Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

آخرین مطالب
پیوندها

۸۰ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

یک جایی در مقالات شمس آمده که «تو خویشتن را ابله ساز».* منظورش ظاهرا این است که نباید مفتون دانایی‌هایی شد که رهرو را رهزنی می‌کنند. اینکه کدام دانایی‌ها و زیرکی‌ها می‌توانند حجاب شوند و یا اینکه چطور مواجهه‌ای با دانایی است که زمینه را برای یکه‌تازی و رهزنی کردنِ دانستن فراهم می‌کند البته سوالی جدی است. فعلا همین‌ قدر به تجربه شخصی فهمیده‌ام که یک جور مستی لازم است برای ایمان، همان مستی است که آدم را ابله می‌کند و طی راه را هموارتر.
----------------------------------------------------------------------------------------
*«هر چه نفس تأویل کند تو خویشتن را ابله ساز که "انَّ اکثر اهل الجنة البُله". ( اکثر اهل بهشت ابلهانند. "حدیث نبوی")

اغلب دوزخیان ازین زیرکانند، ازین فیلسوفان، از این دانایان، که آن زیرکی ایشان حجاب ایشان شده و از هر خیالشان ده خیال می‌زاید همچو نسل یأجوج.
گاهی گوید «راه نیست»، گاهی گوید «اگر هست دور است». آری، ره دور است اما چون می‌روی از غایت خوشی، دوریِ راه نمی‌نماید.
چونان است "حُفَّت الجنّة بالمکاره" (حدیث: گرداگرد بهشت با چیزهایی که (برای انسان) سخت و مکروه است احاطه شده)؛ گرد بر گرد باغ بهشت خارستان است. اما از بوی بهشت که پیشباز می‌آید، و خبر معشوقان به عاشقان می‌آرد، آن خارستان خوش می‌شود.
و گرد بر گردِ خارستانِ دوزخ، همه ره گُل و ریحان است. اما بوی دوزخ پیش می‌آید، آن رهِ خوش ناخوش می‌نماید. اگر تفسیر خوشی این راه را بگوییم بر نتابد.»




  • دخترچه

دبیرستانی بودم که آلبوم یادگار دوست را گوش می‌دادم و غمی که دوستش داشتم بر جانم می‌نشست. چیزی در من می‌جوشید بی آنکه حتی در معنی همه شعرها دقیق شوم. شاید در آن لحظات، مرز زمان برداشته می‌شد و من کمی از این روزها را می‌چشیدم.

  • دخترچه

قرار بود نامجو گوش ندهم، همانطور که بسیاری چیزهای دیگر را هم بر خودم حرام کرده بودم. نمی‌دانم چه شد که «گذشتم ازو ...» افتاد در سرم. عهد شکاندم و گوش دادم. و بعدش «ای ساربان» را هم گوش کردم.
سبکم. و دوست دارم این سبکی را. این سبکی خشم را خاموش می‌کند، درد را آرام می‌کند. حتی سرخوشی می‌کارد در دل آدم. 
 قبض و بسطِ مداوم این روزهایم، ناشی از تفاوت در نگاه است. آن لحظاتی که ته دلم ایمان دارم که کسی هست که «جان» است و «جهان» و همو زخمش هم «خوش» است، آن لحظات که «بیگانه» شدن از «خود» را سعی می‌کنم بفهمم، در آن لحظات است که بسط را مزه‌مزه می‌کنم. کاش بشود همان‌جا ماند، تا ابد.

  • دخترچه

بعضی از ذکرهای توبه و استغفار، از اسراف بر نفس می‌گویند. آیه ۵۳ سوره زمر هم اشاره می‌کند به اسراف بندگان بر خود. 
آن رد شدن از حدود، آن پرده‌هایی که به تدریج دریده می‌شوند و منتهی می‌شوند به عادت به زیاده‌روی، آن‌جایی که حرص، یکه‌تاز میدان می‌شود و تو مغلوب از پی‌اش می‌روی، این‌ها تجربیات من از اسراف بر خود است.
سرمایه‌ای هدر می‌رود با اسراف. دوباره ساختن سخت است، آدم فکر‌ می‌کند خانه‌ای که ویران شد را که دیگر نمی‌توان سرپا کرد. شاید همین‌جاست که آدم حتی بگوید حالا که خراب شده، بگذار خراب‌تر شود. این گذرگاه‌ها سخت است. شاید برای همین باشد که گفته‌اند از ابتدا اجتناب کنید از موقعیت‌هایی که زمینه خطا و لغزش را فراهم می‌کنند. دورِ چیزی را از اول خط کشیدن و سراغش نرفتن، آسان‌تر است از پا به ورطه نافرمانی گذاشتن و بعد غرق نشدن. پرده حرمت که یک بار دریده شد، کار سخت می‌شود. با همه این‌ها باز هم صریحا به ما گفته که ناامید نشویم از مهربانی‌اش. حتی گفته یَٰعِبَادِىَ: ای بندگان «من»؛ طوری که انگار هنوز آن بند اتصال قطع نشده، هنوز رانده نشدی. بعد هم انگار بخواهد ته دل را قرص کند می‌گوید: یغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا. آن «جَمِیعًا»، همان یک کلمه کافی است تا آدم را شرمنده کند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

 عنوان‌نوشت: خواجه عبدالله انصاری هم کم رندی بلد نبوده:
«الهی! ما در دنیا معصیت می‌کردیم، دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین می‌شد، و دشمن تو ابلیس شاد.
الهی! اگر فردای قیامت عقوبت کنی، باز دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین شود، و دشمن تو ابلیس شاد، دو شادی به دشمن مده، و دو اندوه بهر دل دوست مَنِه.»

  • دخترچه

«یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفَاءٌ لِمَا فِی الصُّدُورِ وَ هُدًى وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» آیه 57 سوره یونس

 

دو چیز در این آیه دل مرا گرم می‌کند. یکی آنجا که می‌گوید: جَاءَتْکُمْ. آن «کُمْ» انگار تاکید می‌کند که این‌ها برای شماست. حالش شبیه آنجایی است که محبوب می‌گوید برای تو این کار را کردم‌ها! یا این مخصوص تو بودها! دیگری آن بخش از آیه که از «شِفَاءٌ لِمَا فِی الصُّدُورِ» می‌گوید. آن چیزهایی که در سینه است و شاید خودت هم ندانی چیستی‌شان را، همان‌ها که نه می‌توانی جایی روی زمین بگذاری‌شان و نه می‌دانی چه کارشان باید بکنی. برای آنها از جانب خودش چیزی فرستاده که آرامشان کند.

 


  • دخترچه

صریح و بی‌پرده حرف‌هایم را گفتم، از موضع نیاز و کمی هم قلدری البته. مگر اینطور نیست که در عالم خیال، جمع اضداد ممتنع نیست؟ این جهان شاید تنگ باشد و پر از محالات، اما در عالم دیگری که فراخی‌اش را حدی نیست، محالی نباید باشد. حتی اگر حافظ اصرار کند که «ای دل خام‌طمع این سخن از یاد ببر»، من هم‌چنان طمع دارم که «پیر گوید مر ترا ای‌ سست‌ حال‌/ آنچه‌ فوق‌ عقل‌ توست‌ آمد محال‌». 

  • دخترچه

«وَ الْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوَابًا وَ خَیْرٌ أَمَلا» آیه 46 سوره کهف
چیزی که در این آیه به چشمم آمد، آن عبارت «خَیْرٌ أَمَلًا» است: امیدبخش‌ترند، امید به آنها بهتر است.
برای آنهایی که هنوز معتقدند یا احتمال قابل توجهی می‌دهند که جهان دیگری هست، طبیعی است که ماندنی‌ها امیدبخش‌تر باشند. همین‌ها اما گاهی یادشان می‌رود و همه امیدشان را در نماندنی‌ها جست‌و‌جو می‌کنند. 


  • دخترچه

همان کلیسای کوچکی است که ساعت برجش مدت‌هاست روی یک‌ ربع به دو مانده. بار دومی است که می‌خواهم بروم داخلش. درش را که هل می‌دهم و صدای قیژقیژش در فضا می‌پیچد، انگار می‌روم به زمانی دور. بوی عود در فضا پیچیده و ترسی همراه با احترام در وجودم می‌لغزد. فکر می‌کنم نکند فقط برای فرار از سرمای بیرون به اینجا پناه آورده‌ام؟ دیوارها سنگی است. یکی از دیوارها، لوح‌های احتمالا سفالین دارد که اسامی کسانی رویشان حک شده. روی یکی از نیمکتهای جلویی می‌نشینم. مدام حس می‌کنم که کسی ممکن است از پشت سر غافلگیرم کند. سعی می‌کنم به روبه‌رویم متمرکز باشم. گلهای متنوع و زیبایی در محراب چیده شده‌اند. رقص نور شمع‌ها دل‌فریب است. چه دعایی می‌خواستم بکنم؟ زمزمه می‌کنم: یا مجیب. بغضم اینجا نمی‌تواند بترکد. بغض من گنبدی فراخ می‌خواهد انگار و کاشی‌های فیروزه‌ای.

  • دخترچه

تمام وجودم را سرما گرفته. کارت را جلوی دستگاه کارت‌خوان می‌گیرم و از ترام پیاده می‌شوم. یک دستم هنوز بی دستکش است و سرد سرد است. خانمی با کت خردلی جلویم راه می‌رود. حوصله ندارم سرم را بالا بگیرم. آدم‌ها را نمی‌خواهم ببینم. نمی‌خواهم کسی مرا ببیند. سرد است. فکر می‌کنم لابد مرگ هم همین‌قدر سرد است. وقتی دست سردش را به تنی سرد بکشد، نباید سخت باشد. بوسه‌ای سرد لابد بر لبانی که خودشان یخ دارند می‌زنند، حسی از نزدیکی می‌دهد.

 سوار قطار می‌شوم.  قطار این مسیر، از آن قدیمی‌هاست و تعداد واگنهایش هم زیاد است. باید تا می‌توانم به واگن‌های جلویی بروم. این‌طوری وقتی در ایستگاه مرکزی شهر خاکستری می‌خواهم در عرض دو-سه دقیقه سکو عوض کنم تا قطار بعدی را سوار شوم، وقت خواهم داشت. نزدیکِ درِ ورودی هر واگن، سرما به داخل می‌زند. درهای کشویی بین واگن‌ها را با عصبانیت باز می‌کنم و خودم را به گرمای مطبوع داخل می‌رسانم. بین صندلی‌ها راه می‌روم. بوی غذای مردمی که چیزی می‌خورند دلم را به هم می‌زند. مهربان نیستم. خشم دارم، درد دارم، بغض دارم. از یک جایی به بعد خسته می‌شوم و با این که می‌دانم هنوز به اندازه کافی جلو نرفته‌ام، جایی می‌نشینم. طوری می‌نشینم که هر دو صندلی را پر کنم. می‌نشینم و فکرها شروع می‌شود. می‌دانم که گم شده‌ام و می‌ترسم راه برگشتی نباشد. یاد قدیم‌ها می‌افتم. مناجات امیرالمومنین را جست‌وجو می‌کنم. دوست ندارم صدای کسانی را گوش بدهم که از حرف‌هایشان خوشم نمی‌آید. صدای یک آدم بحرینی که چیزی از مواضعش نمی‌دانم را ترجیح می‌دهم. منتظرم برسد آن جاهایی که میگوید تو فلان ویژگی را داری و من بهمان ویژگی و مگر رحم کند کسی چون من را جز کسی چون تو. 

ردیف جلویم، از آن ردیف‌های چهارتایی است: چهار صندلی رو‌به‌روی هم. در ایستگاه بین راه، دختر و پسری جوان سوار می‌شوند و در همان ردیف چهارتایی، روبه‌روی هم می‌نشینند. وسط دعا هستم. پسر جایش را عوض میکند و می‌رود کنار دختر می‌نشیند. از بین صندلی می‌توانم ببینم‌شان که هر دو حالا رویشان به سمت من است. پسر شروع می‌کند به نوازش کردن دختر و دستش را دور گردنش می‌اندازد. سرم را می‌گیرم سمت پنجره. انعکاسشان در پنجره قطار افتاده و من همانطور که از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم می‌بینمشان. معلوم است که دختر دل‌گیر است. پسر با دستانش سعی می‌کند لب دختر را به حالت لبخند در بیاورد. قبلا این چیزها را نمی‌دیدم. تازگی‌ها می‌بینم و حالم بد می‎شود. انگار همه روابط را گذری می‌بینم و اصل را بر عدم دوام این روابط و انحصاری نبودنشان می‌گذارم. از کِی آدم‌ها این‌طوری شدند که تنشان را راحت شریک شوند؟ چطور شد که دیگر چیزی نماند که مخصوص جان‌یار آدم باشد؟ چرا آدم‌ها انقدر راحت تنشان را و کلامشان را خرج هم می‌کنند؟ حالم بد می‌شود: از خودم و فکرهایم که انگار هیچ کس نمی‌فهمدشان. مناجات را نیمه کاره رها می‌کنم. 

قطار می‌رسد به ایستگاه مرکزی شهر خاکستری. حوصله دویدن ندارم. حدس می‌زنم که قطار دوم را از دست می‌دهم و باید سوار اتوبوسی بشوم که پر از یادآوری خاطرات تلخ است. نمی‌دوم اما به پله برقی که می‌رسم، تند قدم بر می‌دارم. سوار قطار دوم می‌شوم پیش از آن که درش بسته شود.


  • دخترچه

به خواب‌های تکرار شونده خواب سفر به ایران و یا بازگشت از ایران و استرس فرودگاه هم اضافه شده. خودم خبر نداشتم که بعد از این همه سال مسافرت تنهایی، در ناخودآگاهم چنین استرسی هست.

——————————————————

جادوی کلمات و ردشان که در هر چیزی پیدا می‌شود، رهایم نمی‌کند. البته خودم هم دوست ندارم رهایم کند.

—————————————————

اینطور هم نیست که دست از سرم برداشته باشند. هم‌چنان دوستشان ندارم و گنگی آزاردهنده‌ای ته ذهنم است. دیگر البته همه را می‌شناسم و شاید این خود استعدادی بود که به بیراهه کشیده شد.

————————————————

لحظاتی هم هست که دلم می‌خواهد خشمگین باشم. این جور مواقع چیزی از تسلیم نمی‌فهمم.

————————————————

وقت‌هایی هست که نه تسلیم مطلقم و نه سرکش. این جور موقع‌ها دوست دارم که می‌شد از ابتدا، سطرهای داستان را جور دیگری چید. کلمات دیگری انتخاب کرد و دست برد در هر آنچه شده.

—————————————————

لحظاتی اما هستند که کلمه‌های من کمند برای وصف‌شان. باید راضی باشم اگر حکمت همه آنچه چشیده‌ام، درک آن لحظات بوده باشد.

—————————————————

چند باری مستقیم و غیر مستقیم گفت تو وکیل نیستی. کس دیگری مراقب است. اگر می‌خواستم، خودم می‌توانستم. این جور مواقع من لبخند می‌زنم و ته دلم می‌گویم می‌دانم، ولی از تو که می‌توانم بخواهم بیشتر مراقبش باشی، نمی‌توانم؟

  • دخترچه