Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

دوباره پاریس... دوباره کشته شدن مردم... دوباره شنیده شدن اصطلاحات اسلامیست، جهادیست، تروریست...

دوباره نگاه پرسشگر بقیه به واکنش توی مسلمان. دوباره انتظار هم رنگ جماعت شدن با تغییر عکس پروفایل! دوباره حس کردن عمیق اینکه بسته به اینکه محل تولدت ضاحیه باشد، کابل یا پاریس، رنگینی خونت متفاوت است... دوباره کشتار پاریس را جنگ علیه انسانیت دانستن و کشتارهای عراق و افغانستان را جنگ درون فرقه ای نامیدن...

دوباره آنان که می گویند "مسلمانان" باید جوابگو باشند... دوباره فراموش کردن اینکه تا به امروز بیشترین قربانی های داعش، مسلمان بوده اند...

دوباره جنون از مرز گذشته عده ای وحشی که معلوم نیست از کجا تامین مالی و اطلاعاتی می شوند... دوباره خون هایی که وحشی های خون آشام را جری تر می کند و تشنه تر...

دوباره نگاههای سنگین به مسلمانان ساکن غرب، دوباره تنفر، انزجار، دروغ... دوباره طرد مهاجرین از جامعه و سیکل معیوب هل دادن بعضی سرخوردگانی که جامعه تروریست می داندشان به سمت تروریست واقعی شدن!



  • دخترچه

جمعه شب  دو هفته پیش بود که زنگ در خانه را زدند. من هم که بلوز شلوار گرم و نرم خوابم را پوشیده بودم و روی تخت ولو بودم، هیچ حوصله لباس پوشیدن و دم در رفتن نداشتم. با خودم گفتم کسی که با من کاری ندارد، لابد از این بچه هایی هستند که برای هالوین، در خانه ملت را می زنند. البته به جا آوردن آداب هالوین در اینجا به اندازه کشورهای انگلیسی زبان، فراگیر نیست، اما بالاخره آثارش دیده می شود. با تردید رفتم در راهروی ورودی خانه ام که سر و گوشی آب بدهم. حوصله نداشتم در را باز کنم. دوباره زنگ زدند و این بار از سایه پشت شیشه در فهمیدم که همسایه پایینی است. در را باز کردم. پدر و پسر آمده بودند، پسر مثل همیشه در نقش مترجم.

پسر گفت ما داریم اسباب کشی می کنیم و پدرم می خواست در مورد انتقال قرارداد اینترنت و آب و فاضلاب با تو صحبت کند. واحدی که من در آن هستم در واقع با واحد پایین یک خانه بوده اند که بعد در جریان بازسازی، هر کدام مستقل می شوند. برای همین کنتور آبمان مشترک است. به علاوه من وقتی آمدم برای اینکه از پیچیدگی های بستن قرارداد مربوط به اینترنت فرار کنم، از همسایه پایینی خواستم که در ازای پرداخت مبلغی از وای فای او استفاده کنم. با تعجب پرسیدم تا کی هستید؟ گفت: حداکثر تا یکشنبه. مرد همسایه گفت می خواستیم زودتر بگوییم اما انقدر شبها دیر می آمدیم در این مدت که نشد. حالم خیلی گرفته شد. رو به پسر گفتم: دلم برایتان تنگ می شود. پسر این بار بدون اینکه حرف من را ترجمه کند و منتظر جواب پدرش شود: گفت ما هم دلمان تنگ می شود...

خداحافظی کردیم و من در عین اینکه دغدغه بستن قرارداد جدید و  نداشتن اینترنت برای یکی دو هفته را داشتم، فکر کردم که چقدر دلم می گیرد از رفتنشان. این اواخر خیلی کم هم را میدیدیم، اما بودنشان، حس امنیت می داد. نمی توانم انکار کنم که هم کیش بودنمان هم به هم نزدیک ترمان می کرد. وقتی پسرشان نبود ایجاد ارتباط من با این زوج، دیدنی بود. مرد همسایه، به سختی انگلیسی حرف میزد اما اگر با صبر و حوصله بهش مجال میدادی، کم کم راه می افتاد. زن همسایه اما فقط چند کلمه ابتدایی بلد بود. این اواخر او به زبان اینجا حرف میزد و من به انگلیسی. هر دویمان حرفهای همدیگر را تا حدی می فهمیدیم!. چند باری هم که مامانم آمده بود با ترکی* شکسته پکسته ای که چندین سال پیش یاد گرفته بود، حسابی با خانم همسایه دوست شده بود! و او هم خیال مادرم را جمع کرده بود که من خودم مادرم و مواظب دخترت هستم.

شنبه ظهر که از کلاس نقاشی برگشتم دیدم در حال جا دادن وسایلشان در ماشین هستند. به پسر گفتم که ببیند کی برایشان مناسب تر است که هم را ببینیم و هماهنگی های انتقال قرارداد را انجام بدهیم، گفت که الان دارند به خانه جدیدشان می روند اما شب برمی گردند یک سر. تا شب هرچه صبر کردم خبری نشد و نیامدند. چند بار رفتم در خانه شان را زدم، کسی نبود. چه حس غریبی بود نداشتن کسانی که شاید هفته ها هم نمی دیدمشان اما وجودشان مایه دل گرمی بود. یکشنبه شد و من هنوز بغض رفتن همسایه را داشتم. در این بین سعی کردم هماهنگی های اولیه برای قرارداد جدید اینترنت را بکنم. حوالی عصر فهمیدم که آمده اند که احتمالا آخرین وسایل را جمع کنند. از پنجره بالکن، حیاط را نگاه کردم. خانم همسایه گوشه ای از حیاط ایستاده بود. بغضش را از پشت سرش هم می توانستم ببینم. کمی ایستاد و اطراف حیاط را نگاه کرد. بعد راه افتاد سمت میز پر گلدان  وسط حیاط و دستی به سر و روی گلها و گیاهان کشید. موبایلش را در آورد و از چند زاویه عکس گرفت. دور تا دور حیاط پر از گلدان های شمعدانی رنگی بود. از گوشه دیواری که گلدانها کنارش ردیف شده بودند شروع کرد به چیدن برگهای زرد گلدانها. بعد انگار که یکهو یادش آمده باشد، از هر گلدان یک قلمه کوچک جدا کرد. با وسواس و طمانینه جلو می رفت و سعی می کرد گلدانی را جا نیندازد. رسید به وسط حیاط و گلدانهای روی میز. همین طور که نوازش می کرد هر گلدان را، شاخه ای را جدا می کرد و در دستش نگه می داشت. من از پشت پنجره یواشکی با بغض نگاهش می کردم. آمد عقب تر انگار که بخواهد نگاه آخر را بکند. ناگهان انگار توجهش جلب شد به دو تابلوی چوبی رنگ شده درون باغچه ها که اسم دخترش رویش نوشته شده بود: سلین.  رفت سمت دو باغچه وسط حیاط و هر دو تابلو را از خاک در آورد. شاید فکر کرده بود که دخترَکَش ممکن است بهانه تابلوها را بگیرد. برگشت عقب و آخرین نگاه را به حیاطشان انداخت.

مدتی بعد زن و شوهر آمدند در خانه ام و با هم حرفهایمان را زدیم و خداحافظی کردیم. این بار، بغض زن را از رو به رو دیدم. بغلم کرد. گفت هر بار مادرت سر زد بهت، یک سر پیش ما بیایید.

فردا شبش که خانه آمدم، آقای همسایه آمده بود که احتمالا خرده کاری هایی که قبل از تحویل خانه باید انجام میداد را تمام کند. آخرین حرفهایمان را سر تسویه حساب قبض آب زدیم. طبق معمول اشتباه حساب کرده بود و کمتر از چیزی که من بدهکار بودم ازم گرفته بود! بهش گفتم که باید بیشتر بهش بدهم و برود دوباره حساب کند! تا حالا چند بار پیش آمده که مبلغی که من بدهکار بودم را اشتباهی  کمتر حساب کرده و من رفته ام بهش گفته ام که چیزی جا انداخته. آن شب هم کلی از دقتم تشکر کرد. بهش گفتم شما که رفتید من گریه کردم. برای اینکه مطمئن شوم که فهمیده انگشتانم را از سمت چشمانم به پایین کشیدم. گفت خانومم هم همین طور و صورتش را به حالت گریه درآورد و بعد خندید.

حالا دو هفته ای می شود که من دارم به نبودنشان عادت می کنم. دیگر ویولت را راحت تر می توانم جلوی خانه پارک کنم و جایم باز شده. اما هربار که می برم بگذارمش جلوی پنجره همسایه های غایب، حس کسی را دارم که دزدکی اموال یکی دیگر را برداشته. ماندن و دیدن رفتن دیگران، چیز غریبی است...

 

  *همسایه های سابقم از بلغارهای ترک زبان بودند.


 

 

  • دخترچه

از دیروز که خبر را شنیدم دلم را صابون زده بودم برای فرصت استثنایی تدریس در یک کنفرانس چند روزه. کنفرانس قرار است در افغان.ستان برگزار شود و فارسی زبان بودن شرط مدرس این دوره بود. ظاهرا استادی که قرار بوده درس بدهد، برنامه اش تغییر می کند و موسسه اروپایی برگزار کننده مجبور می شود دنبال مدرس فارسی زبان جایگزین  بگردد. با من تماس گرفتند. فرصت فوق العاده ای بود اما تاریخ پیشنهادی آنها با برنامه کار فعلی ام جور در نمی آمد. بعد از ماجرای مرخصی ژانویه، می دانستم روسا موافقت نمی کنند. دیروز با خبر شدم که تاریخ کنفرانس یک هفته به عقب افتاده. با این حساب، دیگر تداخل با جلسات محل کارم وجود نداشت. با دو رئیسم مطرح کردم. یکی حرفی نداشت و دیگری می گفت: "خطرناک است و احتمالا خانواده ات هم نمی گذارند و تازه ما هم اینجا کار داریم و.. "نهایتا گفت اول با خانواده ات مطرح کن. خانواده ام مخالفتی نداشتند. یک روز خوش بودم با خیال سفر به کا.بل و تدریس. با خودم فکر می کردم چقدر آوای بعضی کلمات مورد استفاده در  آن سرزمین مثل "کاکا جان" را دوست دارم.

امروز ازم خواسته شد که برای ویزا اقدام کنم. قبل از اقدام برای وقت گرفتن، رفتم پیش رییسی که بحث امنیت را مطح کرده بود. این دفعه سفت و محکم گفت نمی شود و تاریخش بد است و بین جلسات است و او توقع دارد که من نروم. من هم بعد از دو سال و نیم ،حرف زدم و گله کردم از این فشاری که در این مدت روی من بوده برای هماهنگ کردن مرخصی ها با سه رییس و همکاری که دو سال درس خوانده و من همیشه اولویت را به او داده بودم. انتظار نداشت گله کنم. جا خورد. فضا کمی عجیب شد. چیزی که بین مان سابقه نداشت. او احتمالا فکر می کرد من قدردان نیستم و من فکر می کردم انعطاف و گذشت هایم دیده نشده. نهایتا مخالفت نکرد اما اکراهش را نشان داد.

من هم مجبور شدم به موسسه دعوت کننده بگویم که احتمالا نمی توانم بیایم.

 می دانم که ممکن است هیچ وقت چنین موقعیتی برایم فراهم نشود. دروغ چرا؟ خرده اشکی هم ریختم در خلوتم. اما خب، عوضش بیست و چهار ساعت خیال بافتم و خوش بودم.

کار کارمندی، حس حبس می آورد، اما خدایا شکرت که کاری هست و تن سالمی که کار کند.

  • دخترچه

این روزها و شبها بغض دارم... بغضی که چاره اش فقط گوش دادن نوحه های اصیل است. حرف خانم افغان در مجلس شام غریبان عراقی ها هنوز توی سرم است که ایام غم و عزاداری تازه از شام غریبان شروع می شود...برای همین خوش نداشتم از مشغولیات دنیا بنویسم. 

اما خب چه کنم؟ ظرفیتم کم است. از اینکه محبور شدم کلی هزینه کنم و بلیطم را تغییر دهم تا روسا موافقت کنند که در ژانویه مرخصی بروم دلگیرم، حالم گرفته است از اینکه همکار تا دوباره احتیاج پیدا کرده به من، می آید و با من حرف می زند و چندان هم به روی خودش نمی آورد که اگر من مجبور به تغییر برنامه شدم به خاطر او بود. و چیزهای دیگری از همین دست...

دیشب اما چیزی فهمیدم که دلگیری ام را بیشتر کرد. قبلا از خواستگاری (البته خواستگار که نه در حد کسی که معرفی شده که یک جلسه آدم ببینتش) گفته بودم که با هم تفاهم اعتقادی نداشتیم. من در این مدت، اگر حرفی شده بود،  همیشه به خوبی از او یاد کرده بودم. دیشب فهمیدم که طرف در جمع ایرانی هایی شهرش نشسته تعریف کرده که با من حرف زده و کل حرفهایمان را تقلیل داده به یک مثال که من فقط به عنوان مصداق عدم تفاهم فکری گفته بودم. جوری که انگار بخواهد خودم و فکرم را دست بیندازد که چقدر سطحی ام. آخرین باری که به متلک چیزی در این مورد می گوید، دوستم که معرف ما به هم بود، می گوید: شما خیلی بی انصافید، اون بنده خدا هیچ وقت بدی شما رو نگفت! و او هم با تعجب می گوید: جدی؟؟!!

دلم گرفت از اینکه چه خوش بین دیده بودم ماجرا را. از اینکه انقدر رعایت کرده بودم که جواب منفی ام رنگ کبر و خود برتر بینی نداشته باشد و با هزار دلیل و برهان برای طرف روشن کرده بودم که علی رغم اینکه آدم محترمی است برایم، به هر حال سبک زندگی مان فرق دارد و عدم تفاهم اعتقادی هم اثرش را در زندگی مشترک می گذارد و برای هر دو طرف سخت می شود. 

انگار تازه چشمانم باز شده که خیلی از آدمها با همه ادعای روشن فکری و آزاد اندیشی شان، آخرش دوست دارند آدم را به یک برچسب تقلیل دهند و بگویند مثلا "مذهبی" ها آنطور و "با حجاب" ها اینطور...

دلم هنوز چرکین بود امروز. اما می دانستم که در این وانفسای دنیا غر زدن از این چیزها شاید نا شکری باشد. گفتم خدایا من رویم نمی شود در این ایام بزرگترین غم عالم، از چیزهایی از این دست به تو مستقیما گله کنم. پس بگذار با حافظ درددل کنم. حافظ هم بی جوابم نگذاشت:

باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش

اعتبار سخن عام چه خواهد بودن

  • دخترچه