Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

همه چی شوخی شوخی شروع شد! جلسه اول درس جدید٬ به بجه ها گفتم عاشق موهای این استاده ام. بعد از سه جلسه به خودم اومدم و دیدم اونقدر جذب شخصیت موقشنگ شدم که عقل و هوش از سرم داره می پره. هر بار میرم سوال می کنم٬ اسمم رو با مهربونی میگه و من قند توی دلم آب میشه. یاکوپو همون اول آب پاکی رو ریخت رو دستم وگفت: طرف straight نیست. تیکا هم گفت Too sweet! برای مردها. فضل هم با همدلی گفت می فهمم از چی اش خوشت اومده.

من اما کودکانه توی فکر مو قشنگ غرقم! خیلی وقت بود این حسها رو تجربه نکرده بودم. تا همین چند وقت پیش من معمولا جذب آدمهای نامهربون و کم توجه می شدم. این بار اما شدت مهربونی و ادب این آدم  دلم رو برد (به اضافه موهاش البته!).

 بامزگی ماجرا اینه که آنقدر موانع زیاده که اصلا کار به این نمیرسه که طرف هم دینم نیست! 


خدایا! من که با تنهایی ام خو گرفته بودم. این قلقلک واسه چی بود؟

  • دخترچه
درست بعد از سال نو و قبل از امتحان قبلی ام٬ دوباره موش آمد. این بار هی سم ها را می خورد و باز زنده بود. این اتفاق وسط آن همه سر شلوغی بدجوری حالم را گرفت. هنوز درگیر ماجرای حل معضل موش بودم که تولدم شد و بچه ها نصفه شب آمدند در خانه ام و من و مادرم را بیدار کردند و برایم تولد گرفتند. فردای تولدم اما همسایه پایینی آمد و گفت سقف حمامش چکه می کند و این شد سرآغاز دو هفته ماجرا با لوله و لوله کش. وسط سر زدن های آدمهای مختلف٬ ماشین لباس شویی هم اتصالی کرد. نه می توانستم حمام بروم نه لباس بشویم. مشکل لوله را که حل کردند و ماشین لباس شویی جدید که برایم آمد٬ تنها مشکل سقف باز حمام و دستشویی بود که هر دم فکر می کردم از بین آن چوب های کپک زده٬ موشی به کله ام می پرد. فکر میکردم این دیگر ته ماجراست. امروز اول واتس اپ ام قاطی کرد و چون همه کارهای دانشگاه را با واتس اپ میکنیم٬ کلی شاکی شدم. یکهو اما کلا گوشی ام قاطی کرد و روی لوگوی اپل موند. ریستور کردم و کل دیتا از جمله فایل های ضبط شده کلاسم پرید. اما گوشی درست نشد. هنوز هم درست نشده و نمی دانم چه می شود. حالا تلفن هم ندارم. قرار بود مثلا این چند روز را درست درس بخوانم برای امتحان پیش رو. امتحانی که در موضوع تخصصی خودم است ولی با این اوصاف باز هم عقب افتادم...

بعدا نوشت: بعد از تقلاهای فراوان بالاخره در ساعت سه صبح گوشی را درست کردم و فایل های صدای ضبط شده هم برگشت الحمدالله. 
  • ۴ نظر
  • ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۱۲
  • دخترچه

از ماه سپتامبر که شروع به درس خواندن کردم خیلی چیزها عوض شد.

هدفم این بود که درست و حسابی درس بخوانم این بار و با توجه به اعتماد به نفس حرف زدن که به دست آورده ام٬ مشارکتم را در کلاس بیشتر از سالهای قبل تحصیلم کنم (بدون آنکه خودم را مجبور کنم البته).

درس اولمان درسی بود که من از دوران لیسانس خیلی دوستش داشتم و خودم بعدا پی اش را گرفته بودم. درسی بود به شدت مبتنی بر حقوق اروپایی. من غیر اروپایی٬ در کلاس بهترین بودم. البته بیشتر هم کلاسی ها غیر اروپایی اند اما چند نفری هم اروپایی داریم از جمله یاکوپو. از آنجا شد که آوازه این پیچید که من از این بچه خرخوانهایم. من اما آن درس را زیاد نمی خواندم اتفاقا. در کنار این فوق لیسانس٬ من سی واحد اضافه تر در یک برنامه تحقیقاتی بر داشته ام. این بود که سرم همیشه از بچه های کلاس خودمان شلوغ تر بود و همیشه وقتم برای درس خواندن کمتر.

القصه٬ هدف من خواندن برای امتحان نبود. امتحانها که شروع شد تازه رقابتها خودشان را نشان دادند. من اصلا دنبال دوست شدن با کسی نبودم. نه از کسی بدم می آمد نه خوشم. سر یک کار مشترک تحقیقاتی با یاکوپو به انتخاب استاد یا شاید هم منشی برنامه هم گروه شدیم. کارمان را که شروع کردیم دیدیم که برخلاف انتظار با هم خوب کار می کنیم. و این شد شروع دوستی که در این مدت خیلی به جفتمان کمک کرده. از دوستی با خُوان و خیلی های دیگر چیز زیادی نماند. از بعد از پا شکستن و افسردگی من٬ برای  همفکری های درسی گروه brainstormers را راه انداختیم با تیکا و فضل و یاکوپو. علی رغم تفاوت سنی و خیلی تفاوتهای دیگر٬ این دوستی خیلی به دلم می نشیند.

رقابتهای در کلاس اما آزاردهنده دارد می شود. یک دختر رومانیایی از بچه های پارسال هست و فقط دو درس با ما داشت و متاسفانه با ما فارغ التحصیل می شود. با اکثر بچه های کلاس حرف نمی زند. فقط با خُوان٬ آنا و آندری حرف می زند. همه نمره هایش وحشتناک خوب است و چون با ما فارغ التحصیل می شود٬ می شود شاگرد اول کلاس ما. دروغ چرا؟ لجم می گیرد. من از تمام شاگرد اولی٬ آن سخنرانی مراسم فارغ التحصیلی اش را می خواستم. حرفهایی داشتم که دلم می خواست بزنم. دوست داشتم آن تصویر کلیشه ای اروپایی ها از دختر ایرانی با حجاب را بشکنم. آنقدر تصویرش را زنده دیده بودم٬ که یک روز نشستم و پیش نویسش را هم نوشتم. ولی خب٬ قسمت نیست. هرچند نمی دانم که دختری که با ما حرف نمی زد و تنها دو کلاس با ما داشته چطور می خواهد سخنرانی کند دز مورد ما و خطاب به ما! نکته دیگری که بیشتر لجم را درآورد این بود که دقیقا یک کارآموزی در حوزه ای که حوزه تخصص من بود و من برایش اقدام کرده بودم را این دختر گرفت. من رد شدم٬ چرا؟ چون تست هوش آنلاینشان را رد شدم!! تجربه مزخرفی بود وقتی بهم گفتند که به استانداردشان نمی رسم! هیچ فکر نمی کردم این تست انقدر برایشان مهم باشد که بر اساس آن حتی فرصت مصاحبه بهم ندهند. نمی دانستم ملت کلی برای تمرین همین تستهای مزخرف وقت می گذارند.

به هر حال٬ این حال و روز من است. گاهی از خودم لجم می گیرد که انگار اهداف بزرگتر را فراموش کرده ام. از اینکه افتاده ام در جو رقابت آدمهایی که جز رقابت چیزی بلد نیستند و دارم حسود می شوم هیچ خوشحال نیستم.

آینده نا معلوم است. پی اچ دی بسیار رقابتی است. در آن برنامه تحقیقاتی که شرکت می کنم حدود ۱۳ دانشجو هستیم٬ فقط یک نفر را برای پی اچ دی می گیرند. بچه های آن کلاس وحشتناک خوبند و شانس من کم است.

دو امتحان و تز مانده. دارم به سختی مقابله می کنم با مقایسه کردن. متنفرم از اینکه نمره را ملاک همه چیز بدانم و سرخورده شوم با گرفتن نمره ای کمتر از حد انتظارم. منطقم می داند که این رویه اشتباه است اما یک جورهایی کم آورده. مثلا می دانم که یاکوپو خیلی باهوش است اما تا به حال دو درس را افتاده. می دانم که سیستم حفظی تر از آن چیزی است که انتظار داشتم. با این حال٬ باز هم از خودم شاکی می شوم. مساله البته ریشه دارتر است. مثل وقتی که کلاس ورزش می رفتم و از خوب نبودنم در کلاس به تنفر به خودم می رسیدم. حل نمی شود به راحتی این گره ها انگار.

در این بین٬ آینده کاری هم بسیار نامعلوم است. با همه اینها حال و روزم از وقتی سر کار می رفتم خیلی بهتر است و از رفتن به دانشگاه لذت میبرم.

گیجم٬ گنگم. کوچک شده است دنیایم انگار. دعایم کنید.

  • ۲ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۹
  • دخترچه

خیلی حرف دارم اما نمی تونم بنویسم. نمی دانم چرا.

چرا انقدر گمم؟

  • ۳ نظر
  • ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۹
  • دخترچه