Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

آخرین مطالب
پیوندها

هیچ دانشکده‌ای، حتی دانشکده‌ام در ایران که سال‌های قابل توجهی رو درش صرف کردم، این میزان از حس تعلق رو در من ایجاد نکرده. کارم روز‌به‌روز جدی‌تر می‌شود و الحمدالله هر روز بیشتر عاشقش می‌شوم. چالش‌ها کم‌کم دارند خودشان رو نشان میدهند و من این شانس رو دارم که از آدم‌های فوق‌العاده‌ای که اطرافم هستند، کلی نکته یاد بگیرم.
لحظات سخت کم نیستند و کم‌کم دارم تجربه‌شان می‌کنم. وقتی دانشجویی گریه می‌کند، من سرم را می‌اندازم پایین و زیرچشمی نگاه می‌کنم که ویلیام و سمیر چطور موقعیت را مدیریت می‌کنند. بارها شده که احساس بی‌تجربگی کردم. گاهی فکر کردم که زیادی سکوت کردم یا زیادی حرف زدم. اما از ته دلم خوشحالم و تا حالا هیچ‌کدام از تجربیات کاری‌ام، آنقدر نکته روزانه نداشته برای یاد گرفتن! انشاالله که همیشه همین‌طور بماند.

ویلیام امروز می‌پرسید که آیا از هم‌اتاقی‌هایم راضی هستم یا نه. احتمالا هیچ نمی‌دانست که من از حضور تک‌تک این آدم‌ها خوشحالم! خبر بد این است که ویلیام تا چند ماه بیشتر در سمت مدیریت نمی‌ماند. به رئیس جدید معرفی شدم و به نظر می‌رسد که آدم بسیار حرفه‌ای و باشخصیتی باشد. با این حال، دلم می‌خواست فرصت بیشتری داشتم برای تحت مدیریت ویلیام کار کردن.

  • دخترچه

باورم نمی‌شود چطور یک سال و نیم در فضای کاری قبلی دوام آوردم. استرس از در و دیوار آن دانشکده می‌بارید. استادم، آدم خوبی بود اما وقتی در مورد تحقیق حرف می‌زدیم، تقریبا زبان مشترکی با هم نداشتیم. به مدت یک سال‌و‌نیم، احساس می‌کردم که ضعیف‌ترین عضو تیم محسوب می‌شوم و چقدر این احساس فرساینده بود. چقدر خوشحالم که آن روزگار گذشته.
این روزها، ولع یاد گرفتن پیدا کرده‌ام. احساس می‌کنم کلی چیز هست که باید یاد بگیرم و کلی پیشرفت هست که باید بکنم. گاهی می‌ترسم که نکند با یک دست دارم چند هندوانه بلند می‌کنم.

در بین این همه کار، یادم نرود که آدم بهتری شوم. یادم نرود قول‌و‌قرارهایم با خدا و کاش عهدشکنی‌های پی‌درپی‌ام را اصلاح کنم.
یادم بماند که برای خانواده‌ام کم نگذارم،
دوستی‌هایم را فراموش نکنم،
ورزش و تفریح را حذف نکنم،
و کتاب خواندن را رها نکنم.

کاش بشود همه این قرارها را نگه داشت!


  • دخترچه

خانه به هم ریخته باز و من باز کم آشپزی می‌کنم. امروز بالاخره رفتم و کمی خرید کردم.
جمعه شب لیلا گفت که پیتزا می‌گیرد و پیشنهاد کرد که من بروم خانه‌شان. لیلا و احسان زوج خوبی‌اند. خیلی راحت باهاشون ارتباط برقرار می‌کنم. همسایه بودنمان هم مزیت بزرگی است. کلی حرف زدیم و راه‌های مختلف پیشرفت کاری‌مان را بررسی کردیم. هر کداممان مشکلات خودمان را داریم، اما همیشه حرف زدن‌هایمان سازنده بوده.
آدم بعضی زوج‌ها را که می‌بیند، از ارتباطشان لذت می‌برد. این دو از بیست سالگی هم را دوست داشته‌اند و در بیست‌و‌هفت سالگی ازدواج کرده‌اند. زندگی‌شان را ذره‌ذره با هم ساخته‌اند. خیلی برایشان احترام قائلم و خوشحالم برایشان که هم را دارند. گاهی فکر می‌کنم که چرا من در همان سال‌های بیست سالگی، آدمی را ندیدم که بشود یار زندگی‌اش شد. چرا آدمی که مصمم به ساختن آینده مشترکی باشد سر راهم قرار نگرفت؟ نمی‌دانم، شاید خودم بلد نبودم آداب یار بودن را.


  • دخترچه

با اینکه تعداد روزهای کاری‌ام سه روز است، در هفته‌ای که گذشت، هر روز را سر کار رفتم. سمیر، بی‌چشمداشت و صادقانه همه اطلاعات و ریزه‌کاری‌ها را به من منتقل می‌کند. ویلیام، آزادی عمل زیادی در کار می‌دهد و این فرصت را فراهم می‌کند برای پیاده کردن ایده‌های جدید.
پنج‌شنبه شب، مراسم شام سال جدید بود. دو سال پیش من با پای شکسته در همین رستوران نشسته بودم و به آینده نامعلوم شغلی‌ام فکر می‌کردم. امسال به خاطر چمکه پاشنه بلندی که پوشیده بودم، محل شکستگی گاهی ذق‌ذق می‌کرد. من اما حالم خوب بود. انتظار داشتم که ویلیام مرا معرفی کند در سخنرانی کوتاهش، که نکرد. به سمیر گفتم این بهترین فرصت بود برای معرفی رسمی من. سمیر ترتیبش را داد که بعد از شام، ویلیام از رفتن سمیر و آمدن من بگوید. من هم در چند جمله کوتاه به بچه‌ها گفتم که می‌دانم چقدر سمیر را دوست دارند ولی من قول می‌دهم که به خوبی او و یا شاید کمی بهتر باشم!
کم‌کم باید تکلیف تحقیق خودم را هم مشخص کنم. همه می‌گویند این کار طوری است که اگر غرقش شوی، از تحیقیق خودت باز می‌مانی. یک برنامه‌ریزی درست و حسابی لازم دارم.

خوبی کار خوب این است که بخشی از خلاء‌های زندگی را می‌تواند پر کند.  شاید کمی تلخی در پس این واقعیت نهفته باشد، ولی برای من، چنین جایگزینی بهتر از کنج خانه نشستن و غصه خوردن و یا جایگزین پیدا کردن‌های غیر اصیل است.

  • دخترچه

امروز صبح می‌توانست بکشاندم به باتلاق افکاری که دوستشان نداشتم. شوک بزرگی بود که بی آنکه حتی در پی یافتنش باشم، به نحو مسخره‌ای سر راهم قرار گرفت. انگار آب سردی رویم ریختند. ترسیدم که الگوی روزهای تلخ شهر خاکستری تکرار شود. نباید می‌گذاشتم که یک روز کاری این‌طور از اول صبح از بین برود. نماز صبح را خواندم و سعی کردم خودم را جمع کنم. می‌خواستم بروم در مود بی‌حوصله لباس پوشیدن، ولی ترجیح دادم استایل نیمه‌رسمی را حفظ کنم. با وجود اینکه خوب می‌دانستم که نباید شگفت‌زده بشوم، آنچه اتفاق افتاده بود، باز هم برایم سنگین بود. مگر می‌شد؟ باورش سخت بود. اما حالا می‌فهمیدم که حسی که تمام این مدت مرا آزار می‌داد، انگار چندان بی‌پایه هم نبوده. . چقدر من با این حس جنگیده بودم ...
در اتاق را که باز کردم و سمیر را که دیدم، خیالم راحت شد که از امروز کار جدی شروع می‌شود. روزِ پرکاری بود و کلی اطلاعات بهم منتقل شد. سمیر گفت که بخش اعظم کارش را با استفاده از مهارت‌های اجتماعی‌اش جلو می‌برد و این کارهای پیچیده را هم آسان‌تر می‌کند. بهش گفتم که من باید روی این مهارت کار کنم و گفت شک ندارد که از پسش برمی‌آیم.
بعد از ظهر، ژروم آمد به اتاق و دیدنش بعد از یک سال کلی حالم را خوب کرد. عکس پسر تیکا رو نشانش دادم و خوشحال شد. از دخترش پرسیدم. از خانواده‌ام پرسید. گفت پیش الکساندر بوده و خوب است که من هم بروم و ببینمش. گفتم در یک سال گذشته به شدت وقتم در رفت‌و‌آمد می‌رفت و اوضاعم چندان خوب نبود. گفت چرا یک زنگ به من نزدی؟ چقدر خوب بود دوباره برگشتن به جایی که زمانی احساس تعلق زیادی به آن داشتم.
غیر از سمیر، سه هم‌اتاقی دیگر دارم. یکی یک آقای میان‌سال است که هنوز دقیق نفهمیده‌ام چه کار می‌کند و دیگری لارا که او هم با ویلیام کار  می‌کند و نهایتا جرارد که نوامبر کارش را در این دپارتمان شروع کرده. در این چند روزی که سمیر نبود، لارا و جرارد تا جایی که توانستند من را با محیط آشنا کردند. امروز هم که خود سمیر بخشی از چالش‌ها و ظرافت‌هایی که برای این کار لازم است را توضیح داد. یک سری مسائل مالی و بودجه و ... هم هست که باید خیلی حواسم بهشان باشد که چیزی از جانب کسانی که از قضا رابطه خوبی هم با آنها دارم، بهم تحمیل نشود. با اینکه فهمیدم که باید خیلی تلاش و البته دقت کنم در این شغل، انگیزه‌ام از همیشه بیشتر است. کاش همه چیز همیشه همین‌قدر خوب بماند. این دعای خوبی است برای وضع فعلی من: اللهم سلم و تمم!

  • دخترچه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۹ دی ۹۷ ، ۱۰:۳۱
  • دخترچه
در مجموغ چهار روز سر کار رفتم و هر چهار روز، پر از حس خوب بودم. از این چهار روز، دو روزش از بعدازظهر تا برسم خانه و بخوابم، با میگرن شدید درگیر بودم. با این حال، هیچ چیز باعث نشد از بودنم در شهر و دانشکده محبوب لذت نبرم. این کار جدید، دوباره حس زندگی را در من بیدار کرده. مدت‌ها بود که احساس مفید بودن نکرده بودم. خیلی وقت بود که فکر می‌کردم، آدم اشتباهی جمع هستم و جا نمی‌گیرم در محیطی که هستم. کار جدید اما، من را برگردانده به روزهای با انگیزه بودن و باانرژی بودنم. همکارهای خوبی دارم و دیگر تعامل با آدم‌ها برایم خیلی سخت نیست. امروز اولین دیدار با یکی از دانشجوها را داشتم که از قضا ایرانی هم بود و خیلی دیدار خوبی بود. اعتمادی که ویلیام بهم کرده، خیلی برایم ارزش دارد و بیش از همیشه مصمم که خوب کار کنم. یک ماه دیگر، اولین تدریسم را خواهم داشت و کلی هیجان دارم برای درس دادن موضوعی که موضوع مورد علاقه‌ام است.
  • دخترچه

اگر می‌بنالم وگر می‌ننالم 

 به کار است آتش به شب‌ها و روزان

  • دخترچه
من مدت‌هاست که آن‌قدر که دلم می‌خواسته کتاب‌خوان نبوده‌ام. در دوران راهنمایی دانش‌آموزی بودم که بیشترین کتابها را از کتابحانه امانت می‌گرفت و با ولع، حتی گاهی در شب‌های امتحان هم در حال خواندن بودم. دبیرستانی که شدم، کتابخانه مدرسه‌مان خیلی مفصل و خوب بود و فرصتی عالی فراهم می‌کرد برای خواندن آثار مهم ادبی. من اما نمی‌دانم چرا این فضا اثر عکس رویم گذاشت. سال اول دبیرستان بودیم و نصف کلاس خرمگس می‌خواندند. پس چون همه می‌خواندند، من نباید دنباله‌روی جمع می‌شدم و تقلید می‌کردم. به این ترتیب، عملا از کتاب‌خوانی کمی فاصله گرفتم و بیشتر سراغ چیزهایی می‌رفتم که لزوما شهرت نداشته باشند! در دانشگاه رمان‌هایی خواندم (مثلا از خالد حسینی، نادر ابراهیمی، آلبا دسس پدس و ...) ، اما باز هم خیلی منظم نبود مطالعاتم. در این چند سال اخیر، یک عالمه کتاب نصفه خوانده شده چه در ایران و چه در اینجا، روی دستم جمع شده بود. به ظور خاص، در دو سه سال اخیر فرصتم برای مطالعه خارج از حوزه تحصیلی‌ام خیلی کم بود.
شب اول فروردین امسال، با خودم قرار گذاشتم که بیشتر کتاب بخوانم. خوشحالم که در این نه ماه، بعضی از کتاب‌های نصفه رهاشده‌ام را تمام کرده‌ام و یک سری کتاب جدید را هم کامل خوانده‌ام. در مجموع نُه کتاب در نه ماه! هنوز کلی کتاب دیگر هست که باید بخوانم‌شان و البته این بار اشتیاقم برای خواندن‌شان خیلی بیشتر است. 
این‌ها کتاب‌هایی است که در فاصله فروردین تا دی ماه خوانده‌ام:
۱. دنیای سوفی، یوستین گردر، ترجمه حسن کامشاد:
این کتاب از آنها بود که اتفاقا در دبیرستان خیلی دنبال خواندنش بودم. اما یکی-دوباری که رفتم کتاب‌خانه، امانت دست کسی بود. دو اثر دیگر از یوستین گردر خواندم و دوستشان داشتم، اما طلسم دنیای سوفی نمی‌شکست. در آذر ۸۶، این کتاب را خریدم و شروع به خواندنش کردم. بعد وقفه‌ای افتاد در خواندنم. بعد از ایران آمدم و آوردمش و باز هم هی وقفه می‌افتاد. آنقدر وقفه طولانی شده بود که دیگر ادامه دادنش فایده نداشت. امسال شروع کردم به از اول خواندنش (نمی‌توانم انکار کنم که آشنایی با فیلسوف بی‌تاثیر نبود در گرایش پیدا کردنم به بیشتر دانستن از فلسفه). قسمت‌های مربوط به داستان سوفی را دوباره نخواندم (کمابیش خوب یادم مانده بود ماجراهای خود سوفی و آلبرتو را) و فقط قسمت‌های مربوط به تاریخ فلسفه را خواندم تا به جایی رسیدم که چند سال پیش خواندن کتاب متوقف شده بود و از آنجا، همه بخش‌ها را خواندم. احتمالا برای سن من، خواندن این کتاب دیر باشد. اما لذت بسیاری بردم از خواندن این کتاب و چیزهای زیادی یاد گرفتم. قطعا با خودم فکر می‌کنم که چه حیف که زودتر نخوانده بودمش.
۲. دو قدم این ور خط، احمد پوری:
این کتاب را هم دوستم چند سال پیش هدیه داده بود و من باز نصفه خوانده بودم. دوباره از همان میانه کتاب، شروع کردم و ماجراها یادم آمد و کم‌کم ارتباط خوبی با داستان پیدا کردم. هرچند که موضوع سفر در زمان موضوع تکراری به نظر می‌اید، به نظر من خط روایی داستان جذاب بود و نثرش هم روان. روایت کتاب از حال‌و‌هوای تبریز در سال‌های پس از سقوط فرقه دموکرات و از شوروی آن روزگار به د می‌نشست.
۳. روزی که رهایم کردی، النا فرانته، ترجمه شیرین معتمدی:
این را عید امسال از همان دوستم هدیه گرفتم. این یکی خیلی زود جذبم کردو وفقه چندان طولانی در خواندنم نیفتاد. یکی از دلایلی که این کتاب را دوست داشتم، علاقه‌ام به فرهنگ ایتالیایی بود و اینکه قبلا هم هر رمان ایتالیایی خوانده بودم، با توصیف فضاهایشان ارتباط خوبی برقرار کرده بودم. دلیل اصلی‌تر اما موضوع داستان بود که زندگی زنی بود که شوهرش به خاطر دیگری ترکش می‌کند. به نظرم احساسات آن زن خیلی خوب به تصویر کشیده شده بود.
۴. ۱۹۸۴، جورج اورول، ترجمه صالح حسینی:
این هم از آنها بود که در دبیرستان فکر کرده بودم بخوانمش، اما احساس می‌کردم فضایش خیلی تاریک و خشن باشد. علی‌رغم تباهی و سیاهی فضای داستان، به نحو عجیبی جذبش شدم و به شدت درگیرم کرد. البته شاید اگر ده سال پیش می‌خواندمش به اندازه امروز درگیر موضوعش نمی‌شدم. به نظرم ترجمه صالح حسینی هم ترجمه خوبی بود. 
۵. مکتب در فرآیند تکامل، سید حسین مدرسی طباطبائی، ترجمه هاشم ایزدپناه:
این از آن کتاب‌هایی بود که خیلی زود تمامش کردم و مشتاقانه هم خواندمش. نثر خیلی خوبی داشت و سیری کاملا منطقی. البته آگاهم که نقدهایی به شیوه گزینش منابع این کتاب وارد شده. اما، به هرحال خواندنش قطعا آموزنده است.
۶. رفیق اعلی، کریستیان بوبن، ترجمه پیروز سیار:
این هم از آنها بوذ که چند سالی در خواندنش گیر کرده بودم! ترجمه پیروز سیار خیلی خوب است. اما خواندن این کتاب لازم دارد که آدم در حال و هوایش باشد. احتمالا دوباره بعضی جاهایش را بخوانم.
۷. Man's Serach for Himself, Rollo May
این را فکر می‌کنم حدود چهار سال پیش خریده بودم و با اینکه از خواندنش لذت می‌بردم، کند پیش می‌رفنم. کتاب  در دهه هشتاد میلادی نوشته شده و به مشکلاتی می‌پردازد که زاده عصر اضطراب‌اند: تنهایی،کسالت و احساس خلاء. این کتاب از جمله کتاب‌های روان‌شناسی است که برای مخاطب متخصص نوشته نشده، اما اصلا زرد نیست و به هیچ عنوان در گروه کتاب‌های خودیاری روان شناسی قرار نمی‌گیرد. دوست دارم  به این کتاب دوباره بهش رجوع کنم و با کمک بیلی که به دستم می‌دهد کمی باز هم خودم را  زیر و رو بزنم.
۸. Essays in Love, Alain de Botton
این کتاب را در اردیبهشت عاشقی کردنم خریدم. سخت بود رو‌به‌رو شدن با تصویر واقع‌گرایانه‌ای که دو باتن از عشق ارائه می‌دهد. اگر در روزگار پیش از عاشقی می‌خواندمش، خیلی همدل بودم با نگاهش. سخت بود با تمام وجود عاشق باشی و داستان عشقی را بخوانی که می‌دانی سرانجامش افول است. همین شد که وفقه‌ای افتاد در خواندنم. اما در همان روزگاری که عاشقی می‌کردم، دوباره رفتم سراغش و تمامش کردم و هم‌زمان غصه خوردم و لذت بردم. من البته هنوز هم لجوجانه اصرار دارم که آنچه خودم زمانی چشیدم، عمیق‌تر از چیزی بود که آلن دوباتن تصویر کرده بود. به‌هرحال، نثر کتاب خیلی جذاب بود و آدم با احساسات شخصیت اصلی خیلی ارتباط برقرار می کرد.
۹. I thought it was just me, Brene Brown
این هم از کتاب‌هایی بود که با این که دوستش داشتم و زمانی خیلی بهم کمک کرد در مدیریت حس‌های منفی ام، تمام کردنش چند سالی طول کشید. کتاب، بر خلاف اسمش زرد نیست. برنه براون یک محقق است که مدتی روی موضوع شرم کار کرده. این کتاب خیلی کاربردی نوشته شده و پر از مثال از زندگی آدم‌هایی است که نویسنده در جریان تحقیقش، با آنها مصاحبه کرده. با این حال، این هم ربطی به کتاب‌های موفقیت و خودیاری و ... ندارد. برای من که سخنرانی‌های برنه بروان را دوست داشتم،خواندن کتاب‌هایش هم به همان اندازه دوست‌داشتنی است. البته واقعیت این است که بعد از خواندن دو کتابش، فکر می‌کنم دیگر کمابیش با رویکردش آشنایم و به نظرم اشتباه کردم که همان چند سال پیش کتاب سوم را خریدم که هنوز شروعش هم نکردم!
خلاصه این که خوشحالم که با اینکه سال ۲۰۱۸ سال پر چالشی بود و درگیری فکری زیادی برای من ایجاد کرد، کمی تنبلی کتاب‌خوانی‌ام را کم کرد. امید دارم که تا عید نوروز، چند کتاب دیگر که دست دارم را هم تمام کنم. مساله البته تعداد کتاب‌ها نیست. مساله این است که من لذت کتاب‌خوانی‌ام کم شده بود و الان دوباره دارم یادش می‌گیرم و از این بابت خیلی خوشحالم. 
  • دخترچه

تا حالا نشده بود شب اول ژانویه را تنها در خانه‌ام باشم. از سال ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۷، همیشه شب‌های اول ژانویه را در ایران بودم. سال نوی ۲۰۱۸ را هم در کنار خانواده‌ام در شهر محل زندگی برادرم بودم و شب با هم رفتیم مرکز شهر و آتش‌بازی‌ها را نگاه کردیم. امسال اما تنها در خانه خودم هستم. صدای ترقه‌ها به نحو وحشتناکی آزاردهنده است و کم‌کم دارد عصبی‌ام می‌کند. ده بار تا حالا زیر لب زمزمه کرده‌ام: زهرمار!

در این چند روز، در مجموع حال و روزم خوب بود. هرچند که هنوز همت نکردم که خانه را درست‌و حسابی جمع‌وجور کنم. اما به هر حال، کارهای مفید هم کم نکرده ام در این تعطیلات. توانایی مدیریت ذهنم هم بیشتر شده نسبت به قبل. البته هنوز هم گاهی افکار وسواس‌گونه به سراغم می‌آیند. یکی‌اش که دیروز خیلی درگیرم کرده بود، مربوط می‌شود به مقاله‌ای که با استاد راهنمای ایرانم نوشته بودم و بالاخره، چند ماه پیش چاپ شد. در چکیده انگلیسی مقاله‌ی چاپ شده، دو غلط فاحش گرامری وجود دارد. در آخرین نسخه‌ای که من از چکیده انگلیسی مقاله‌ام دارم، آن اشتباه‌ها وجود ندارد. نمی‌دانم ویراستار مجله سرخود دست برده در چکیده‌ام و یا این که خودم وقتی که فرم نهایی فرستادن مقاله را پر می‌کردم، خسته و خواب‌آلود بوده‌ام و جملات درستم را غلط کرده‌ام! احتمال دوم البته ضعیف است، اما من هم‌چنان در نظرش می‌گیرم و حتی خودم را به خاطرش سرزنش می‌کنم. فکر این که حاصل جست‌و‌جوی نامم، متنی با غلط باشد، آزارم می‌دهد. کلی با خودم جنگیدم که این آزار، لحظاتم را خراب نکند و مرا به باتلاق حس‌های منفی نکشاند. امروز هم فکر آزاردهنده‌ام این بود که من هنوز نصف زندگی‌ام در ایران است و نصف اینجا. حتی برخی از لباس‌هایم، مناسب مهمانی‌ها و مراسم ایران است و بعضی، مناسب استفاده روزمره در اینجا. این زندگی دوپاره گاهی خیلی خودش را در چشمم فرو می‌کند. فکر می‌کند چقدر وسیله زیاد دارم و کلی چیز را نگه داشته‌ام به این امید که در ایران استفاده کنم. با این که در این چند سال خیلی چیزها را تصفیه کرده‌ام، هنوز هم چه در ایران و چه در اینجا، خالی کردن کمدها برایم یک چالش محسوب می‌شود. یک اضطراب بدی بهم می‌دهد و معمولا فقط وقتی مامانم کنارم باشد، از پس این کار راحت‌تر برمی‌آیم. ولی موضوع، فقط وسیله و لباس‌ها نیست. موضوع اصلی این است که من هنوز نمی‌دانم کجا را باید خانه بدانم.

خلاصه که مدام باید حواسم باشد که فکرهای آزاردهنده رهزنی نکنند و به ورطه خیالات تلخ نکشانندم. 

سال ۲۰۱۸ برای من سال سختی بود. چیزهای زیادی یاد گرفتم، اما موانع و سختی‌ها و ناامیدی‌ها هم کم نبودند. چه در زندگی حرفه‌ای و چه در زندگی شخصی، روزهای زیادی بودند که پر از ناامیدی و نلخی می‌شدم. این اواخر، اشک‌ها تمام نمی‌شد و من می‌دیدم که کم‌کم عنان زندگی‌ام دارد از دستم خارج می‌شود. در کارم، تا حدی سعی کردم بجنگم، اما از یک جایی به بعد دانستم که آن راه، راه من نیست و جنگیدن برایش هم تنها فرسوده‌ترم می‌کرد. فهمیدم که برای آن کار، انگیزه لازم برای جنگیدن را ندارم. در زندگی شخصی‌ام اما بااراده‌تر جنگیدم. درد می‌کشیدم، اما دست از جنگیدن بر نمی‌داشتم. یادم نمی‌آید هیچ وقت دیگر در زندگی‌ام آنقدر درد داشته باشم و باز بخواهم برای چیزی بجنگم. این جنگیدن دستاوردهای خوبی برایم داشت. اگر برگردم به عقب، دیگر قدم به راهی که نباید، نمی‌گذارم. اما اگر برگردم به عقب و به هر دلیلی، در میانه آن راه باشم، حتما باز هم همانقدر می‌جنگم.

  • دخترچه