Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

 همین چند وقت پیش داشتم فکر می کردم به اینکه روزی که اولین موی سفیدم را ببینم  چه حالی پیدا می کنم. امروز صبح جلوی آینه توالت، برق روشنی در بین موهام به چشمم خورد. دستم را بردم بین موها و سعی کردم آن مظنون براق را دستگیر کنم. در همان حال، به تمام حسهای زنی با اولین موی سفیدش فکر کردم.

دستم را به دور موی خطار کار چفت کردم و آمدم به سمت اتاقم تا زیر نور طبیعی بررسی اش کنم. نصفه بالایی مو سفید شده بود و جنسش مرده و خشک. جایی برای انکار نبود...

  • ۲ نظر
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۵۳
  • دخترچه

هوا گرم شده و حشرات مجالی برای ابراز وجود پیدا کرده‌اند. یک راه خیلی تنگ و باریک، رو‌به‌روی محل کارم هست که میان‌بری است برای رسیدن به خیابان بعدی. آن خیابان بعدی را هم یک راه سرسبز تقریبا جنگلی مخصوص پیاده و دوچرخه‌سوار قطع می‌کند. دوچرخه سواری در آن راه سبز معمولا کیف می‌دهد البته وقتی که در جهت سرازیری‌اش باشی. منتها چند ماه که هوا سرد باشد، آدم یادش می‌رود که تا هوا گرم می‌شود، دوچرخه سواری در آن مسیر یعنی با سر رفتن تو دل کلی پشه ریز و دیگر حشراتی که گله ای به چشم و دماغ و دهن وارد می‌شوند. وای به روزی که عینک آفتابی نداشته باشی. رسما مجبوری چشمهایت را ببندی. تازه، آن روز توی همین وضعیت که با قیافه چپ و چوله سعی می‌کردم کورمال کورمال دوچرخه را از راه باریک هدایت کنم به سمت خیابانی که قطعش می‌کرد، رئیس کل محل کارم با ماشین رد شد و دست تکان داد و من که فقط شمای تاری  می‌دیدم از ماشینی که رد شد و دستی که تکان خورد، دستم را بالا آوردم و بعد سعی کردم حدس بزنم که کی بوده این که رد شده!

دیروز هم هوا گرم بود و من یک دامن بلند نخی پوشیدم و لذت دوچرخه‌سواری با دامن خنک را چشیدم. فقط امان از وقتی که باد می‌زند زیر دامن و هی باید صاف و صوفش کرد. رسیدم محل کار، گرم بود. پنجره اتاقم چون چند ماهی باز نشده، سفت شده و زورم نمی‌رسد بازش کنم. مدتی گذشت و از پنجره باز راهرو سر و کله حشرات پیدا شد: مگس و زنبور. سر و صدا می کردند و خودشان را به این ور و آن ور می زدند. پنجره را که نمی توانستم باز کنم. خودشان هم عقلشان نمی‌رسید از در بروند بیرون. تا آخر وقت تحملشان کردم.

امروز که آمدم هر دو هنوز بودند. زنبور به وضوح خسته شده بود. یک سر آمد روی میزم نشست. نگاهش کردم. دلم نسوخت. دوباره مشغول کار شدم. برگشت سمت پنجره. چند باری خودش را کوبید به پنجره. بعد انگار تسلیم شد. آرام لبه پنجره نشست، بی حرکت. رفتم بالای سرش. تکان نمی‌خورد. تقریبا مطمئن بودم که هنوز نمرده، منتظر نشسته تا مرگ بیاید سراغش. تازه فهمیدم چقدر مستاصل بوده در این دو روز. کاغذی برداشتم و جلویش گرفتم. بی رمق پاهایش را تکان داد: فقط در حد  قدمهایی کوتاه برداشت که بتواند روی کاغذ بیاید. معلوم بود دیگر نای تکان خوردن ندارد. در دستم یک نارنگی بود که داشتم می خوردم. خواستم نارنگی را جایی بگذارم، دیدم نباید وقت را هدر داد. همانطور یک دست نارنگی و یک دست کاغذ حامل زنبور به سمت راهرو رفتم. پنجره راهرو بسته بود. با بدبختی بازش کردم و کاغذ را گرفتم بیرون. زنبور اول بی حرکت بود. باد آمد، پرتش کرد پایین. مثل یک جنازه افتاد پایین. یکهو انگار یادش آمد که نباید تسلیم مرگ شود. در حین سقوط پر زد. دیگر ندیدمش.

  • ۴ نظر
  • ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۴۸
  • دخترچه

این روزهایِ مرا کتابی پر کرده که هدیه پدرم به مناسبت تولد سی و یک سالگی‌ام بوده. مدتها بود که کتابی نخوانده بودم که بیم داشته باشم از تمام شدنش. صفحه صفحه‌اش را مزه مزه می کنم و هم دلم نمی‌آید زمینش بگذارم و هم نمی‌خواهم زود تمامش کنم.

این کتاب، بازخوانی سه متن کهن فارسی درباره زندگی حبیب خداست. ویراستار در این بازخوانی، عناصر دراماتیک متن را جدا کرده و همه را نظم تقریبی زمانی داده و به هم چسبانده. به قول خودش گویی کاشی‌های کوچک، طرح بزرگ را کامل کند. نثرکتاب بی تکلف است و کِشنده.  طراحی جلد زیبا، قطع مناسب و صحافی عالی هم دست به دست هم داده تا کتاب، بسیار خوش‌‌دست و روان و بی وقفه ورق بخورد.

در آستانه مبعث دوست خدا (ص)، خواندن این کتاب را به آنان که به دنبال روایتی کهن و تصویرساز از زندگی آخرین نبی هستند پیشنهاد می‌کنم.

 گفت: روزی نشسته بودم خالی به مناجات.

همی نگه کردم: برنایی را دیدم! نیکورویی! نیکومویی! نیکو منظر! نیکو جامه! قدم وی  بر زمین و سر وی به عنان آسمان رسیده.

مرا گفت: "اقراء یا محمد!"

من گفتم:" چه خوانم؟"

گفت:" اقراء باسم ربک! بگو: بسم الله الرحمن الرحیم."

من این بگفتم. از برکت این نام راحتی در هفت اندام من آمد.

[....]

چون دراز بکشید، خدیجه دل مشغول شد از بهر من و هر جای کس فرستاد به طلب من. چون زمانی برآمد، جبرئیل از چشم من ناپیدا شد و آنگه من باز پیش خدیجه رفتم.

خدیجه گفت:" یا محمد، کجا بودی؟ که عظیم دل مشغول بودم از بهر تو و مرد به هرجای فرستادم تا تو را طلب کنند." آنگه چون دید که نه بر آن حالم که از بر وی رفتم، پرسید که:" یا محمد تو را چه افتاده است که چنین شده ای؟ مگر بترسیده ای؟"

خدیجه را گفتم:" دثّرونی، دثّرونی! مرا بپوشید!"

خدیجه وی را به جامه بپوشید.

جبریل باز آمد. گفت:" یاالها المدثّر! ای جامه در سر درآورده! برخیز خلق را بیم کن از دوزخ و با توحیدِ خدای خوان و آنکه تو رسولِ خدایی!"

کتاب قاف- ویرایش یاسین حجازی

  • ۱ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۰۹
  • دخترچه