Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

پریشب بد خوابیدم. دوباره کهیرها داره سر و کله شون پیدا میشه. صبح هر کار می کردم نمی تونستم از جام بلند شم. می دونستم که دیگه جای مرخصی گرفتن هم ندارم. هم یک هفته سفر رفته بودم و هم اینکه بلافاصله بعدش به دلیل سرماخوردگی شدید مجبور شده بودم مرخصی استعلاجی بگیرم. با بدبحتی از جام کندم. حواسم بود که نزدیک به یک ساعت دارم دیر میرم. توی اون مودها بودم که اصلا به دَرَک... هرچه بادا باد! رسیدم دم محل کار و زنگ در ورودی مخصوص ماشین و دوچرخه رو زدم. البته اصولا نگهبان حواسش به دوربین هست و خودش در رو باز می کنه تا میبینه یه ماشین یا دوچرخه داره نزدیک میشه. اما خب گاهی هم مشغول کار دیگه است و باید زنگ زد تا ببینه و در رو باز کنه. زنگ زدم و صبر کردم و خبری نشد. با خودم فکر کردم حتما رفته دستشویی. یه ذره دیگه صبر کردم و دوباره زنگ زدم. باز هم  خبری نشد. تا حالا نشده بود انقدر طولانی معطل شم. برای بار سوم زنگ رو فشار دادم و خبری نشد. کمی برگشتم عقب و به پنجره ها نگاه کردم. چراغها خاموش بود و پنجره ها بسته! رفتم سراغ در ورودی ساختمون. بسته بود و کرکره اتاق نگهبانی پایین. نه!!! یعنی امروز تعطیله؟ من که تقویم تعطیلات رو دیروز برای سفر مهمان در راهم چک کردم و تعطیلی آخر می و و اوایل جون رو دیدم. چطور این یکی رو ندیدم؟ به هز حال واضح بود که تعطیل بوده. یادمه سال اول استخدامم در اینجا هم یک بار همچین اشتباهی کردم، منتها اون موقع یه تعطیلی خاص بود که بقیه جاها توی این کشور اون روز رو تعطیل نیستند. اما این یکی اتفاقا روزنسبتا  مهمیه در این سرزمین و همه جا تعطیله.

خلاصه برگشتم خونه و از اونجا که هوا آفتابی بود، لباسم رو سبک کردم و راه افتادم سمت پارک نزدیک خونه ام. باعث تاسفه که پارک بسیار زیبایی نزدیک خونه من هست و من برای اولین بار، تابستون پیش، بیش از یک سال بعد از اسباب کشی به این خونه، رفتم توش. یادمه اون روز بدجوری داغون بودم و احساس کردم فقط احتیاج دارم که برم یه جا و تنها قدم بزنم. پام رو که داخلش گذاشتم تازه فهمیدم که چه بهشتی در نزدیکی ام هست و من نمی دیدمش. خلاصه از اون به بعد سه بار دیگه هم با آدمهای مختلف به این پارک رفته بودم. الان دیگه وقتش بود که دوباره تنها برم توش. بدی پارکش فقط اینه که دوچرخه توش راه نمی دن. ویولت رو پارک کردم و یه دستی به سر و گردنش کشیدم و گفتم ببخشید که تنهات می ذارم. اونم فهمید. می دونم که می فهمه.

پارک بی نهایت زیبا شده بود. اردک ها و مرغابی ها و غازها با جوجه های کوچیک بامزه شون یا چرت میزدن، یا این ور و اون ور می رفتن. غازها البته خیلی داد و بیداد می کردند. کلی عکس گرفتم. مردم اکثرا در حال دو و ورزش بودند. بچه ها هم که به وسایل بازی آویزون بودند. من اما که فقط پالتوم رو با یه کت سبک و کفش پاشنه بلندم رو به یه کفش تخت عوض کرده بودم، با دامن و جوراب شلواری، برای خودم توی پارک می چرخیدم! البته خوبی اینجا اینه که آدمها خیلی کم پیش میاد که بهت زل بزنند. جز یه دختر فسقلی که همینطور که می دوید، مات و مبهوت پاهای من شده بود، هیچ کس کاری ام نداشت!

خلاصه که این تعطیلی غیر منتظره خیلی چسبید. به خصوص که در ساعاتی که من در پارک بودم، هوا عالی بود. یه تیکه حتی بارون هم اومد، اما زود قطع شد. جالبه که بعد از اینکه رسیدم خونه حسابی ابر شد و باد اومد. خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودند تا من یه روز عالی رو بگذرونم.

قسمت هایی از پارک خیلی خلوت بود. منظره ها من رو برد به حال و هوای رمان های لوسی ماد مونتگمری که توی نوجوونی عاشقشون بودم. از یک جایی به بعد دیگه هیچ کس نبود و من بودم و باغی که با تصوراتم از بهشت هم خونی داشت! گوشه ای از پارک، یه بلندی بود. از پله ها رفتم بالا. هیچ کس نبود و جز صدای غازها، هیچ صدایی نمی اومد. پله ها که تموم شد به یه محوطه رسیدم که یه نیکمت بزرگ روش بود. نیمکت ها همیشه برایم جذاب هستند. کلی از حرفهای مهم زندگی ام روی همین نیمکت ها گفته و شنیده شده. روی نیمکت یه جمله نوشته شده بود. زبان اینجا رو اونقدر نمی فهمم و بنابراین معنی جمله رو هم نفهمیدم. اما مطمئن بودم اون جمله یه حرف جدی داره. یه حرفی که دوست خواهم داشت. عکسش رو گرفتم. بعدتر با سوال از یکی که بهتر از من زبون اینجا رو می فهمه و کمک گوگل ترنسلیت و البته تایید نهایی رقیه، فهمیدم ترجمه اون جمله چیه:

“Tight in your arms, I want to turn right and left!”

یاد گولو افتادم. آخه معنای بغل سفت و محکم خدا رو من با کمک گولو فهمیدم. شایدم اون یه زمانی پر زده و اومده اینجا این رو نوشته.

 


تیتر نوشت: شعر از علیرضا بدیع



  • ۰ نظر
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۳۵
  • دخترچه


وقتی دستهام رو محکم دور دستهات حلقه می کنم، حالم عجیب بهتر میشه.

 می دونم... تو خیلی اوقات فکر می کنی که من، اونطور که باید و شاید نمیبینمت. اما باور کن تا میام کنارت و خودم رو می سپارم بهت، آروم میشم. یادته همین تابستون مریض شدی، یادته قبل عید، نا نداشتی؟ تو فکر کردی حال گرفتگی من از مریضی ات برای اینه که دیگه بهم خوب سرویس نمیدی. اما من... من وقتی تو رو مریض میبینم، دلم پر از غم میشه آخه مهربونم.

نزدیکه دو ساله با همیم. تو با خواستگار جماعت میونه ای نداری. یادته چطوری سر اون قضیه چند روز مریض شدی و قهر کردی باهام؟ بعدتر اما -وقتی مطمئن شدی که هیچ چیزی قرار نیست شروع بشه-  همه جوره حمایتم کردی. یادمه یکی از همون روزهای تابستون، یه بار که با هیجان مشغول صحبت بودیم و سفت بهت چسبیده بودم، داشتیم کله پا می شدیم، اما هرطوری بود همونطور چسبیده به هم، خودمون رو نگه داشتیم. یه آقایی که از پشت می یومد گفت داشتی(ن) می افتادی(ن) ولی چه خوب کنترل کردی(ن). خب ما دوتا اونقدر در هم تنیده بویدم که اون ما رو یکی دیده بود!

ویولت! محبت تو چیزی نیست که به راحتی از دلم بره. این رو باور کن، یارم...

 

 


  • ۰ نظر
  • ۰۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۵۶
  • دخترچه

چندین سال است که مجموعه کلاه قرمزی، عیدهایم را رنگی می کند. یادم می آید سه سال پیش که اینترنت خوابگاه قطع بود، لپ تاپ را با بدبختی به پنجره می چسباندم تا با وای فای رایگان شهر، کلاه قرمزی ببینم! ایرج طهماسب را دوست دارم. بسیاری از نقدهای وارد به او ، از جمله اینکه مدام پند و اندرز می دهد، را وارد نمی دانم. حتی نقد مربوط به دامن زدن این مجموعه به کلیشه های جنسیتی هم به نظرم، در عین قابل تامل بودن، خیلی دقیق نبود. اما، هفته پیش قسمتی از کلاه قرمزی را دیدم که تا مدتها درگیرم کرد. هرچه هم جست و جو کردم، دیدم جز یک کامنت در یکی از سایت های خبری که از قضا نمره منفی زیادی هم گرفته بود (!)، هیچ منتقدی به موضوع مورد نظر من نپرداخته است.

در یکی از آخرین قسمت های این مجموعه، شخصیتی به نام "خونه بغلی" که کارگر است، وارد داستان می شود. موضوع آن قسمت، احترام بود. ویژگی خونه بغلی این است که کار خودش را می کند و به حرف گوش نمی دهد. اولین سوالی که برای من مطرح شد این بود که چرا انقدر با تاکید گفته می شود که این شخصیت کارگر است؟ کاری که از او خواسته شده بود سیم کشی بود و می شد با عناوین مثل مهندس یا تکنسین هم او را معرفی کرد. تا اینجای قضیه باز هم قابل قبول بود. اما وقتی که کارگر "خونه بغلی" دزد پیژامه فامیل دور از آب درآمد و به عنوان شخصیتی معرفی شد که کارش را درست انجام نداده اما با طلبکاری، درخواست مزد و عیدی می کند، و چیزی هم دزدیده و با پررویی دزدی اش را هم انکار می کند، فکر من بدجوری مشغول شد. همه ما تجربه سر و کله زدن با اینطور آدمها را داشته ایم و نقد این رفتار به خودی خود، خوب و بلکه لازم است. اما، انگار آقای طهماسب از یک نکته غافل بوده است. درست است که این روزها بزرگسالان زیادی این برنامه را دنبال می کنند، اما این برنامه در گروه کودک تولید می شود و به هر حال بخشی از مخاطبینش کودک و نوجوان هستند. راستش از آقای طهماسب بعید بود که به این نکته توجه نکند که کودکی که پدرش کارگر است، با دیدن این قسمت، آن هم با آن همه تاکید بیجا بر کارگر بودن شخصیت خونه بغلی، چه حس و حالی پیدا می کند. من فکر می کنم حتی اگر این شخصیت به عنوان آقای مهندس یا تکنسین معرفی می شد، بیننده کودکی که نزدیکانش این شغل را داشتند، به دلیل اینکه کلیشه سازی در مورد این دسته از مشاغل خیلی راحت نیست، چندان آسیب نمیدید. اما انتخاب قشری که آسیب پذیر تر است و چسباندن مجموعه ای از رفتارهای ناپسند به فردی از این قشر، قطعا آثار عمیق تری بر کودکان دارد. آن هم در جامعه ای که خیلی از کودکان ما در معرض مقایسه شغل والدین و چشم و هم چشمی و برخورد تبعیض آمیز هستند. تناقض قضیه در اینجاست که موضوع آن قسمت از برنامه "احترام" بود! جالبتر اینکه ماجرای دزدی پیژامه، خیلی بی ربط در داستان گنجانده شده بود و چندان ربطی نداشت به سیر اصلی ماجرا و به راحتی موضوع می توانست محدود شود به همان حرف گوش کن نبودن خونه بغلی.

 تا مدتی بعد از تماشای آن قسمت، به بچه هایی فکر می کردم که با دیدن این برنامه فکرشان مشغول شده یا احیانا طعنه و متلکی از هم کلاسی هایشان شنیده اند، و البته به پدران کارگری که شاید در کنار فرزندانشان این قسمت را دیده اند و سرافکنده شده اند. راستش، من وقتی پزشکان و وکلا و پرستاران و... ، با دلایل موجه و خیلی اوقات غیر موجه، به پخش فلان فیلم و بهمان سریال اعتراض می کنند، چندان درکشان نمی کنم. به عنوان یک وکیل، شاید خوشم نیاید که در بسیاری از سریال ها تصویری خبیث از وکلا نشان داده می شود، اما میدانم که بالاخره وکلا  بلندگویی در اختیار دارند و اعتراض می کنند و هزار و یک راه دارند برای خنثی سازی نسبی تصویر منفی که از آنها ارائه می شود! اما شغل هایی هم هستند که صاحبانشان بلندگویی ندارند که صدایشان شنیده شود. شغل هایی هستند که خودشان در موقعیت آسیب پذیری قرار دارند و ما نباید بیشتر بهشان ضربه بزنیم. آن هم در برنامه ای که مخاطب کودک دارد، که بیشتر در معرض تعمیم دادن  ویژگی های یک فرد به یک شغل و قشر است. لااقل اگر اصل تبعیض مثبت در مورد گروهها و قشرهای آسیب پذیرتر را رعایت نمی کنیم، برای کودکانمان تصویر و کلیشه منفی نسازیم از یک شغل.




  • ۱ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۴:۲۰
  • دخترچه


مدتی است که فکرم مشغول انتخاب های زندگی ام است. انتخاب هایی از جنس رشته، گرایش، شغل و...

نه اینکه خودم را سرزنش کنم و حسرت بخورم، اما گاه به شدت شک می کنم که مسیری که انتخاب کرده ام، روحم را هم اقناع می کند یا نه. موقع انتخاب رشته دانشگاه، دستم باز بود و محدودیت نداشتم. به رشته هایی مثل فلسفه و باستان شناسی هم علاقه داشتم، اما نه علاقه ای از آن دست که شیدایم کرده باشد! نهایتا بازار کار حقوق و گستره وسیع گرایش هایش،  باعث شد که انتخاب اولم حقوق باشد. استدلالم هم این بود که یک سال می خوانم، اگر دوست نداشتم تغییر رشته می دهم. ترم اول، تقریبا از همه درسها، که بیشترشان هم عمومی بودند،  بدم می آمد! برخلاف اکثریت قریب به اتفاق دانشجوها، پایین ترین معدلم مال همان ترم اول است! ترم دوم، تک و توک درسی بود که جذبم کند. به مرور، بی خیال تغییر رشته شدم. ترم سوم، رییس فعلی ام، استادم شد. منِ ته کلاس نشین، هرجلسه، یک ردیف جلوتر آمدم و با دقت بیشتر جزوه می نوشتم. از آنجا بود که نمگ گیر حقوق شدم. هرچه درسها تخصصی تر می شد، بیشتر لذت می بردم. ذوق و شوق خیلی از بچه های عشق حقوق، کمرنگ شده بود و من تازه احساس می کردم، راهم را پیدا کرده ام. به همین ترتیب، ارشد خواندم و کارآموز وکالت شدم. منی که ترم اول شاید جزء شوت ترین ها طبقه بندی می شدم از دید بقیه، حالا اسمم در دانشکده شناخته شده بود. آن روزها احتمالا روزهای اوج من بود در نظر بقیه. در همان روزها بود که وارد رابطه عاطفی اشتباه زندگی ام شدم. رابطه ای که موفقیت های ظاهری ام را بدجوری تعطیل کرد. بعد از مدتی وفقه و مبارزه با کمال گرایی دیوانه وارم، شرّ پایان نامه را کندم و دلخوری از بی مسئولیتی برخی از اساتید پر ادعا، شد نتیجه آن همه زحمت برای پایان نامه. سعی کردم از ایران بکَنم. در کشور جدید، تازه فهمیدم که آن مثلا بهترین دانشکده حقوقی که من در آن درس می خواندم، فرسنگ ها فاصله دارد با دانشکده های حقوق مطرح جهان. با کسانی هم کلاسی شدم که در کنارشان خودم را خنگ ترین موجود عالم تصور می کردم! کم کم خودم را بالا کشیدم. نهایتا شدم جزء دانشجویان متوسط رو به خوب. رویای بهترین بودن نداشتم، اما تازه فهمیدم معضل اصلی، رقابت برای ورود به بازار کار است.  شش ماهی سرگردان بودم. نهایتا استاد ایرانم، که دیگر در ایران نبود، پیشنهاد کار داد. وارد کاری  مرتبط با رشته ام شدم. بعضی از هم کلاسی های خارجی ام که هنوز درگیر پیدا کردن شغل با ثبات بودند، حسرتم را خوردند. خودم اما در عین شاکر بودن از پیدا کردن شغل، می دانستم که چیز دیگری می خواهم. چه؟ نمی دانستم.

در این دو سال، کم کم فهمیدم که شاید من در کارم موفق هم باشم، اما فرق عمده ام با آدمهای خیلی موفق رشته ام این است که موضوعی که رویش کار می کنم دغدغه زندگی ام نیست! شاید حتی موقع تحقیق روی موضوعات رشته ام، لذت عمیق لحظه ای هم ببرم، اما هیچ کدام از آن موضوعات، جزء مواردی نیست که روحم را درگیر کند. در این مدت، این فرصت را داشته ام که جنس بعضی از دغدغه هایم را خوب بشناسم. بعضی از دغدغه هایم مثل محیط زیست ، کپی رایت، شروط ضمن عقد ازدواج و حمایت از کودکان یا زنان آسیب دیده، موضوعات مهم بعضی از گرایش های حقوق اند. البته، گرایش هایی که با گرایشی که من در آن قرار است متخصص باشم، چندان قرابتی ندارد. برخی از دغدغه هایم هم مثل آموزش کودکان دارای مشکل یادگیری، با رشته و و موضوع کاری ام خیلی فاصله دارند. و اینجور موقع هاست که به خودم می گویم شاید وقت آن باشد که به جای ادامه دادن بی قید و شرط مسیری که دوستش دارم، اما روحم را ارضا نمی کند، مسیری را شروع کنم که با دغدغه های فکری ام هماهنگ تر باشد. مهمترین مانع بر سر این تغییر، این سوال است که  آیا بعد از این همه تلاش در یک مسیر معین، دیر نیست برای تغییر جهت؟ چیزی که من فهمیده ام این است که خیلی از ما ایرانی ها، ریسک پذیری کمی در تغییر مسیر زندگی داریم. در همان دهه بیست زندگی هم فکر می کنیم، دیر است و خود را برده حلقه به گوش انتخاب های گذشته می کنیم.

کم کم وقت آن رسیده که به طور جدی تری فکر کنم به همه راههای پیش رو. البته فکر کردنی که با خود سرزنش و استرس به همراه نیاورد! فکر کردنی مهربان و از جنس همان دوستی با خود!

 

 


  • ۰ نظر
  • ۰۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۵۲
  • دخترچه