Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

۴۵ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

 فیلسوف را نمی توان دوست نداشت.

  • ۰ نظر
  • ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۵۰
  • دخترچه

من فکر کرده بودم می شود دست کشید. نشد. نتوانستم. یا شاید خودش نخواست که بشود.

راستش٬ آنقدری نان و نمکش را خورده ام که شرمم شود از اینطور نمکدان شکستن. نان و نمک؟! چه می گویم. 

تسلیم٬ ای رقیق اعلی! بندت را بیانداز دور گردنم و هر کجا که خواهی ببر.



  • ۹ نظر
  • ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۰۴:۱۳
  • دخترچه

لابد خواسته بود نشانم دهد که آنقدرها هم که فکر کرده بودم جای پایم محکم نیست. لابد خواسته بود که ببینم که می توان لغزید؛ در لحظه ای٬ ثانیه ای و بعد دیگر چیزی نباشد که دستت را بندش کنی. 

تکانی لازم بود.

  • ۰ نظر
  • ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۴۴
  • دخترچه

مهمترین ایراد من نداشتن نظم در زندگیه. وقت هایی که از نظر روحی آشفته می شم هم که این بی نظمی به اوج میرسه. توی چنین وقتهایی٬ مدام به خواب پناه می برم.

پروژه ام خوب پیش نمیره. نگرانم.

ایمانم کم تر شده فکر کنم.

  • دخترچه

جان یار٬

من نمی دانم تو آیا اصلا در همین زمین نفس می کشی یا نه. من نمی دانم اصلا دنبال من گشته ای یا نه. راستش من خیلی اوقات شک می کنم که تو وجود داشته باشی. نه که فکر کنی مثل ده سال پیش فکر می کنم نیمه گمشده را که پیدا کنی٬ خوشی خود به خود می آید. نه٬ من دیگر این را از بر شده ام که تا خودم به رضایت از زندگی نرسم٬ کسی نمی تواند خوشی را به زندگی ام بدمد. من می دانم که حتی اگر روزی من را پیدا کردی٬ برای همسفر شدن٬  باید هزار بار زمین  خورد و باز بلند شد. 

من اما با همه تردید ها و شک هایم به وجود داشتنت٬ به اینکه بشود واقعا هم را پیدا کنیم٬ به اینکه من اصلا آدم همسفر شدن باشم٬ یک چیز را خوب می دانم: اگر تو واقعا وجود داشته باشی٬ من تو را دوست دارم. همانطور که هستی٬ با همه زخمهایی که ممکن است روحت داشته باشد. با همه ناکاملی هایت٬ با همه ناکاملی هایم. 

راستش مدتهاست که فهمیده ام چقدر دیدن اراده یار ناکامل برای رشد دل نشین تر است از داشتن محبوبی که سراسر کمال و جمال است!

  • دخترچه

من آویزان و معلق این روزها را یک چیز از تاب خوردن های دیوانه وار میان کفر  و دینداری به عادت و خالی از روحم جدا کرده است. چیزی که هنوز هم تسکینی است برای همه سرگشتی هایم. بارگاهی که صاحبش می گوید: «ارفع رإسک!»

  • دخترچه

همه چی شوخی شوخی شروع شد! جلسه اول درس جدید٬ به بجه ها گفتم عاشق موهای این استاده ام. بعد از سه جلسه به خودم اومدم و دیدم اونقدر جذب شخصیت موقشنگ شدم که عقل و هوش از سرم داره می پره. هر بار میرم سوال می کنم٬ اسمم رو با مهربونی میگه و من قند توی دلم آب میشه. یاکوپو همون اول آب پاکی رو ریخت رو دستم وگفت: طرف straight نیست. تیکا هم گفت Too sweet! برای مردها. فضل هم با همدلی گفت می فهمم از چی اش خوشت اومده.

من اما کودکانه توی فکر مو قشنگ غرقم! خیلی وقت بود که چنین هیجانی رو تجربه نکرده بودم. تا همین چند وقت پیش من معمولا جذب آدمهای نامهربون و کم توجه می شدم. این بار اما شدت مهربونی و ادب این آدم  دلم رو برد (به اضافه موهاش البته!).

 بامزگی ماجرا اینه که آنقدر موانع زیاده که اصلا کار به این نمیرسه که طرف هم دینم نیست! 


خدایا! من که با تنهایی ام خو گرفته بودم. این قلقلک واسه چی بود؟

  • دخترچه

خیلی حرف دارم اما نمی تونم بنویسم. نمی دانم چرا.

چرا انقدر گمم؟

  • ۳ نظر
  • ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۹
  • دخترچه

این روزهایِ مرا کتابی پر کرده که هدیه پدرم به مناسبت تولد سی و یک سالگی‌ام بوده. مدتها بود که کتابی نخوانده بودم که بیم داشته باشم از تمام شدنش. صفحه صفحه‌اش را مزه مزه می کنم و هم دلم نمی‌آید زمینش بگذارم و هم نمی‌خواهم زود تمامش کنم.

این کتاب، بازخوانی سه متن کهن فارسی درباره زندگی حبیب خداست. ویراستار در این بازخوانی، عناصر دراماتیک متن را جدا کرده و همه را نظم تقریبی زمانی داده و به هم چسبانده. به قول خودش گویی کاشی‌های کوچک، طرح بزرگ را کامل کند. نثرکتاب بی تکلف است و کِشنده.  طراحی جلد زیبا، قطع مناسب و صحافی عالی هم دست به دست هم داده تا کتاب، بسیار خوش‌‌دست و روان و بی وقفه ورق بخورد.

در آستانه مبعث دوست خدا (ص)، خواندن این کتاب را به آنان که به دنبال روایتی کهن و تصویرساز از زندگی آخرین نبی هستند پیشنهاد می‌کنم.

 گفت: روزی نشسته بودم خالی به مناجات.

همی نگه کردم: برنایی را دیدم! نیکورویی! نیکومویی! نیکو منظر! نیکو جامه! قدم وی  بر زمین و سر وی به عنان آسمان رسیده.

مرا گفت: "اقراء یا محمد!"

من گفتم:" چه خوانم؟"

گفت:" اقراء باسم ربک! بگو: بسم الله الرحمن الرحیم."

من این بگفتم. از برکت این نام راحتی در هفت اندام من آمد.

[....]

چون دراز بکشید، خدیجه دل مشغول شد از بهر من و هر جای کس فرستاد به طلب من. چون زمانی برآمد، جبرئیل از چشم من ناپیدا شد و آنگه من باز پیش خدیجه رفتم.

خدیجه گفت:" یا محمد، کجا بودی؟ که عظیم دل مشغول بودم از بهر تو و مرد به هرجای فرستادم تا تو را طلب کنند." آنگه چون دید که نه بر آن حالم که از بر وی رفتم، پرسید که:" یا محمد تو را چه افتاده است که چنین شده ای؟ مگر بترسیده ای؟"

خدیجه را گفتم:" دثّرونی، دثّرونی! مرا بپوشید!"

خدیجه وی را به جامه بپوشید.

جبریل باز آمد. گفت:" یاالها المدثّر! ای جامه در سر درآورده! برخیز خلق را بیم کن از دوزخ و با توحیدِ خدای خوان و آنکه تو رسولِ خدایی!"

کتاب قاف- ویرایش یاسین حجازی

  • ۱ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۰۹
  • دخترچه

صبح جمعه برسی و وقتی همه خوابند وارد حیاط بشی و سروی که دوست قدیمی ات بوده رو از بعد از مدتها نوازش کنی. سروی که هفده هجده سال پیش کاشته شده و از بازسازی کامل خانه و حیاط  سالم عبور کرده...

هنوز بوی عید رو نفهمیدم اما شکوفه های دلفریب رو جسته و گریخته دید زدم...

الحمدالله به خاطر همه چیز.

اما خدا جان، میگذاری گله کنم از جان یاری که خیلی بی وفاست، خیلی زیاد؟

  • ۳ نظر
  • ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۲۰
  • دخترچه