Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۳ مطلب با موضوع «نقد نوشت» ثبت شده است

اینکه کم می نویسم نه اینکه حرف کم باشد که اتفاقا خیلی هست و بارها توی ذهنم ایده های نوشتن را پروراندم اما خب دست به قلم نتوانستم بشوم. این روزها گرفتاری کار زیاد شده، اما از جنس آن گرفتاری هایی است که همراه با احساس مفید بودن است. یکی از مقاله ها با استاد ایران پیش رفت و اگر خدا بخواهد و مشکلی پیش نیاید، فکر کنم کم کم مقدمات چاپش فراهم شود. سه تا مقاله دیگر البته هم چنان در صف نشسته اند.

هوا هم خوب است در مجموع. با اینکه هنوز هم روزهای بارانی چند وقت یک بار خودشان را نشان می دهند، رنگ خاکستری، غالب نیست و بلاخره زور نور و روشنایی دارد می چربد به ابرها!

کلاس نقاشی هم خوب پیش می رود. آرامشی که از این توانستن- که هیچ وقت فکر نمی کردم محقق شود- می گیرم، غیر قابل وصف است.

خب در همین روزهای خوبی که یادم می آید تند تند خدا را شکر کنم، خواندن اخبار مربوط به وضعیت محیط زیست، بحران آب، زیاد شدن بیماری ها، خطاهای پزشکی و سیستم درمانی، تصادفات و... در ایران به شدت غمگینم می کند. می دانید؟ آدم وقتی دور است، یک جور دیگری به مشکلات کشورش فکر می کند. وقتی می آیم ایران، آنقدر درگیر زندگی روزمره می شوم که فکر آینده ایران و اینکه چه خواهد شد، جای عمیقی را در مغزم اشغال نمی کند. مشکلات هست، همه غر می زنند، سری به تاسف  تکان می دهند و نهایتا از کنارش رد می شوند. نمی دانم کدام وضعیت بهتر است راستش. چون در این حالتی هم که من دارم،  راه حل موثر و اقدام مفیدی برای بهبود وضعیت کشورم به نظرم نمی رسد و عملا فقط متاسف و نگران می شوم.

از وقتی خبر مربوط به خانمی را خواندم که کپسول اکسیژنی که بهش وصل کرده اند حاوی گاز دیگری بوده، مدام دارم فکر می کنم که چه می شود کرد که مسئولیت پذیری بیشتر شود در این موارد؟ چرا تا وقتی این موضوع رسانه ای نشده بود، به گفته همسر این خانم، مسئولیان بیمارستان حتی برخورد درستی هم نداشتند؟ مسئولینی که خودشان پدرند و مادر و همسر و احتمالا پای درد دلشان که بنشینی کلی گلایه دارند از امور مملکت و سردرمدارانش. مشکل کار ما کجاست که فکر می کنیم مثلا دولتمردان از سیاره دیگری آمده اند و همه بدی های مملکت به خاطر سردرمدارن خبیث است و ما خوبیم؟ آن وقت خودمان (به عنوان شهروند) حتی حاضر نیستیم قبل از خط عابر پیاده بایستیم! این سفر که ایران آمدم متوجه شدم که ناتوانی ام در رد شدن از خیابانهای تهران به نحو چشم گیری افزایش داشته. نکته قابل توجه برایم این بود که بسیاری از دختران جوانی که از قضا پشت ماشن های آنچنانی هم نشسته بودند در گذاشتن پا روی گاز به محض نزدیک شدن به خط عابر، گوی سبقت را از راننده تاکسی ها هم ربوده بودند! این راننده های جوان لابد تحصیلات هم دارند، سفر خارج هم رفته اند، کلی هم صحبت بلدند در مورد لزوم فرهنگ سازی! یا وقتی بسیاری از کاسبان و صندوقدارن محترم، علی رغم همه تبلیغات رسانه ای، منِ خریدار را از حق اولیه خودم برای وارد کردن رمز کارتم محروم می کنند، کجای کار می لنگد؟

نمی خواهم منفی نگر باشم. خیلی چیزها در ایران بهتر شده. این سفر کاملا  احساس کردم که رفتار عمومی مردم بهتر شده. به طور خاص، توجهم جلب شد که نسبت به ده سال پیش برخورد محیط عمومی با محجبه ها عادی تر شده. اما خب هنوز هم مشکلاتی در کشورم هست که حداقل بخشی اش می توانست نباشد اگر خودمان همت می کردیم.

آمدم از خودم بنویسم، به کجاها رسید بحث! این روزها در یک کلام، خدا را شاکرم و دعا می کنم برای مردمم که شادتر باشند، سالم تر، خویشتن دارتر، مرفه تر و البته با عقل معاش بیشتر. کاش آن همت برای بهتر شدن در همه مان ایجاد شود.

 

  • دخترچه

چندین سال است که مجموعه کلاه قرمزی، عیدهایم را رنگی می کند. یادم می آید سه سال پیش که اینترنت خوابگاه قطع بود، لپ تاپ را با بدبختی به پنجره می چسباندم تا با وای فای رایگان شهر، کلاه قرمزی ببینم! ایرج طهماسب را دوست دارم. بسیاری از نقدهای وارد به او ، از جمله اینکه مدام پند و اندرز می دهد، را وارد نمی دانم. حتی نقد مربوط به دامن زدن این مجموعه به کلیشه های جنسیتی هم به نظرم، در عین قابل تامل بودن، خیلی دقیق نبود. اما، هفته پیش قسمتی از کلاه قرمزی را دیدم که تا مدتها درگیرم کرد. هرچه هم جست و جو کردم، دیدم جز یک کامنت در یکی از سایت های خبری که از قضا نمره منفی زیادی هم گرفته بود (!)، هیچ منتقدی به موضوع مورد نظر من نپرداخته است.

در یکی از آخرین قسمت های این مجموعه، شخصیتی به نام "خونه بغلی" که کارگر است، وارد داستان می شود. موضوع آن قسمت، احترام بود. ویژگی خونه بغلی این است که کار خودش را می کند و به حرف گوش نمی دهد. اولین سوالی که برای من مطرح شد این بود که چرا انقدر با تاکید گفته می شود که این شخصیت کارگر است؟ کاری که از او خواسته شده بود سیم کشی بود و می شد با عناوین مثل مهندس یا تکنسین هم او را معرفی کرد. تا اینجای قضیه باز هم قابل قبول بود. اما وقتی که کارگر "خونه بغلی" دزد پیژامه فامیل دور از آب درآمد و به عنوان شخصیتی معرفی شد که کارش را درست انجام نداده اما با طلبکاری، درخواست مزد و عیدی می کند، و چیزی هم دزدیده و با پررویی دزدی اش را هم انکار می کند، فکر من بدجوری مشغول شد. همه ما تجربه سر و کله زدن با اینطور آدمها را داشته ایم و نقد این رفتار به خودی خود، خوب و بلکه لازم است. اما، انگار آقای طهماسب از یک نکته غافل بوده است. درست است که این روزها بزرگسالان زیادی این برنامه را دنبال می کنند، اما این برنامه در گروه کودک تولید می شود و به هر حال بخشی از مخاطبینش کودک و نوجوان هستند. راستش از آقای طهماسب بعید بود که به این نکته توجه نکند که کودکی که پدرش کارگر است، با دیدن این قسمت، آن هم با آن همه تاکید بیجا بر کارگر بودن شخصیت خونه بغلی، چه حس و حالی پیدا می کند. من فکر می کنم حتی اگر این شخصیت به عنوان آقای مهندس یا تکنسین معرفی می شد، بیننده کودکی که نزدیکانش این شغل را داشتند، به دلیل اینکه کلیشه سازی در مورد این دسته از مشاغل خیلی راحت نیست، چندان آسیب نمیدید. اما انتخاب قشری که آسیب پذیر تر است و چسباندن مجموعه ای از رفتارهای ناپسند به فردی از این قشر، قطعا آثار عمیق تری بر کودکان دارد. آن هم در جامعه ای که خیلی از کودکان ما در معرض مقایسه شغل والدین و چشم و هم چشمی و برخورد تبعیض آمیز هستند. تناقض قضیه در اینجاست که موضوع آن قسمت از برنامه "احترام" بود! جالبتر اینکه ماجرای دزدی پیژامه، خیلی بی ربط در داستان گنجانده شده بود و چندان ربطی نداشت به سیر اصلی ماجرا و به راحتی موضوع می توانست محدود شود به همان حرف گوش کن نبودن خونه بغلی.

 تا مدتی بعد از تماشای آن قسمت، به بچه هایی فکر می کردم که با دیدن این برنامه فکرشان مشغول شده یا احیانا طعنه و متلکی از هم کلاسی هایشان شنیده اند، و البته به پدران کارگری که شاید در کنار فرزندانشان این قسمت را دیده اند و سرافکنده شده اند. راستش، من وقتی پزشکان و وکلا و پرستاران و... ، با دلایل موجه و خیلی اوقات غیر موجه، به پخش فلان فیلم و بهمان سریال اعتراض می کنند، چندان درکشان نمی کنم. به عنوان یک وکیل، شاید خوشم نیاید که در بسیاری از سریال ها تصویری خبیث از وکلا نشان داده می شود، اما میدانم که بالاخره وکلا  بلندگویی در اختیار دارند و اعتراض می کنند و هزار و یک راه دارند برای خنثی سازی نسبی تصویر منفی که از آنها ارائه می شود! اما شغل هایی هم هستند که صاحبانشان بلندگویی ندارند که صدایشان شنیده شود. شغل هایی هستند که خودشان در موقعیت آسیب پذیری قرار دارند و ما نباید بیشتر بهشان ضربه بزنیم. آن هم در برنامه ای که مخاطب کودک دارد، که بیشتر در معرض تعمیم دادن  ویژگی های یک فرد به یک شغل و قشر است. لااقل اگر اصل تبعیض مثبت در مورد گروهها و قشرهای آسیب پذیرتر را رعایت نمی کنیم، برای کودکانمان تصویر و کلیشه منفی نسازیم از یک شغل.




  • ۱ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۴:۲۰
  • دخترچه

امروز یاد خاطره ای از گذشته ها افتادم. آنقدر این خاطره، زنده و تازه جلوی چشمانم آمد که تمام حس آن روز برایم دوباره تکرار شد...

سال 88 بود. چند روز قبل از بله برون. نامزد سابقم، مطابق معمول  با پنهان کاری و جواب های سربالا، تکلیف را روشن نمی کرد که بالاخره برای بله برون کیک و یک عدد انگشتر را می آوردند و یا دست خالی قرار است تشریف بیاورند! یک جورهایی هم در بین حرفهایش می گفت مادرم گفته برای خواهرت چیزی نیاوردند، ما رسم نداریم چیزی ببریم! راستش برای من نه کیک آنقدر مهم بود، نه انگشتر، (من نه مهریه ای از او خواسته بودم و نه خانواده ام از او تعهد مالی و ملکی دیگری مطالبه کرده بودند.  مهریه ام 14 سکه بود.) اما دلم می خواست لااقل رسمی که به گونه ای همه گیر است، در مورد من هم اجرا شود و برای ورودم به خانواده شان احترام و رسمیت قائل شوند. به خصوص که قرار بود مراسم خوب و آبرومندی در خانه خودمان بگیریم، البته فقط با شرکت خانواده درجه اول خودم و او. در هر حال، من هم برای یک سره کردن کار و اینکه به او بفهمانم که نباید دست خالی بیاید دوستانه مطرح کردم که چند روز مانده به بله برون برویم و مدل های کیک را ببینیم. او هم موافقت کرد و راه افتادیم به سمت شیرینی فروشی های خوب تهران. من کلا آدم بدغذایی هستم و هر نوع شیرینی نمی خورم. در میان همه قنادی ها، کارهای «قنادی شیرین» را بیشتر دوست دارم. در آن روزهای گرم تابستانی، بعد از سر زدن به چند قنادی، سراغ قنادی شیرین هم رفتیم. کیک عروسی برادرم را هم چندین سال پیش از همین قنادی خریده بودیم. 

مدل ها را دیدیم و از قیافه او می شد فهمید که خیلی مایل نیست از این قنادی خرید کند و حتما با خود فکر می کرد نباید اول کاری انقدر به نظر من بها دهد. من نظرم این بود که با توجه به اینکه در این مراسم فقط خانواده او و خانواده من هستند، کیک کوچکتری بگیریم اما با کیفیت بهتر . طبق معمول آن روزها، او صریح مخالت نمی کرد و تنها گفت: آخه خواهر زاده های من خیلی کیک دوست دارند و نصف یک کیک را می خورند! ( حالا یکی نیست بگه شما که اصلا رسم نداشتید!) نمی خواهم وارد جزئیات شوم اما این نشانه ای بود از اولویت و ترجیح عجیب و غریب آن دو خواهرزاده تخس در همه ابعاد زندگی آن خانواده. حتی قبل از بله برون گفت، بچه ها هم می آیند خانه تان و اگر خراب کاری کردند هم فدای سرشان!!!! (تا به حال ندیده بودیم خود مهمان بگوید فدای سرشان!! و اگر بدانید که چه کردند آن شب و چه به روز خانه ما اوردند و این خانواده خم به ابرو نیاوردند - البته وقتی بچه هاشون از حد گذروندند در نیمه پایانی مراسم،عذر خواهی کلامی کردند اما کلا در شیوه تربیتی شان بچه باید آزاد می بود و تذکری دریافت نمیکرد و حتی گاه می خندیدند به کارهای غیر قابل تحمل آن دو بچه.-.... بگذریم که این خود حدیثی است مفصل و قرار بر بازگویی اش ندارم.)


غرض از گفتن این قصه این چیزها نبود چرا که در آخر هم ایشان نه تنها کیک پیشنهادی من را نخریدند،( نهایتا من کیکی را در قنادی دیگری که در همسایگی قنادی شیرین بود اما قیمت هایش مناسب تر بود، پسندیده بودم.)  بلکه دقیقا از همان قنادی کیک آوردند که من گفته بودم شیرینی هایش را دوست ندارم! اما من به رویش نیاوردم و حتی انقدر آن روزها خوشحال با هم بودنمان بودم که این قضیه به چشمم نیامد و کلی هم از کیکی که خریده بود  و سلیقه اش تعریف کردم. برویم سر اصل مطلب...


در همان قنادی شیرین، من نوعی از شیرینی تر دیدم که شبیه قطعاتی از کیک بود. از معدود دفعاتی بود که حس کردم باید جز شیرینی هایی باشد که طمع شان را دوست دارم. قطعات مثلثی این شیرینی شاید اندازه یه کف دست یا کمی کوچکتر بود. من به شدت کم غذایم و اصولا چیزی را که هوس می کنم، سریع دلم را می زند. در عین حال قصد خرید شیرینی و بردن به خانه هم نداشتم. بنابراین تصمیم گرفتیم 4 یا 3 قطعه از این شیرینی بخریم. مرد جوانی که پشت دخل بود وقتی فهمید دانه ای می خواهیم (چیزی که در مورد شیرینی های بزرگ اصلا غیر مرسوم نیست) با نوع رفتارش نارضایتی را نشان داد، اما نگفت که نمی فروشم و فیش را نوشت. ما هم رفتیم و حساب کردیم و وقتی آمدیم جعبه را بگیریم، مرد فروشنده گفت: "پول جعبه اش هم نشد!" 


و این جمله را با چنان لحن تحقیرآمیزی گفت که هنوز اثرش بر من مانده. کلا آدم حاضر جوابی نیستم و شاید باید آن موقع می گفتم: نمی خواهی نفروش، چرا تحقیر می کنی. و یا شاید باید جعبه را پس میدادیم. یا اینکه تقاضا می کردیم با مدیریت حرف بزنیم. و یا باید می گفتیم:  در اروپا هیچ گاه شیرینی های قطعه ای را کیلوئی نمی فروشند و همیشه دانه ای فروخته می شود و شما به راحتی می توانید حتی یک عدد شیرینی بخرید.


بله، همه اینها راه حل هایی است که به ذهن می آید. اما در فضای متشنج کشور من که مردم بی بهانه به هم می پرند و هر واقعه ای می تواند سرآغاز کشمکش های طولانی لفظی و حتی فیزیکی شود، تجربه نشان داده که باید خیلی اوقات چشم ها را بست.


تا جایی که یادم می آید نامزد سابقم هم چیزی نگفت. اما خرد شدن او را هم دیدم. حقیقت این است که من دلیلم برای کم خریدن، مشکل مالی نبود و تنها اسراف نکردن بود. شاید اگر آن فروشنده می دانست من کجا زندگی می کنم یا چقدر سفر کرده ام، یا تحصیلاتم چه است و....، رفتارش فرق می کرد. شاید اگر دختری بودم با آرایش آن چنانی و هزاران عشوه و ناز، او نه تنها حرفی نمیرد و بلکه این انتخاب من را ناشی از با کلاسی ام می دانست.  و این دقیقا عمق فاجعه است.


اینکه من با ظاهری ساده  و در کنار پسری جوان به آن قنادی رفته ام، قاعدتا او را به این فکر می اندازد که این دو جوانی در آستانه ازدواج یا تازه ازدواج کرده و در خیال او از طبقه متوسط به پائین اند. و چقدر دردناک است که چون مرا این گونه می بیند و طبقه بندی می کند، به خود اجازه تحقیر می دهد. 


 آن مرد جوان، در آن لحظه خود را در اوج میدید و من و نامزد سابقم را موجوداتی بی سر و پا. امروز که با خودم فکر می کنم، فلاکت آن فروشنده در برابر چشمانم پررنگ می شود. چقدر یک انسان باید بی مایه شود که از به رخ کشیدن مثلا ناداری دیگران، لذت ببرد! و این مرد احتمالا خود بارها قربانی چنین تحقیرهایی بوده که می تواند به خود اجازه دهد این گونه رفتار کند. به خصوص که با توجه به فرهنگ جامعه ایران، جا داشت با خود فکر کند که اگر اینها برفرض ندارند، من نباید آن پسر را جلوی شریکش سرافکنده کنم.... و به واقع اگر دلیل کم خریدن ما نداری بود، رفتار او برایم گزنده تر می نمود.


امروز دلم برای فلاکت آن مرد سوخت و آرزو کردم هیچ گاه چنین نباشم، هیچ گاه.


من امروز به برکت این ایام عزیز آن مرد و همه رفتارهای مشابهی که در کشورم از مردمم دیده ام را می بخشم، اما دریع و صد دریغ از عقده های حقارتی که بیداد میکند در جامعه ام، جامعه ای که من هم به آن تعلق دارم.



* منظور از «گدا»، گدا از نظر روحی ست طبعا....


  • ۰ نظر
  • ۱۸ مرداد ۹۱ ، ۱۸:۲۱
  • دخترچه