Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

بایگانی
پیوندها

۸۷ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

بعد از مهدی شادمانی، با دو فوت دیگر هم روبه‌رو شدم. یکی دوست برادرم که زندگی‌اش را وقف کمک به بیماران نیازمند کرده بود و همین چند وقت پیش بود که ما تصمیم گرفتیم فطریه‌مان را به او بسپاریم. وقتی برادرم خبر را برایم فرستاد، با غصه گفته بود که دوستش دو بچه کوچک داشت و من عمق غم برادرم را حس کرده بودم که حالا که پدر شده، این غم را جور دیگر می‌بیند. دیگری همکاری بود که من یکی دوباری از دور دیده بودمش فقط. در واقع، وقتی من شروع به کار کرده بودم او مدتی بود  که درگیر سرطان شده بود و دو باری آمده بود دانشکده که به همکاران سر بزند و من رویم نشده بود بروم جلو و خودم را معرفی کنم. ویلیام فردای روزی که خبر فوت را خودش برایمان فرستاده بود، مشکی پوشید. قرار بود روز سه‌شنبه (روز عاشورا) مراسم یادبود و خاک‌سپاری باشد. به ویلیام که نگاه می‌کردم، به راحتی توانستم با پیراهن مشکی در وسط مجلس عزاداری امام حسین تصورش کنم. همیشه یکی از تفریحاتم این بوده که آدمهای دور و برم را در فرهنگ ایرانی معادل‌سازی کنم. گاهی بعضی از خانم‌های پیری که در اتوبوس می‌بینم را را با چادر و در قالب یک حاج‌خانم تصور می‌کنم و عجیب چفت و بست می‌شود آن تصویر خودساخته.

امسال بعد از سالها در مراسم جمعی عاشورا شرکت کردم. هم شب عاشورا رفتم و هم روز عاشورا. چیزهای زیادی هست که باید بنویسم. بعد از سالها این روزها را در تنهایی گذراندن، دلم هوای جمعی را کرده بود که بشود جزئی از آن بود. 

 

 

 

  • ۰ نظر
  • ۲۰ شهریور ۹۸ ، ۰۱:۵۹
  • دخترچه

حدود یک سال پیش بود که نوشته‌هایش را دیده بودم و بعد مبهوت تسلیم بودنش شده بودم. استیصالی که آن روزها داشتم باعث شد که علی‌رغم این‌که برایم سخت است چنین درخواست‌هایی از یک غریبه بکنم، ازش خواهش کنم که برایم دعا کند. گفته بود:«...به روی چشم شما رو دعا می‌کتم اما بدونید نزدیک‌تر از شما به خدا وجود نداره، مخصوصا برای خودتون.»

 

مهدی شادمانی از دنیا رفت. همزمانی رفتنش با محرم انگار که دل را آرام کند که آن همه عشق و ارادتش، بی‌جواب نمانده. امروز صبح توی تخت بودم که خبر را دیدم و اشک‌ها بود که می‌ریخت. چطور می‌شود آدم کسی را نشناسد اما رفتنش آدم را این‌طور تکان دهد؟

من با این‌که خیلی قبل‌ترها همشهری جوان خوان بودم، چیزی از او نمی‌دانستم. شناختنش کاملا اتفاقی و به واسطه اینستاگرام بود و اینکه  چشمانم به نوشته‌هایش میخکوب شده بود. نوشته‌هایش بارها به من تلنگر زد. و امروز در اوج تمام مشغولیت‌های دنیایی، رفتنش حواسم را به چیزهایی جمع کرد که مدتی بود گم‌شان کرده بودم. روحش شاد.

 

 

  • ۳ نظر
  • ۱۰ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۰۴
  • دخترچه

اَنـَا الَّذى وَعَدْتُ وَ اَنـَا الَّذى اَخْلَفْتُ

اَنـَا الَّذى نَکَثْتُ

اَنـَا الَّذى اَقْرَرْتُ 

اَنـَا الَّذِى اعْتَرَفْتُ بِنِعْمَتِکَ عَلَىَّ وَ عِنْدى

 

من آنم که تعهد می‌کنم. من آنم که پیمان بستم و همانم که شکستم.

من آنم که بدعهدی کردم.

من آنم که اقرار کردم.

من آنم که معترف شدم به نعمت‌های تو بر خودم و پیش خودم.

 

فرازی از دعای عرفه- ترجمه سید مهدی شجاعی

  • ۴ نظر
  • ۲۰ مرداد ۹۸ ، ۲۰:۰۱
  • دخترچه

«...

مرنجان دلــت را
رها کن غمت را رها کن
مخور غم مخور غم نـــگارا 

...»


طبعا این و حال و هوایش.




  • ۰ نظر
  • ۲۸ اسفند ۹۷ ، ۰۳:۵۱
  • دخترچه

تعادل احساسی‌ام به هم ریخته بود. بی‌انصاف شده بودم و پر از خشم و بغض. انکار کرده بودم چیزهایی که روزی چون روز روشن بود برایم. می‌لغزیدم و خودم لغزش را دوست نداشتم. 
انصاف را خودش باز پسم داد. خشمم دود شد در هوا. احساسات اما مدام غلیان می‌کرد و من نمی‌فهمیدم این گردباد چطور مرا در خود می‌کشد. وادی پرخطری بود و من ناتوان بودم از سقوط نکردن.
درمانده بودم. رفتم زیر دوش. از ته دل خواستم که آب، لغزش‌ها را پاک کند. همانجا آرام شدم انگار. دلم آرام گرفت به سپردن اویی که جانم بسوخت و به دل دوست داشتمش به خدایم. دلم قرص شد که جایش امن خواهد بود. 

سخت‌تر از امتحان ابراهیم نیست؛ قطعا نیست.


  • ۰ نظر
  • ۱۹ اسفند ۹۷ ، ۰۱:۴۹
  • دخترچه

برگشتنم سخت بود. شاید سخت‌تر از دفعه‌های پیش، شاید هم سختی‌های وداع‌های گذشته را فراموش کرده‌ام.
روز آخر، روز مادر بود و من فقط تبریک گفتم به مادرم. کلی حرف ناگفته داشتم. مادر حواسش بود که روز آخر به کارهایم برسم و مو کوتاه کنم و ناخن درست کنم. می‌دانستم که ته دلش فکر می‌کند موی خیلی خیلی کوتاه به من نمی‌آید، اما مثل همیشه همراهم بود. سبک شدم. تا به حال آنقدر موهایم را کوتاه نکرده بودم و حس تغییر خوبی دارد. بابا همیشه به موی کوتاه غر می‌زند. این بار به روی خودش نیاورد اما.
شب آخر از کتابخانه بابا دیوان حافظ را برداشتم و سه بار بازش کردم. تنها یکی از شعرها یادم مانده: «دردم از یارست و درمان نیزهم...».
خراب کرده بودم. خیلی چیزها را خراب کرده بودم و بودن در حریم امن خانه مرا به اصل خودم نزدیک‌تر کرده بود و همین باعث می‌شد خراب کردن‌هایم را بیشتر ببینم. اثر خرابی هنوز هست و من انگار ناتوانم از اصلاح.
فردا باید با دانشجوها سفر بروم و حوصله‌اش را ندارم.


  • ۰ نظر
  • ۰۸ اسفند ۹۷ ، ۲۳:۴۴
  • دخترچه

موهایم را بالای سرم جمع کرده بودم. صورتم با ابروهای روشن باز شده بود. پیراهن یقه بسته با گردنبند بلند خوب به تنم نشسته بود. روبه‌روی آینه‌ی کمدم ایستادم. از دید خودم، زیبا بودم. کمتر از سی‌وسه سال نشان می‌دادم. چشمانم اما پر از حس‌های ناگفته بود.
بعد از این همه سال خوب می‌دانم که بین عقل و دل باید عقل را انتخاب کرد. دل و آنچه در آن است را باید برای خود نگه داشت. من تا آنجا که توانسته بودم جنگیده بودم. هرآنچه در توان داشتم را به میدان آورده بودم که بعدا جای حسرتی نباشد. تمام توان و نیرویم تمام شد و نشد. دلم تکه‌تکه شد و نشد. جانم ذره‌ذره آب شد و نشد. 
نباید می‌شد. چون لابد او که باید می‌خواست، جور دیگری خواسته بود. و او بهتر از من همه چیز را می‌دانست: حتی دلم را. بعضی چیزها باید در دل بماند، تا همیشه شاید.


  • ۰ نظر
  • ۰۵ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۰۰
  • دخترچه

یک جایی در مقالات شمس آمده که «تو خویشتن را ابله ساز».* منظورش ظاهرا این است که نباید مفتون دانایی‌هایی شد که رهرو را رهزنی می‌کنند. اینکه کدام دانایی‌ها و زیرکی‌ها می‌توانند حجاب شوند و یا اینکه چطور مواجهه‌ای با دانایی است که زمینه را برای یکه‌تازی و رهزنی کردنِ دانستن فراهم می‌کند البته سوالی جدی است. فعلا همین‌ قدر به تجربه شخصی فهمیده‌ام که یک جور مستی لازم است برای ایمان، همان مستی است که آدم را ابله می‌کند و طی راه را هموارتر.
----------------------------------------------------------------------------------------
*«هر چه نفس تأویل کند تو خویشتن را ابله ساز که "انَّ اکثر اهل الجنة البُله". ( اکثر اهل بهشت ابلهانند. "حدیث نبوی")

اغلب دوزخیان ازین زیرکانند، ازین فیلسوفان، از این دانایان، که آن زیرکی ایشان حجاب ایشان شده و از هر خیالشان ده خیال می‌زاید همچو نسل یأجوج.
گاهی گوید «راه نیست»، گاهی گوید «اگر هست دور است». آری، ره دور است اما چون می‌روی از غایت خوشی، دوریِ راه نمی‌نماید.
چونان است "حُفَّت الجنّة بالمکاره" (حدیث: گرداگرد بهشت با چیزهایی که (برای انسان) سخت و مکروه است احاطه شده)؛ گرد بر گرد باغ بهشت خارستان است. اما از بوی بهشت که پیشباز می‌آید، و خبر معشوقان به عاشقان می‌آرد، آن خارستان خوش می‌شود.
و گرد بر گردِ خارستانِ دوزخ، همه ره گُل و ریحان است. اما بوی دوزخ پیش می‌آید، آن رهِ خوش ناخوش می‌نماید. اگر تفسیر خوشی این راه را بگوییم بر نتابد.»




  • دخترچه

دبیرستانی بودم که آلبوم یادگار دوست را گوش می‌دادم و غمی که دوستش داشتم بر جانم می‌نشست. چیزی در من می‌جوشید بی آنکه حتی در معنی همه شعرها دقیق شوم. شاید در آن لحظات، مرز زمان برداشته می‌شد و من کمی از این روزها را می‌چشیدم.

  • دخترچه

قرار بود نامجو گوش ندهم، همانطور که بسیاری چیزهای دیگر را هم بر خودم حرام کرده بودم. نمی‌دانم چه شد که «گذشتم ازو ...» افتاد در سرم. عهد شکاندم و گوش دادم. و بعدش «ای ساربان» را هم گوش کردم.
سبکم. و دوست دارم این سبکی را. این سبکی خشم را خاموش می‌کند، درد را آرام می‌کند. حتی سرخوشی می‌کارد در دل آدم. 
 قبض و بسطِ مداوم این روزهایم، ناشی از تفاوت در نگاه است. آن لحظاتی که ته دلم ایمان دارم که کسی هست که «جان» است و «جهان» و همو زخمش هم «خوش» است، آن لحظات که «بیگانه» شدن از «خود» را سعی می‌کنم بفهمم، در آن لحظات است که بسط را مزه‌مزه می‌کنم. کاش بشود همان‌جا ماند، تا ابد.

  • دخترچه