Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

Perfectly Imperfect Me

جمعه, ۸ اسفند ۱۳۹۳، ۰۲:۱۷ ب.ظ

 

قبل از بیست و نه سالگی ترس داشتم. من کِی بیست ساله شده بودم که حالا بخواهم بیست و نه ساله شوم؟! از زمان ترسیدم، از  دست دادن فرصتها، از گذر از جوانی، از این همه ناکاملی...

فروردین 93، روز تولد بیست و نه سالگی ام که شد، باید کاری را تحویل می دادم به یک همکار آلمانی. آن کار نه مورد علاقه ام بود نه تخصصی در آن داشتم. ناخواسته درگیرم کرده بودند. همکار آلمانی خیلی باسواد است و محترم، و در عین حال بی نهایت کمال طلب در کار. بالاخره، کار را آماده کردم و فرستادم. در پاسخ تشکر کرده بود و گفته بود خوب است، اما طبیعتا اصلاحاتی هم انجام داده بود. بعضی اصلاحات نشان می داد که من اشتباهات ابتدایی هم در کارم داشته ام. اگر می خواستم مثل همیشه رفتار کنم، باید حسابی حالم گرفته می شد و یک روز تمام و شاید هم بیشتر به احمقانه بودن اشتباهاتم فکر می کردم. اما آن روز، یادم آمد که تولدم است و قرار است کلی اتفاق خوب بیفتد در آن: حدس می زدم  که خانواده ام قرار است غافلگیرم کنند، اما من به رویشان نیاورده بودم که فهمیده ام. به خودم گفتم این یک روز را با خودت مهربان باش، دعوا نکن! بگو عیب ندارد! این شد که هرچه پیش آمد با خودم گفتم امروز قرار نیست هیچ چیز بهمم بریزد.  تا آخر روز مهربانی کردم با خودم. تا آمدم نامهربان شوم، یاد عکس کودکی ام افتادم که در حالیکه دستم به پستونک روی دهانم بود، ریز ریزکی می خندیدم. این تصویر را که تجسم می کردم، رویم نمی شد آنقدر بی رحم باشم.

اینطوری شد که بیست و نه سالگی ام شاهد یک تحول جدی در سبک زندگی ام شد. طبعا، در این یازده ماه بالا و پایین داشته ام. اما سعی کردم نگذارم آن موجود خشمگین سرکوبگر بر وجودم غالب شود. واقعیت این است که من این تغییر را خودم خواسته بودم، ولی کسی بود که مرا به این تصمیم مصمم کرده بود. یعنی این طور نبود که روز تولد بیست و نه سالگی ام یک دفعه معجزه شود و من بخواهم همه چیز را عوض کنم. از مدتها پیش از آن، کسی بود که مرا متوجه اشتباهاتم کرده بود. کسی که پانزده سال است از نزدیک ندیدمش، اما همیشه به من نزدیک بوده. دختردایی ام، که اغراق نیست اگر خواهر بزرگترم بدانمش، ساعتها برایم وقت گذاشته بود و من را آماده حرکت برای پذیرش کودک درونم کرده بود. تا قبل از صحبت هایم با او، کودک درون و بحث های مرتبطش را جدی نمی گرفتم، احساس می کردم موجی است که در بین دسته ای از روانشناسها راه افتاده و می خوابد. سرکاری می دانستمش. الهام اما دستم را گرفت و من را رو به روی دخترچه ای نشاند که آن گوشه نشسته بود و چشمهای وحشت زده اش را از من پنهان می کرد. دخترچه ای که با صدایی که به زور شنیده می شد می گفت: "من دختر بدی نیستم، دعوایم نکن..."

وقتی برای دخترچه کوچکم کارت تولد می نوشتم، بی وفقه اشک می ریختم. از تمام بغض هایی که در دلش کاشته بودم، شرمنده بودم. من گریه می کردم و او با دستان کوچکش اشکهایم را پاک می کرد و می گفت:"من دوستت دارم!"

در این یازده ماه تمرین، مسائل مختلفی پیش آمد. با همه اینها باید اعتراف کنم که تا به حال به لطف خدا، شادترین سال زندگی ام را گذرانده ام. یکی دیگر از چیزهایی که در این مسیر خیلی کمکم کرد آشنایی با برنه براون و خواندن کتاب "موهبت های ناکاملی"** اش بود. این کتاب متاسفانه به فارسی ترجمه نشده هنوز. اگر وقتش را داشتم حتما شروع به ترجمه اش می کردم، اما حیف که وقتش نیست. بر خلاف بسیاری از کتابهای مثلا روانشناسی که در دسته خودشناسی و خود درمانی قرار می گیرند و نهایت تلاششان کسب موفقیت و پولدار شدن و جذاب شدن و چه و چه است، این کتاب اصلا سطحی نیست. نویسنده این کتاب محقق و استاد دانشگاهی است که در زمینه "شرم" و "آسیب پذیری" تحقیق می کند. تا به امروز، سه کتاب نوشته و سخنرانی های موفقی هم داشته است. تحقیقات او نشان می دهد که ریشه بسیاری از مشکلات و حس های منفی ما، "شرم" است و شرم حسی است که زائیده این تفکر است: "من کافی نیستم." این محقق، در جریان مصاحبه ها و تحقیق های میدانی اش متوجه می شود که آدمهایی که در مقابل حس شرم مقاوم هستند، مدل رفتاری شان در یک قالب قابل تعریف می گنجد، قالبی که او "زندگی یکدلانه"*** می نامدش. زندگی یکدلانه، در نهایت ارزش وجودی را نه در آنچه دیگران فکر می کنند، بلکه در آنچه هستم می جوید و شعارش این است:"من کافی ام!" این البته به معنای خود بینی و غرور نیست به هیچ وجه. تنها معنی اش این است که من موجودی ارزشمندم و آسیب پذیری هایم من را فاقد ارزش نمی کند.

برای رسیدن به زندگی یکدلانه، تلاش لازم است و تمرین. این تلاش همیشه آسان نیست، اما به غایت شیرین است. و خوبی اش این است که وقتی آدم طعمش را چشید دیگر به راحتی حاضر نیست برگردد به زندگی غیر یکدلانه!

وقتِ ترجمه کتاب را که ندارم اما اگر خدا بخواهد شاید اینجا هر بار راجع به یکی از ویژگی های زندگی یکدلانه که در آن کتاب نوشته شده، توضیحاتی دادم و از تجربیات خودم در تمرین این سبک زندگی نوشتم.

پی نوشت: دو سخنرانی معروف برنه در مورد قدرت آسیب پذیری و گوش دادن به شرم را می توانید اینجا و اینجا ببینید. اگر روی interactive transcript  کلیک کنید، متن فارسی سخنرانی را می توانید در حین گوش دادن به آن دنبال کنید.

----------------------------------------------------------------------------------------

Brené Brown*

The Gifts of Imperfection**

Wholehearted Life***




  • ۹۳/۱۲/۰۸
  • دخترچه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی