Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

امروز یاد خاطره ای از گذشته ها افتادم. آنقدر این خاطره، زنده و تازه جلوی چشمانم آمد که تمام حس آن روز برایم دوباره تکرار شد...

سال 88 بود. چند روز قبل از بله برون. نامزد سابقم، مطابق معمول  با پنهان کاری و جواب های سربالا، تکلیف را روشن نمی کرد که بالاخره برای بله برون کیک و یک عدد انگشتر را می آوردند و یا دست خالی قرار است تشریف بیاورند! یک جورهایی هم در بین حرفهایش می گفت مادرم گفته برای خواهرت چیزی نیاوردند، ما رسم نداریم چیزی ببریم! راستش برای من نه کیک آنقدر مهم بود، نه انگشتر، (من نه مهریه ای از او خواسته بودم و نه خانواده ام از او تعهد مالی و ملکی دیگری مطالبه کرده بودند.  مهریه ام 14 سکه بود.) اما دلم می خواست لااقل رسمی که به گونه ای همه گیر است، در مورد من هم اجرا شود و برای ورودم به خانواده شان احترام و رسمیت قائل شوند. به خصوص که قرار بود مراسم خوب و آبرومندی در خانه خودمان بگیریم، البته فقط با شرکت خانواده درجه اول خودم و او. در هر حال، من هم برای یک سره کردن کار و اینکه به او بفهمانم که نباید دست خالی بیاید دوستانه مطرح کردم که چند روز مانده به بله برون برویم و مدل های کیک را ببینیم. او هم موافقت کرد و راه افتادیم به سمت شیرینی فروشی های خوب تهران. من کلا آدم بدغذایی هستم و هر نوع شیرینی نمی خورم. در میان همه قنادی ها، کارهای «قنادی شیرین» را بیشتر دوست دارم. در آن روزهای گرم تابستانی، بعد از سر زدن به چند قنادی، سراغ قنادی شیرین هم رفتیم. کیک عروسی برادرم را هم چندین سال پیش از همین قنادی خریده بودیم. 

مدل ها را دیدیم و از قیافه او می شد فهمید که خیلی مایل نیست از این قنادی خرید کند و حتما با خود فکر می کرد نباید اول کاری انقدر به نظر من بها دهد. من نظرم این بود که با توجه به اینکه در این مراسم فقط خانواده او و خانواده من هستند، کیک کوچکتری بگیریم اما با کیفیت بهتر . طبق معمول آن روزها، او صریح مخالت نمی کرد و تنها گفت: آخه خواهر زاده های من خیلی کیک دوست دارند و نصف یک کیک را می خورند! ( حالا یکی نیست بگه شما که اصلا رسم نداشتید!) نمی خواهم وارد جزئیات شوم اما این نشانه ای بود از اولویت و ترجیح عجیب و غریب آن دو خواهرزاده تخس در همه ابعاد زندگی آن خانواده. حتی قبل از بله برون گفت، بچه ها هم می آیند خانه تان و اگر خراب کاری کردند هم فدای سرشان!!!! (تا به حال ندیده بودیم خود مهمان بگوید فدای سرشان!! و اگر بدانید که چه کردند آن شب و چه به روز خانه ما اوردند و این خانواده خم به ابرو نیاوردند - البته وقتی بچه هاشون از حد گذروندند در نیمه پایانی مراسم،عذر خواهی کلامی کردند اما کلا در شیوه تربیتی شان بچه باید آزاد می بود و تذکری دریافت نمیکرد و حتی گاه می خندیدند به کارهای غیر قابل تحمل آن دو بچه.-.... بگذریم که این خود حدیثی است مفصل و قرار بر بازگویی اش ندارم.)


غرض از گفتن این قصه این چیزها نبود چرا که در آخر هم ایشان نه تنها کیک پیشنهادی من را نخریدند،( نهایتا من کیکی را در قنادی دیگری که در همسایگی قنادی شیرین بود اما قیمت هایش مناسب تر بود، پسندیده بودم.)  بلکه دقیقا از همان قنادی کیک آوردند که من گفته بودم شیرینی هایش را دوست ندارم! اما من به رویش نیاوردم و حتی انقدر آن روزها خوشحال با هم بودنمان بودم که این قضیه به چشمم نیامد و کلی هم از کیکی که خریده بود  و سلیقه اش تعریف کردم. برویم سر اصل مطلب...


در همان قنادی شیرین، من نوعی از شیرینی تر دیدم که شبیه قطعاتی از کیک بود. از معدود دفعاتی بود که حس کردم باید جز شیرینی هایی باشد که طمع شان را دوست دارم. قطعات مثلثی این شیرینی شاید اندازه یه کف دست یا کمی کوچکتر بود. من به شدت کم غذایم و اصولا چیزی را که هوس می کنم، سریع دلم را می زند. در عین حال قصد خرید شیرینی و بردن به خانه هم نداشتم. بنابراین تصمیم گرفتیم 4 یا 3 قطعه از این شیرینی بخریم. مرد جوانی که پشت دخل بود وقتی فهمید دانه ای می خواهیم (چیزی که در مورد شیرینی های بزرگ اصلا غیر مرسوم نیست) با نوع رفتارش نارضایتی را نشان داد، اما نگفت که نمی فروشم و فیش را نوشت. ما هم رفتیم و حساب کردیم و وقتی آمدیم جعبه را بگیریم، مرد فروشنده گفت: "پول جعبه اش هم نشد!" 


و این جمله را با چنان لحن تحقیرآمیزی گفت که هنوز اثرش بر من مانده. کلا آدم حاضر جوابی نیستم و شاید باید آن موقع می گفتم: نمی خواهی نفروش، چرا تحقیر می کنی. و یا شاید باید جعبه را پس میدادیم. یا اینکه تقاضا می کردیم با مدیریت حرف بزنیم. و یا باید می گفتیم:  در اروپا هیچ گاه شیرینی های قطعه ای را کیلوئی نمی فروشند و همیشه دانه ای فروخته می شود و شما به راحتی می توانید حتی یک عدد شیرینی بخرید.


بله، همه اینها راه حل هایی است که به ذهن می آید. اما در فضای متشنج کشور من که مردم بی بهانه به هم می پرند و هر واقعه ای می تواند سرآغاز کشمکش های طولانی لفظی و حتی فیزیکی شود، تجربه نشان داده که باید خیلی اوقات چشم ها را بست.


تا جایی که یادم می آید نامزد سابقم هم چیزی نگفت. اما خرد شدن او را هم دیدم. حقیقت این است که من دلیلم برای کم خریدن، مشکل مالی نبود و تنها اسراف نکردن بود. شاید اگر آن فروشنده می دانست من کجا زندگی می کنم یا چقدر سفر کرده ام، یا تحصیلاتم چه است و....، رفتارش فرق می کرد. شاید اگر دختری بودم با آرایش آن چنانی و هزاران عشوه و ناز، او نه تنها حرفی نمیرد و بلکه این انتخاب من را ناشی از با کلاسی ام می دانست.  و این دقیقا عمق فاجعه است.


اینکه من با ظاهری ساده  و در کنار پسری جوان به آن قنادی رفته ام، قاعدتا او را به این فکر می اندازد که این دو جوانی در آستانه ازدواج یا تازه ازدواج کرده و در خیال او از طبقه متوسط به پائین اند. و چقدر دردناک است که چون مرا این گونه می بیند و طبقه بندی می کند، به خود اجازه تحقیر می دهد. 


 آن مرد جوان، در آن لحظه خود را در اوج میدید و من و نامزد سابقم را موجوداتی بی سر و پا. امروز که با خودم فکر می کنم، فلاکت آن فروشنده در برابر چشمانم پررنگ می شود. چقدر یک انسان باید بی مایه شود که از به رخ کشیدن مثلا ناداری دیگران، لذت ببرد! و این مرد احتمالا خود بارها قربانی چنین تحقیرهایی بوده که می تواند به خود اجازه دهد این گونه رفتار کند. به خصوص که با توجه به فرهنگ جامعه ایران، جا داشت با خود فکر کند که اگر اینها برفرض ندارند، من نباید آن پسر را جلوی شریکش سرافکنده کنم.... و به واقع اگر دلیل کم خریدن ما نداری بود، رفتار او برایم گزنده تر می نمود.


امروز دلم برای فلاکت آن مرد سوخت و آرزو کردم هیچ گاه چنین نباشم، هیچ گاه.


من امروز به برکت این ایام عزیز آن مرد و همه رفتارهای مشابهی که در کشورم از مردمم دیده ام را می بخشم، اما دریع و صد دریغ از عقده های حقارتی که بیداد میکند در جامعه ام، جامعه ای که من هم به آن تعلق دارم.



* منظور از «گدا»، گدا از نظر روحی ست طبعا....


  • ۰ نظر
  • ۱۸ مرداد ۹۱ ، ۱۸:۲۱
  • دخترچه

خدایا! سپاست می گویم برایهر آنچه دادیوهر آنچه ندادی.بهتر از هرکس می دانی که اگر لطف و فضل تو نبود، اگر رحمتت از آستین بندگان عزیزت بر من جاری نمی شد، اگر حلمت در شکیبائی پدر و مادرم متجلی نمی شد، اگر غفران تو بر دلم نمی تابید و بار کینه ها را با خود حمل می کردم؛امروز از من جز موجودی ناتوان و سرشار از تلخی و نا آرامی، چیزی باقی نمی ماند. اگر امروز من با این تصویر منطبق نیست، تنها به خاطر توست... تو ای مهربان ترین مهربانان.

در این شب های پر از قدر، مرا فراموش نکنید...


  • ۰ نظر
  • ۱۸ مرداد ۹۱ ، ۰۰:۰۳
  • دخترچه

به لطف سکوت جونم یاد گرفتم یه دست و روی جدی به سرو روی این وبلاگ بکشم! هیچ وقت اهل این کارا نبودم اما دیدم در نوع خودش مزه می ده. :)

نزدیک 35 صفحه دیگه باید بنویسم....

دعااااااااااااااام کنید. 

پی نوشت: کاش یکی هم بود اتاقم رو می تکوند! ظرف و کتاب و لباس توی هم می لوله. قشنگ تصویری که سریال های ایرانی از پسرهای مجرد نشون میدن که چقدر همه چیزشون نامرتب و داغونه و چطوری سر به هوا آشپزی می کنن، من الان دقیقا در همین وضعیتم: با یک گاز تک شعله و یک پلوپز در اتاقم! ( بله دقیقا در اتاق خوابم! چون از اول بدم می آمد به آشپزخانه مشترک خوابگاه بروم، همیشه  در اتاق خواب آشپزی می کنم و به لطف روشویی که در اتاق دارم، همین جا هم ظرف می شویم!)

  • ۰ نظر
  • ۱۵ مرداد ۹۱ ، ۱۴:۱۳
  • دخترچه

چند روز پیش یاد برخورد خانواده اون افتادم که شش ماه پس از اینکه ارتباط من و پسرشون قطع شد و دو ماه بعد از جاری شدن صیغه طلاق، مامانش زنگ زده به خونه ما و من چون شماره شون رو از حافظه گوشی حذف کرده بودم، مامانم نفهمیده بود شماره ایناست و گوشی رو برداشته بود و مامانش گفته بود : شماره تون روی تلفن افتاده بود!! زنگ زده بودین؟! و وقتی مامانم گفته بود نه، گفته بود: "اِ...! ولی شماره این رو بود. حالا خواستم بگم من تازه فهمیدم بچه ها جدا شدن!!!! "و یه سری مزخرفات دیگه که پسرم عاشق دخترتونه... خواستم از پرروئی خانواده اش اینجا بنویسم  و اون مکالمه رو به تفصیل توضیح بدم. خواستم بگم حالا بر فرضم که مامانش راست گفت، این چه پسریه که جدا میشه و دو ماه از خانواده اش پنهان می کنه؟! پس حتما یه مشکل اساسی توی خانواده شون هست...!

اما فکر کردم... که چی؟ این نوشتن ها چه فایده ای داره؟ اون خدایی که باید بدونه خوب می دونه. دوستانی هم که از این دردها داشتن، می فهمن من چی می گم و لازم به ذکر مسائل آزار دهنده نیست... اینه که بی خیال شدم که بخوام مصیبت نامه بنویسم از آدم هایی که دیگه ارزشی ندارن برام. بعضی آدم ها رو با همه اتفاقات مربوط بهشون باید دور ریخت. دو ریختنی که کامل باشه نه اینکه آدم دوباره بره سر سطل زباله... شاید این کلمه دور ریختن کمی بی رحمانه و بی ادبانه به نظر بیاد، اما خب لااقل به چشم تمثیل میشه بهش نگاه کرد.


امروز توی یه وبلاگ نوشته های دختری رو خوندم که مادرش رو از دست داده بود و جگرم آتش گرفت. کلی اشک ریختم. برای مادرش یاسین خوندم و فکر کرم به درد از دست دادن عزیز.


یادمون باشه غافل نشیم از نعمت های داشته مون. هرکدوم از ما که به نوعی دوره سختی از زندگی مون رو طی کردیم، یادمون باشه که خیلی نعمت ها دورمون هست و غم گذشته نباید باعث شه اونها را نبینیم.



خیلی التماس دعای ویژه دارم.  14 روز وقت دارم برای نوشتن 50 صفحه....



پی نوشت: یه تغییرات و تحولاتی توی وبلاگ دادم. اسم وبلاگ دیگه خیلی وقت بود بی معنی شده بود...




  • ۰ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۱ ، ۲۰:۳۶
  • دخترچه

دیشب کابوس بدی دیدیم و از خواب پریدم.

خواب دیدم "درازه" دوباره غذاهامو دور ریخته. همین طور، یه عالمه آشغال دم اتاقم ریخته و خلاصه شمشیر رو از رو بسته. منم با خودم گفتم دیگه سکوت بسه و  برای مقابله به مثل یه چیزی متعلق به اون رو رو که توی راهرو بود (الان یادم نیست اون چی بود شاید چیزی در حد دمپایی!) دور ریختم. خلاصه کار بالا گرفت و کلی درگیری شد که الان فقط صحنه های درهمش یادمه. آخرین صحنه این بود که من در اتاقم رو یادم رفته بود قفل کنم و این به زور داشت وارد می شد و من سعی می کردم جلوی ورودش رو بگیرم. از شدت استرس از خواب پریدم. گیج بودم و یادم نمی یومد تا کجاش خواب بوده. یه مقدار مجبور شدم فکر کنم تا یادم بیاد اون درگیری ها کلا توی خواب بوده!!


صبح که پاشدم دیدم واقعا در اتاقم رو یادم رفته بوده فقل کنم! اصلا امروز یه حال بدی داشتم. صدای راه رفتنش که توی راهرو می یومد حالم بد می شد واقعا!!


می دونید؟ خسته ام. فشار روم زیاده. ضعیف شدم.... نمی دونم جه مرگمه... دعا کنید.

  • ۰ نظر
  • ۰۷ مرداد ۹۱ ، ۲۳:۳۲
  • دخترچه

یکی از سختی های زندگی در خوابگاه، مشترک بودن سرویس بهداشتی و یخجال و آشپزخانه بین 8 نفر است. 8 نفری که هم دختر هستند و هم پسر. متاسفانه من خیلی در این مورد خوش شانس نبودم و همسایه های چندان خوبی نصیبم نشد. داستان های مفصلی دارم از کثیفی سرویس ها و مشترک بودن بین دختر و پسر و... که اینجا مجال بازگویی اش نیست. اما در بین این همسایگان، پسری دراز و بی ادب وجود دارد که واقعا وجودش مایه سلب آرامشم شده. روز اول که به این اتاق آمدم، فکر کردم مثل اتاق موقتی که داشتم در راهرویی هستم که همه دخترند و بدون ججاب به سمت یخچال رفتم. موقع برگشت به اتاق، این پسرک دراز مرا دید و سلام علیک گرمی کرد. من که جا خورده بودم، جوابش را دادم و به اتاقم برگشتم. چشمتتان روز بد نبیند! از فردایش که مرا با روسری دید، دیگر جواب سلامم را هم نمی داد و مدام جشم غره می رفت. به مرور فهمیدم که از آن دسته آدم های مشکل دار است که در همه جای دنیا پیدا می شوند. یا گرایش های نژاد پرستانه دارد و یا عقده هایی درونی. بارها سعی کردم با لبخند سلام کنم، اما با چشمان سردش زل می زد و راهش را می کشید و می رفت!

تا زمانی که کلاس داشتم، بیشتر ساعات را بیرون بودم و کمتر می دیدمش. با شروع تابستان، خوابگاه خلوت شد و در برهه ای از زمان فقط من و او در راهروی هشت نفره ماندیم. اینجا اتاقی دارد که دو عدد یخجال سایز متوسط در آن است ( نه مثل یخجال هایی که در خانه داریم و نه مثل یخجال های کوچک هتل ها و بلکه بینابین است.) من به دلیل اینکه گوشت و مرغم را از مغازه های خاص تهیه می کنم، مجبورم عمده خرید کنم و فریز کنم. بنابراین همیشه در حد 2/3 کیلو مواد غذایی در جایخی بالای یکی از یخجال ها می گذاشتم. تا به حال هم مشکلی نبود. اخیرا، این پسرک دراز، مواد غذایی من را از جایخی در می آورد و در سطل می ریزد! دفعه اول که  دیدم، فکر کردم شاید اشتباه کرده. بسته مواد غذایی را برداشتم (خدا را شکر در سطل چیز دیگری نبود و غذای من داخل چند کیسه نایلون بود)و دوباره در فریزر گذاشتم. جایی هم گذاشتم که خیلی دم دست نباشد. امروز که صدای پایش را شنیدم، در را باز گذاشتم که بداند من هستم. جند بار رفت و آمد و سر و صدایش می آمد و همین طور سر و صدای جا به جا کردن وسایل در یخچال. وقتی رفتم سمت یخجال، دیدیم باز همان بسته را در سطل گذاشته و رویش را استتار گرده تا من نفهمم!


شاید چند بسته مواد غذایی آنقدر ارزش نداشته باشد، اما صبح من با این عمل زشت واقعا به هم ریخت. بماند که اینجا یکی از گران ترین شهرهای دنیاست و من هم در خرید محدودیت دارم و از هر مغازه ای نمی توانم خرید کنم، اما اینکه جرا یک انسان باید تا این حد خودخواه باشد و یا علاقه مند به آزار دیگری، از اصل قضیه آزاردهنده تر است. اینکه فکر کنی در جایی هستی که دیگری به خودش اجازه دهد به حریمت ( ولو حریم غذایی ات!) وارد شود، حس خوشایندی نیست.


به خدا واگذارش کردم و دعا می کنم زودتر از این دیوانه خانه رها شوم!


پ.ن. همه جای دنیا آدم عقده ای پیدا می شود!


  • ۰ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۱ ، ۰۲:۴۷
  • دخترچه

می خواهم از دو دوست در این دنیای مجازی بنویسم. دو دوستی که به خودم می بالم از داشتنشون و این یک تعارف نیست. جیزی است که به آن عمیقا اعتقاد دارم.

شروع دوستی و من حوا برای خودم، رنگ یک نشانه را دارد. حوالی خرداد پارسال بود و من منتظر طی مراحل قانونی جدایی. تصمیمم را گرفته بودم اما آنها که درد مشترک چشیده اند می دانند برهه ای که در انتظار یک سره شدن کار هستی از جمله بدترین دوران است. برای من که پس از جاری شدن صیغه طلاق، آرامش زیادی به دست آمد و انگار بار سنگینی از دوشم برداشته شد. آرامشی که در چند ماه طی پروسه جدایی از من ربوده شده بود. بگذریم... در آن روزهای سخت، می دانستم ادامه این رابطه فایده ای ندارد؛ اما باور تمام شدندش سخت بود. آن روزها، به این فکر می کردم که چطور سه سال عمرم تباه شد؟ یادم می آمد که من در حال سفارش لباس عروسی بودم تا جند ماه پیش. فکر می کردم به آلبوم نامزدی ام که در فروردین به دستم رسیده و من فقط 13 روز با آن لذت بردم.  شب سیزدهم فروردین که با یک اتفاق ساده اما سرنوشت ساز پرده ها کنار رفت، می دانستم که این آلبوم را دیگر نباید نگه دارم... همه اینها و پایان نامه تمام نشده فوق لیسانسم، از من موجود ضعیف و تنهایی ساخته بود که یادآودی عدم صداقت ها و نامردی های او و خانواده اش، نشخوار فکری هر روزم بود.


یکی از روزها که پای کامپیوتر نشسته بودم که مثلا سعی کنم خود را به ادامه نوشتن پایان نامه مشغول کنم و دل مادرم را خوش کنم، به عنوان جدیدی فکر کردم که به زودی نصبیم می شد: دختر مطلقه. خیلی ناخودآگاه این عنوان را جست و جو کردم و اولین مطلبی که دیدم وبلاگ حوای نازنین بود. انگیزه چندانی برای خواندن نداشتم اما شروع کردم. هرجه بیشتر خواندم، بیشتر درک کردم و دیدم من تنها نیستم.  حوا، دختری بود که چند ماه زودتر این راه را طی کرده بود.به خودم جرات دادم برای کسی بنویسم که نمی شناختمش. کار سختی بود اما درد مشترک من را پیش راند و نوشتم. بعد تر دیدم حوا به وبلاگم سر زده  و گفته بود از اتفاقی که برایم افتاده متاسف شده...


و این شد آغاز دوستی من و حوایی که امروز خواندنش شادم می کند، آرامم می کند و سر زدن به وبلاگش بخشی از زندگی ام شده است.


و اما دوستی من و سکوت:


نمی دانم چرا یادم نمی آید اول سکوت برایم نوشت یا اول من.  در هر حال، این بار، من سختی ها را طی کرده بودم و او در مرحله تصمیم گیری بود. خواندمش، برایش نوشتم و با دردهایش غصه خوردم. و او با همه دردهایش، مرا دل داری داد و فهمید.


امروز، من خوشحالم که حوا و سکوت و من، هر سه قدم هایی برای فرداهایمان برداشته ایم. هر سه ایمان داریم به این که امتحان سختی را پشت سر گذاشتیم و خدا هیچ گاه تنهایمان نگذاشته  و من ایمان دارم که آشنایی من با حوا و سکوت هم نشانه ای بود از سمت خدا تا هر بار نا امید شدم، یادم بیابد دو دوست نادیده ای را که می فهمندم.


  • ۰ نظر
  • ۰۱ مرداد ۹۱ ، ۱۹:۳۷
  • دخترچه

شروع به کارآموزی در یک سازمان بین المللی کرده ام. حق الزحمه ای نمی گیرم اما به نظرم برای تجربه به دست آوردن، فرصت خوبی است. محیط کار را تا به حال دوست داشته ام. اکثرشان آدم های فهمیده ای هستند که نسبت به تنوع فرهنگی و فکری، با روی باز برخورد می کنند.

ماه رمضان شروع شده و من عحیب هوای ایران دارم. پریروز یک زوج هندی را در آسانسور خوابگاه دیدم.  طبیعتا از ظاهرم فهمیدند مسلمانم. رمضان را تبریک گفتند و شماره اتاقم را پرسیدند تا یک شب افطار دعوتم کنند. با اینکه متاسفانه چند سالی است که نمی توانم روزه بگیرم، خیلی چسبید فکر اینکه یکی دعوتم کنند!


پایان نامه رو استارت زدم. وقت کم است اما باید تمام شود. نمی خواهم تجربه پایان نامه ایرانم تکرار  و بی جهت کارم طولانی شود. می خواهم ثابت کنم که می توانم به موقع تمام کنم.


گاهی که روی پاهایم می نشینم، یک درد آشنا از ناحیه مچ پا به سراغم می آید. این درد، یادآور یکی از بددترین خاطراتم با او و خانواده اش است. بازگویش نمی کنم تا ماندگارتر از این نشود. فقط همین که خدا را شکر که دیگر چنین افرادی در زندگی ام نیستند.


دعایم کنید، همین.

  • ۰ نظر
  • ۰۱ مرداد ۹۱ ، ۱۵:۰۲
  • دخترچه