Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

 دیوونه ام می کنه این کار جدید چارتار! اشکام قلمبه میریزه روی میز. از اون اشکهاست که حال آدمو خوب می کنه و سبکه، نه از اونا که پر از دردهای خفه کننده است.

- صبح داشتم با ویولت می آمدم سر کار، همین طور که رکاب می زدم نمی دونم چی شد که یاد این افتادم که مامانم چقدر از اون یارو حمایت می کرد و هواشو داشت. حالم گرفته شد از یادآوری زحمتهای مامانم و حرصهایی که خورد. فکر کردم من که مدتها بود از بادآوری مسائل مربوط به اون یارو حرص نمی خوردم. بعد یادم آمد که انگار این ته مونده های رسوب شده ته دلم که مدتها بود نمی دیدمشون هم باید بیایند بیرون تا کامل محو بشوند. دسته های ویولت رو محکم فشار دادم و پا زدم. حالم اصلا بد بود. از اینکه یاد گرفتم خودم و احساساتم رو سرکوب نکنم خوشحالم. قدیم ها شاید فکر می کردم آدم باید به زور به خودش تلقین کند که خوب است. اما این مدت به مدد مطالعاتی که داشتم فهمیدم که باید بگذارم تنهای کوچک درون احساساتش را بیان کند و منعش نکنم.


- شبها که با شباهنگ "تکست" رد و بدل می کنیم، گاهی با خودم فکر می کنم نکنه این دختر همون "آهویی" است که از بچگی باهاش حرف می زدم و موهای بلند داشت و چشمهای درشت؟ اون که همیشه مواظبم بود؟ 


* قسمتی از قطعه هندسه چارتار

  • دخترچه

درونگرایی من چیزی نیست که بر خودم و اطرافیانم پوشیده باشد. این درونگرایی همان است که وقتی خیلی شدید می شود می روم داخل غارم و دیگر به اینجا هم نمی آیم. البته در کنار این موضوع، کمال گرایی هم باعث می شود وقتی حس کنم که نوشته ام آنطور که دوست دارم نمی شود، اصلا بالکل بی خیال نوشتن بشوم. در این میان چیز دیگری هم کشف کرده ام: وقتی در اف-بی زیاد فعال می شوم، ناخودآگاه حضورم در اینجا کم می شود. خودم خوب می دانم که اینجا برایم خیلی عزیزتر است تا آنجا. اما نمی دانم  که چرا با حضور پررنگ تر در آنجا، عملا در اینجا کمرنگ می شوم.  آنجا را  برای وقت گذرانی و رفع تنهایی سر می زنم. بعد، این سر زدن می شود یک اعتباد مهلک اعصاب خرد کن. آنجا آنقدر رنگ و ریا دارد که خیلی وقتها نفسم را تنگ می کند. آنجا اینکه دیگری نوشته یا عکسم را لایک کند یا نکند، می شود مسئله! اینجا اما می نویسم در درجه اول برای دل خودم. و در درجه بعدی برای کسانی که مرا شناخته اند با نوشته هایی که موقع نوشتنشان ترس از قضاوت خواننده خیلی کم بوده و گاهی اصلا وجود نداشته.


بارها شده که اکانت اف-بی را غیر فعال کرده ام و فضای ذهنی ام به نحو مثبتی خالی شده است. اما خب نمی شود انکار کرد که بعضی ارتباطات فقط در آن فضا دوام می آورد. یعنی بعضی دوستانت ممکن است وقت نکند برایت ایمیل بزنند اما آنجا با کامنتی، لایکی، چیزی اظهار دوستی می کنند. در عین حال، غیر فعال کردن آنجا این نتیجه را دارد که از برخی اتفاقات و اخبار دور می مانی. مثل پارسال که زمانی که اکانتم غیر فعال بود یکی از هم کلاسی های خارجی سابقم برای یک کنفرانس مرتبط به رشته ام به ایران سفر کرده بود و من بعدتر که برگشتم عکسش را دیدم و کلی تعجب کردم که رفته ایران و من حتی از وجود این کنفرانس خبر نداشتم.. (البته این را هم بگویم که حتی اگر آن موقع هم می فهمیدم، احتمالا این فهمیدن فایده ای برایم نداشت. کما اینکه وقتی بعد از چند ماه که برگشتم و فهمیدم آن همکلاسی ایران بوده، بهش پیام دادم که مثلا چه جالب که ایران رفتی، چطور بود سفرت؟ که او هم نکرد حتی یک جواب خشک و خالی بدهد و اصلا به روی خودش نیاورد!)


 داشتم می گفتم... خلاصه نبودن در آنجا آدم را از بعضی اخبار- اعم از خاله زنکی یا مهمتر و در حوزه دانشگاه و کار- دور می کند. اما وقتی بالا پایین می کنم می بینم انگار باید خودم را دوباره بکشم کنار از آنجا. البته فعلا تدریجی شروع کرده ام. فعلا دسترسی های صفحه ام را به شدت محدود کرده ام. فکر کنم تا یک هفته دیگر هم ببندمش. وقتم را خیلی می گیرد. وقتی مثل آدمهای علاف تمام روزم را معطل پای فیس بوک می گذرانم و از این زمان شصت -هفتاد درصدش می شود خواندن حرفهای صد من یک غاز بقیه، حالم از خودم بد می شود. از این همه ظواهر به تنگ می آیم اما جالبی اش این است که باز هم وقتم را صرفشان می کنم. خلاصه اینکه ذهنم و روحم نیاز به خانه تکانی اساسی دارد.


در راستای جمله اول این پست و درونگرایی بگویم که شروع به خواندن کتابی کرده ام به نامQuiet: The Power of Introverts.   خوبی این کتاب این است که یاد می گیری خودت را بپذیری. می فهمی که درونگرا بودن، عیب نیست. اگر جامعه امروز بیان و مطرح کردن خود را فضیلت می داند، بدین معنا نیست که توی درونگرا باید خودت را کاملا دگرگون کنی یا اینکه عذاب وجدان داشته باشی از خوب نبودنت. نویسنده کتاب یک TED Talk هم در این رابطه دارد که خیلی خوب است. می توانید در اینجا ببینیدش.


حالا بعدا ان شاالله بیشتر خواهم نوشت در مورد این درونگرایی و تجربیات جدیدم باهاش. اینکه دارم سعی می کنم دوستش باشم به جای اینکه انکارش کنم.

  • دخترچه

تنبل شده ام این روزها. دست و دلم به کار نمی رود.  بعد از تعطیلات، رئیس یک مقاله برای ویرایش و تکمیل داده که نمی دانم چرا انقدر تنبلی می کنم برای دستی به سر و رویش کشیدن. مقاله استخراجی خودم از پایان نامه ( همان که برایش به دیدن استاد راهنما رفتم) هم همچنان خاک می خورد و اصلاحات نهایی اش تمام نشده. یک پرونده هم دکتر ع پیشنهاد کرد که باهم کار کنیم و من تنبل همین که یک مقدارش را خواندم، گذاشتمش کنار. تازه همان اوایل که آمده بودم دکتر ع یک موضوع داد برای مقاله که منابعش را پیدا کردم و پلانش را هم در آوردم اما دیگر نرفتم سراغش. لیست بلند بالایی هم از  آن پروژه هایی که فقط در حد حرف و ایده بوده، دارم.

خیلی مایه شرمندگی است، نه؟ می دانم! آمدم بنویسم قول می دهم که رویه ام را عوض کنم و از این حرفها، دیدم حرف الکی زدن و انجام ندادن بیشتر کسل و فرسوده ام می کند. 


  • دخترچه

خبری که حالم رو خوب کرد.

من سلیمه رو ندیدم اما توی این مدت یه رابطه خاصی با خودش و ماجراش برقرار کردم. یه طوری که دلم می خواد محکم بغلش کنم و بگم دیدی خدا تنهات نمی گذاره؟ 


ناگفته نمونه که واسطه این عمل خیر خانم دکتر تینای عزیز بودند.


  • دخترچه

یکشنبه روزی بود که رسیدم. در خانه را که باز کردم، یادم آمد که همه جا مرتب است و خیالم راحت شد. قبل از رفتن،  گلدانها را وسط خانه گذاشته بودم که خوب نور بخورند و دوستی که قرار است آبشان بدهد راحت باشد. دخترکهایم خوب همکاری کرده بودند در این 17- 18 روز و سرحال بودند.

وقتی رسیدم خانه، هوا هنوز تاریک نشده بود. کم کم که تاریک شد تازه فهمیدم انگار یک جایی- یک جایی که کم هم بزرگ نیست- در دلم خالی شده است. تازه سردم هم بود. هرچه فکر می کردم که چه شد که آن همه شلوغ پلوغی دور برم که حتی لحظه ای برای سر خاراندن هم برایم نگذاشته بود، در چند ساعت تبدیل شد به یک خانه سرد خالی، حالم بیشتر گرفته می شد. کمی که غمبرک زدم، دیدم فایده ندارد. چمدان را باز کردم و از زیپ داخلش کیسه ای را درآوردم که دم آخر جایش داده بودم. در این کیسه گزیده ای از کارت تبریک هایی بود که دوستان و بعضاً فامیل به من داده بودند. قبلا یک فریم مقوایی قلبی شکل خریده بودم که فکر کرده بودم جان می دهد برای آویزان کارتها. شروع کردم کارتها را خواندن ( همان صبحی که رسیده بودم ایران هم اولین کاری که در اتاقم کرده بودم این بود که سراغ کارتهایم بروم و بخوانمشان). خلاصه کارتها را خواندم و با گیره های فانتزی به فریم قلبی شکل وصلشان کردم. بهتر شدم. به نحو اعجاب انگیزی بهتر شدم!

در این دو هفته که از برگشتم می گذرد، دوباره دارم عادت می کنم به سبک زندگی تنهایی ام. خانه را البته دوباره به هم ریخته ام اما جداً نمی خواهم بگذارم که همین طور بماند و قرار است به زودی جمعش کمک. دیگر اینکه، با روسری های رنگارنگی که از ایران آورده ام خوشم و مدام روسری جدید می پوشم. گاهی هم یادگاری های کوچکی که از ایران آورده ام را این و آن ور جا می دهم. خلاصه سعی می کنم که دچار حال و هوای افسردگی نشوم.

 

از ویولت بگویم که مدتی بود احساس می کردم چراغ پشتش کم نور است و از طرفی خورجینی هم که روی ترکش سوار کرده ام، قسمتی از چراغ را می پوشاند. روز شنبه که رفتم شنبه بازار، یک چراغ کوچک متحرک خریدم که بندی شبیه آویزهای موبایل دارد. خلاصه آن را وصل کرده ام پشتش و حسابی هم حالش را می برم. دیشب موقع برگشت از کار با کمال اعتماد به نفس چراغ پشت دوچرخه و همین چراغ کوچک معلق را روشن کردم و راه افتادم. به میدان که رسیدم احساس کردم دختر دوچرخه سواری که از آن سمت میدان می آید طور خاصی نگاهم می کند. میدان را رد کردم و و کمی جلوتر دیدم چراغ جلو را  بالکل یادم رفته روشن کنم! یعنی آنقدر ذوق زده درست شدن نور پشت دوچرخه بوده ام، که نور جلو را پاک فراموش کرده بودم!

 

خلاصه که شکر خدا، اوضاع خوب است. فقط کمی باید منظم تر بشوم. فعلا با کلاس تنیس و کلاس فرانسه ام مشغولم. از پائیز شروع کرده بودم صبح ها هم یک کلاس ورزش می رفتم. از اینها که هم نرمش است و هم کار با دستگاه. این ماه اما ثبت نام نکرده ام. یک دلیلش سرما ست و دلیل دیگر اینکه اگر بخواهم صبح زود قبل از کار به کلاس بروم، هوا هنوز تاریک است و راستش اصلا حس از خانه بیرون زدن در تاریکی ندارم. الان اینجا تا حول و حوش هشت و نیم هوا تاریک است. از آن طرف هم که حدود چهار ونیم باز تاریک می شود. البته دارد کم کم بهتر می شود.

 


راستی آن یادگاری هایی که برای دوستان وبلاگ نویسم آورده بودم همه در اتاقم در ایران ماند! اصلا فکر نمی کردم حتی شباهنگ را هم نتوانم ببینم. برنامه ام به نحو باورنکردنی فشرده بود. خدا را چه دیدید؟ شاید توانستم یک بار دیگر هم بیایم. هرچند که با این وضع موافقت سخت گیرانه برای مرخصی خیلی بعید است اما آرزویش را که می شود داشت، نمی شود؟

پی نوشت: راستی یادم رفت بگم که روز قبل از پروازم از ایران، استاد راهنمایم را هم دیدم. این بار خیلی همه چیز فرق داشت و خیلی خوب برخورد کرد. تا جایی که فهمیدم دکتر ع باهاش صحبت کرده بود در مورد من. خدایا شکرت.

تیتر نوشت:  از شعر شمس لنگرودی

  • دخترچه