تنها تز نوشتن و شخصیت من را تحلیل می کنید٬ حالا توانایی جنگیدنم هم شده موضوع بحث. هیچی نگفتم و از آن لبخندهای زورکی زدم. 

موقع بیرون اومدن٬ رافائل آمد سراغم و با لخند مرموزی گفت: خب٬ چطوره؟ لذت می بری؟ دلم می خواست میشد با همان تفنگ لیزری به فرق سرش کوبید. با حالت بی تفاوتی حواب دادم آره. گفت: تا حدی؟ گفتم: آره تقریبا. گفت: لازم نیست تظاهر کنی. لازم نیست آدم حتما لذت ببره. راستش را بگو. داری ما را هی نقد می کنی که اینها چه کار می کنند و تو هم فکر می کنی که وقتت دارد تلف می شود با این کارها. گفتم: نه٬ من نقدی به کسی ندارم. گفت: فقط از ما بدت می آید.

 خیلی جا خوردم. اینها را با لحن نیمه شوخی می گفت و من می دانم طنز در فرهنگ بلژیکی زیاد استفاده می شود. اما چیزی به من می گفت که اینها فراتر از شوخی است. گفتم: چی؟ چرا همچین فکری می کنی؟ من اگر چنین تصویری از خودم ایجاد کردم که باید به حال خودم متاسف باشم. گفت: نه من دارم سوال می کنم. گفتم تو سوال نکردی٬ تو داری می گی که من از بقیه بدم میاد. گفت: خب باشه از بقیه بدت نمیاد! خوبه؟ گفتم: من هیچ احساس خاصی ندارم. گفت بدتر شد که. You don't give a sh*t. گفتم همچین چیزی نیست. تو داری با این حرفهات یک نگرانی جدید به نگرانی های من اضافه می کنی. گفت: نه نگران نباش! It's ok. همه اینها را آرام و با لحنی شبیه خودش گفتم که شوخی و جدیش معلوم نباشد. بعدش خدا رو شکر تا آخر شب هم کلام نشدیم.


بقیه از تفریحاتم می پرسند و من در جواب کسل کننده ترین آدم به نظر می آیم.. از این می پرسند که تنها زندگی می کنم و من می گویم بله و برای اولین بار در زندگی از این موضوع احساس شرم می کنم. دوست ندارم کسی سنم را بفهمد. وقتی سونیا و خودم هستیم آرامش دارم. اما وقتی در جمع هستم و سونیا نیست٬ بی قرار می شوم. از جمع فرار می کنم. صداها در گوشم بلند و بلندتر میشوند و نفسم تنگ می شود. بارها شده کسی ازم سوالی کرده و نفهمیدم چی گفته. 

راستش٬ حال دلم خوب نیست. سگ سیاه افسردگی این بار بار و بنه را آورده و میخ های حضورش را محکم کوبیده. رفتارهایم رنگ آنتی سوشال پیدا کرده. و من حوصله تغییر ندارم.

میدانم که حرفهایم رنگ ناشکری دارد. دارم سعی می کنم بجنگم اما انگار مثل همان تیراندازی لیزری٬ کودنی شده ام در میانه میدان.

*اشاره دارد به بلژیکی بودن رافائل

  • دخترچه

ویولت بعد از تصادف از کار افتاد و سر کوچه پارکه. تئو که توی شهر دانشگاهم پارک بود بعد از تموم شدن کلاسها و موقع نوشتن تز دزدیده شد... دوچرخه ها رفتند و کلی حس خوب رو همراه خودشون بردند.

جشن فارغ التحصیلی انقدر سریع گذشت و ذهن کمال گرای من دنبال ایراد از خودم و نحوه حضورم گشت که شیرینی موفقیت نوشتن بهترین تز دوره کمرنگ شد.

و من در حسرت عکسهایی که نگرفتم و حرفهایی که با تک تک هم کلاسی هایم نزدم٬ ماندم.

بهترین سال عمرم با هم سختی هاش گذشت و من سرگشته این گذرم. شهری که عاشقانه دوستش داشتم٬ دور شد از زندگی روزانه ام. یاکوپو برگشت ایتالیا٬ تیکا برگشت اندونزی و فقط فضل برای چند ماهی در یکی از شهرهای مجاور خواهد بود. استادهام الکساندر٬ یورون و ویلم به راحتی تبدیل شدند به خاطراتی خوش. روزهای دانشکده و چای نعناهای من و اسپرسوهای یاکوپو و سیگارهای پی در پی اش٬ شیطنت های قضل و مهربونی های تیکا همه و همه شدند بخشی از گذشته ای که کودکانه برگشتش رو می خواهم. 

روز اول در دانشگاه جدید خیلی ناامید کننده بود. رفتم توی توالت و اشک ریختم و اشک ریختم. تمام روز به فضل و یاکوپو و تیکا مسج دادم و غر زدم از محیط جدید و شهری که هیچ دوستش ندارم.

کاش فردا روز بهتری باشد.

  • ۵ نظر
  • ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۵
  • دخترچه
درست بعد از سال نو و قبل از امتحان قبلی ام٬ دوباره موش آمد. این بار هی سم ها را می خورد و باز زنده بود. این اتفاق وسط آن همه سر شلوغی بدجوری حالم را گرفت. هنوز درگیر ماجرای حل معضل موش بودم که تولدم شد و بچه ها نصفه شب آمدند در خانه ام و من و مادرم را بیدار کردند و برایم تولد گرفتند. فردای تولدم اما همسایه پایینی آمد و گفت سقف حمامش چکه می کند و این شد سرآغاز دو هفته ماجرا با لوله و لوله کش. وسط سر زدن های آدمهای مختلف٬ ماشین لباس شویی هم اتصالی کرد. نه می توانستم حمام بروم نه لباس بشویم. مشکل لوله را که حل کردند و ماشین لباس شویی جدید که برایم آمد٬ تنها مشکل سقف باز حمام و دستشویی بود که هر دم فکر می کردم از بین آن چوب های کپک زده٬ موشی به کله ام می پرد. فکر میکردم این دیگر ته ماجراست. امروز اول واتس اپ ام قاطی کرد و چون همه کارهای دانشگاه را با واتس اپ میکنیم٬ کلی شاکی شدم. یکهو اما کلا گوشی ام قاطی کرد و روی لوگوی اپل موند. ریستور کردم و کل دیتا از جمله فایل های ضبط شده کلاسم پرید. اما گوشی درست نشد. هنوز هم درست نشده و نمی دانم چه می شود. حالا تلفن هم ندارم. قرار بود مثلا این چند روز را درست درس بخوانم برای امتحان پیش رو. امتحانی که در موضوع تخصصی خودم است ولی با این اوصاف باز هم عقب افتادم...

بعدا نوشت: بعد از تقلاهای فراوان بالاخره در ساعت سه صبح گوشی را درست کردم و فایل های صدای ضبط شده هم برگشت الحمدالله. 
  • ۴ نظر
  • ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۱۲
  • دخترچه

از ماه سپتامبر که شروع به درس خواندن کردم خیلی چیزها عوض شد.

هدفم این بود که درست و حسابی درس بخوانم این بار و با توجه به اعتماد به نفس حرف زدن که به دست آورده ام٬ مشارکتم را در کلاس بیشتر از سالهای قبل تحصیلم کنم (بدون آنکه خودم را مجبور کنم البته).

درس اولمان درسی بود که من از دوران لیسانس خیلی دوستش داشتم و خودم بعدا پی اش را گرفته بودم. درسی بود به شدت مبتنی بر حقوق اروپایی. من غیر اروپایی٬ در کلاس بهترین بودم. البته بیشتر هم کلاسی ها غیر اروپایی اند اما چند نفری هم اروپایی داریم از جمله یاکوپو. از آنجا شد که آوازه این پیچید که من از این بچه خرخوانهایم. من اما آن درس را زیاد نمی خواندم اتفاقا. در کنار این فوق لیسانس٬ من سی واحد اضافه تر در یک برنامه تحقیقاتی بر داشته ام. این بود که سرم همیشه از بچه های کلاس خودمان شلوغ تر بود و همیشه وقتم برای درس خواندن کمتر.

القصه٬ هدف من خواندن برای امتحان نبود. امتحانها که شروع شد تازه رقابتها خودشان را نشان دادند. من اصلا دنبال دوست شدن با کسی نبودم. نه از کسی بدم می آمد نه خوشم. سر یک کار مشترک تحقیقاتی با یاکوپو به انتخاب استاد یا شاید هم منشی برنامه هم گروه شدیم. کارمان را که شروع کردیم دیدیم که برخلاف انتظار با هم خوب کار می کنیم. و این شد شروع دوستی که در این مدت خیلی به جفتمان کمک کرده. از دوستی با خُوان و خیلی های دیگر چیز زیادی نماند. از بعد از پا شکستن و افسردگی من٬ برای  همفکری های درسی گروه brainstormers را راه انداختیم با تیکا و فضل و یاکوپو. علی رغم تفاوت سنی و خیلی تفاوتهای دیگر٬ این دوستی خیلی به دلم می نشیند.

رقابتهای در کلاس اما آزاردهنده دارد می شود. یک دختر رومانیایی از بچه های پارسال هست و فقط دو درس با ما داشت و متاسفانه با ما فارغ التحصیل می شود. با اکثر بچه های کلاس حرف نمی زند. فقط با خُوان٬ آنا و آندری حرف می زند. همه نمره هایش وحشتناک خوب است و چون با ما فارغ التحصیل می شود٬ می شود شاگرد اول کلاس ما. دروغ چرا؟ لجم می گیرد. من از تمام شاگرد اولی٬ آن سخنرانی مراسم فارغ التحصیلی اش را می خواستم. حرفهایی داشتم که دلم می خواست بزنم. و البته دوست داشتم آن تصویر کلیشه ای اروپایی ها از دختر ایرانی با حجاب را بشکنم. آنقدر تصویرش را زنده دیده بودم٬ که یک روز نشستم و پیش نویسش را هم نوشتم. ولی خب٬ قسمت نیست. هرچند نمی دانم که دختری که با ما حرف نمی زد و تنها دو کلاس با ما داشته چطور می خواهد سخنرانی کند در مورد ما و خطاب به ما! نکته دیگری که بیشتر لجم را درآورد این بود که دقیقا یک کارآموزی در حوزه ای که حوزه تخصص من بود و من برایش اقدام کرده بودم را این دختر گرفت. من رد شدم٬ چرا؟ چون تست هوش آنلاینشان را رد شدم!! تجربه مزخرفی بود وقتی بهم گفتند که به استانداردشان نمی رسم! هیچ فکر نمی کردم این تست انقدر برایشان مهم باشد که بر اساس آن حتی فرصت مصاحبه بهم ندهند. نمی دانستم ملت کلی برای تمرین همین تستهای مزخرف وقت می گذارند.

به هر حال٬ این حال و روز من است. گاهی از خودم لجم می گیرد که انگار اهداف بزرگتر را فراموش کرده ام. از اینکه افتاده ام در جو رقابت آدمهایی که جز رقابت چیزی بلد نیستند و دارم حسود می شوم هیچ خوشحال نیستم.

آینده نا معلوم است. پی اچ دی بسیار رقابتی است. در آن برنامه تحقیقاتی که شرکت می کنم حدود ۱۳ دانشجو هستیم٬ فقط یک نفر را برای پی اچ دی می گیرند. بچه های آن کلاس وحشتناک خوبند و شانس من کم است.

دو امتحان و تز مانده. دارم به سختی مقابله می کنم با مقایسه کردن. متنفرم از اینکه نمره را ملاک همه چیز بدانم و سرخورده شوم با گرفتن نمره ای کمتر از حد انتظارم. منطقم می داند که این رویه اشتباه است اما یک جورهایی کم آورده. مثلا می دانم که یاکوپو خیلی باهوش است اما تا به حال دو درس را افتاده. می دانم که سیستم حفظی تر از آن چیزی است که انتظار داشتم. با این حال٬ باز هم از خودم شاکی می شوم. مساله البته ریشه دارتر است. مثل وقتی که کلاس ورزش می رفتم و از خوب نبودنم در کلاس به تنفر به خودم می رسیدم. حل نمی شود به راحتی این گره ها انگار.

در این بین٬ آینده کاری هم بسیار نامعلوم است. با همه اینها حال و روزم از وقتی سر کار می رفتم خیلی بهتر است و از رفتن به دانشگاه لذت میبرم.

گیجم٬ گنگم. کوچک شده است دنیایم انگار. دعایم کنید.

  • ۲ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۹
  • دخترچه