Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

اینکه کم می نویسم نه اینکه حرف کم باشد که اتفاقا خیلی هست و بارها توی ذهنم ایده های نوشتن را پروراندم اما خب دست به قلم نتوانستم بشوم. این روزها گرفتاری کار زیاد شده، اما از جنس آن گرفتاری هایی است که همراه با احساس مفید بودن است. یکی از مقاله ها با استاد ایران پیش رفت و اگر خدا بخواهد و مشکلی پیش نیاید، فکر کنم کم کم مقدمات چاپش فراهم شود. سه تا مقاله دیگر البته هم چنان در صف نشسته اند.

هوا هم خوب است در مجموع. با اینکه هنوز هم روزهای بارانی چند وقت یک بار خودشان را نشان می دهند، رنگ خاکستری، غالب نیست و بلاخره زور نور و روشنایی دارد می چربد به ابرها!

کلاس نقاشی هم خوب پیش می رود. آرامشی که از این توانستن- که هیچ وقت فکر نمی کردم محقق شود- می گیرم، غیر قابل وصف است.

خب در همین روزهای خوبی که یادم می آید تند تند خدا را شکر کنم، خواندن اخبار مربوط به وضعیت محیط زیست، بحران آب، زیاد شدن بیماری ها، خطاهای پزشکی و سیستم درمانی، تصادفات و... در ایران به شدت غمگینم می کند. می دانید؟ آدم وقتی دور است، یک جور دیگری به مشکلات کشورش فکر می کند. وقتی می آیم ایران، آنقدر درگیر زندگی روزمره می شوم که فکر آینده ایران و اینکه چه خواهد شد، جای عمیقی را در مغزم اشغال نمی کند. مشکلات هست، همه غر می زنند، سری به تاسف  تکان می دهند و نهایتا از کنارش رد می شوند. نمی دانم کدام وضعیت بهتر است راستش. چون در این حالتی هم که من دارم،  راه حل موثر و اقدام مفیدی برای بهبود وضعیت کشورم به نظرم نمی رسد و عملا فقط متاسف و نگران می شوم.

از وقتی خبر مربوط به خانمی را خواندم که کپسول اکسیژنی که بهش وصل کرده اند حاوی گاز دیگری بوده، مدام دارم فکر می کنم که چه می شود کرد که مسئولیت پذیری بیشتر شود در این موارد؟ چرا تا وقتی این موضوع رسانه ای نشده بود، به گفته همسر این خانم، مسئولیان بیمارستان حتی برخورد درستی هم نداشتند؟ مسئولینی که خودشان پدرند و مادر و همسر و احتمالا پای درد دلشان که بنشینی کلی گلایه دارند از امور مملکت و سردرمدارانش. مشکل کار ما کجاست که فکر می کنیم مثلا دولتمردان از سیاره دیگری آمده اند و همه بدی های مملکت به خاطر سردرمدارن خبیث است و ما خوبیم؟ آن وقت خودمان (به عنوان شهروند) حتی حاضر نیستیم قبل از خط عابر پیاده بایستیم! این سفر که ایران آمدم متوجه شدم که ناتوانی ام در رد شدن از خیابانهای تهران به نحو چشم گیری افزایش داشته. نکته قابل توجه برایم این بود که بسیاری از دختران جوانی که از قضا پشت ماشن های آنچنانی هم نشسته بودند در گذاشتن پا روی گاز به محض نزدیک شدن به خط عابر، گوی سبقت را از راننده تاکسی ها هم ربوده بودند! این راننده های جوان لابد تحصیلات هم دارند، سفر خارج هم رفته اند، کلی هم صحبت بلدند در مورد لزوم فرهنگ سازی! یا وقتی بسیاری از کاسبان و صندوقدارن محترم، علی رغم همه تبلیغات رسانه ای، منِ خریدار را از حق اولیه خودم برای وارد کردن رمز کارتم محروم می کنند، کجای کار می لنگد؟

نمی خواهم منفی نگر باشم. خیلی چیزها در ایران بهتر شده. این سفر کاملا  احساس کردم که رفتار عمومی مردم بهتر شده. به طور خاص، توجهم جلب شد که نسبت به ده سال پیش برخورد محیط عمومی با محجبه ها عادی تر شده. اما خب هنوز هم مشکلاتی در کشورم هست که حداقل بخشی اش می توانست نباشد اگر خودمان همت می کردیم.

آمدم از خودم بنویسم، به کجاها رسید بحث! این روزها در یک کلام، خدا را شاکرم و دعا می کنم برای مردمم که شادتر باشند، سالم تر، خویشتن دارتر، مرفه تر و البته با عقل معاش بیشتر. کاش آن همت برای بهتر شدن در همه مان ایجاد شود.

 

  • دخترچه
این روزها مزمل می خوانم و شکر خدا آرام ترم. خیلی آرام تر. 
گرفتاری های کاری زیاد است اما تا حدی دوباره یاد گرفته ام هنر در لحظه بودن را. تازگی یک الگو کشف کرده ام در خودم: من انگار هر سال، از اواخر آگوست تا اوایل ژانویه حال روحی ام پر تلاطم و نا آرام است. بعد کم کم شروع می کنم به خوب شدن و آرام شدن. دوباره جایی در تابستان، حوالی جون-جولای یک موجی بهمم می ریزد و دوباره خوب می شوم تا دوباره بارانهای آگوست شروع شود!

تصمیم گیری در مورد ازدواج و اینها هم قرار شد فعلا به تعویق بیفتد. از برکت آرامش این روزها دوباره مطمئن شدم که اگر صلاح و قسمت من ازدواج کردن باشد، بی شک خدا آن را که باید سر راهم قرار می دهد و مهرش را به دلم می اندازد. 

چند وقت پیش خواب عجیبی دیدیم. در خیابان بودم و می خواستم نماز بخوانم. وقت نماز تنگ بود. در خانه ای را زدم. خانمی در را باز کرد و وقتی خواسته ام را گفتم، خیلی راحت و عادی به من جایی داد که نماز بخوانم. بعدا فهمیدم که یک خانواده جنوبی اند با یک عالمه بچه قد و نیم قد. آدمهای خیلی خوبی بودند و دوستشان داشتم. وقتی داشتم از پیششان میرفتم، خاله بچه ها (خواهر همان خانم که در را باز کرده بود!) به قول خودش یک "غازی" پنیر و خرما بهم داد. خیلی خوشحال بودم. خیلی حالم خوب بود.



  • دخترچه

جایی حول و حوش ده-یازده سالگی ام، پسرک شیطان ولی مودب توجهم را جلب کرد. چرا؟ یادم نیست! بچه بودم و احتمالا دقیق نمی فهمیدم  هیجانِ علاقه به جنس مخالف را. چیز زیادی هم یادم نیست از این که این حس دقیقا کی شروع شد و تا کی ادامه پیدا کرد. اجمالا می دانم که دوران زیادی نبود. تنها یک صحنه در ذهنم مانده. روزی سر سجاده، هنگام نماز مغرب و عشا، تصور کردم چه می شد اگر مجبور نبودیم تا بزرگسالی صبر کنیم و او همین الان با خانواده اش، که آنقدر هم با هم دوست بودیم، می آمد خواستگاریم و من عروس می شدم!

سالها بعد بارها به این تصورم خندیدم. در عرض بیست سال گذشته علی‌رغم رفت و آمد خانوادگی و دوستی مادرم با مادرش، هم را ندیده بودیم. این سفر که ایران رفتم، بعد از مدتها، همه اعضای خانواده شان آمدند خانه مان. ناخودآگاه با خودم فکر کردم پسر خوبی است، بیست سال اما زمان کمی نبود برای محو شدن آرزوها. چند روز بعد که فهمیدم خواسته با من بیشتر آشنا شود، حالم گرفته شد. می دانستم که پسر خوبی است، اما می دانستم این آشنایی راه به جایی نمی برد.

با این حال، دیدمش. بار اول مطمئن بودم که آدمِ هم نیستیم. بار دوم، موش چاق خیابان شریعتی به من فهماند که می توان روی حمایتش حساب کرد- می‌دانید که موش ها در زندگی من رُل مهمی بازی می‌کنند-! بار سوم و چهارم، داشتم فکر می کردم که او ،با توجه به انعطاف و حمایت گریش، شوهر خوبی می تواند باشد، حتی اگر لزوما زبانمان مشترک نباشد. روز آخر فال حافظ گرفتم و حافظ گفت: "هاتف آن روز به من مژده این دولت داد/ که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند".

اما، اینجا که آمدم، حواسم را جمع تر کردم. دیدم من دارم تلاش می کنم که خودم را متقاعد کنم به پذیرفتن او. فهمیدم یک جای کار می لنگد. نمی شود این روابط انقدر کوششی باشد، پس جوشش چرا نیست؟ بعد دیدم که ادامه رابطه با او مستلزم تغییرات زیادی در من است: تغییر محل زندگی، تغییر سبک زندگی، کنار گذاشتن برنامه ریزی با دست باز برای آینده و.... نه اینکه من نخواهم برگردم به ایران. اما من همیشه به بازگشت با این دید نگاه کرده ام که محصورم نکند. ازدواج با کسی که همه کار و زندگی اش در ایران است یعنی مطمئن بودن به اینکه نمی خواهی برگردی. من مطمئنم به این موضوع؟ مطمئن نیستم!

از همه اینها که بگذریم شخصیت به شدت عمل گرای او تفاوت دارد با انواعی از شخصیت که من معمولا جذبشان می شوم. نه اینکه عمل گرایی اش را تحسین نکنم که اتفاقا خیلی هم می کنم اما من دلم می خواهد همسفری داشته باشم که بتوانم با او از دغدغه های ذهنی ام هم بگویم. در این میان، اتفاق دیگری هم افتاد. دیدن تقریبا اتفاقی فیلم کوتاهی از رهگذر، به من فهماند که هنوز شنیدن صدایش می تواند من را درگیر کند. مسخره است؟ می دانم. خواب و خیال بازگشت او را دارم؟ نه. نباید در گذشته ماند؟ کاملا موافقم. اما می دانم که وقتی این درگیری حسی نسبت به کسی در گذشته، درست یا غلط، جایی در اعماق وجودم هست، اشتباه است پذیرفتن آدمی که علی رغم تمام احترامی که برایش قائلم، حس عاطفی بهش ندارم.

دادن این پاسخ منفی آنقدرها هم آسان نیست. می دانم همسانی خانوادگی مان یک جورهایی بی بدیل است. می دانم که خانواده اش دوستم دارند و خانواده ام دوستش دارند. می دانم که برخلاف خیلی از پسرهای امروزی، جبهه نمی‌گیرد در مقابل تفاوتهای طرف مقابل. می دانم که این قابلیت را دارد که یک شوهر خوب برای همسرش شود. اما عمیقا شک دارم که من این توانایی را داشته باشم که او را خوشبخت کنم، مگر اینکه تصویری که از جان‌یارم دارم را دگرگون کنم. کاری که در حال حاضر دلیلی برای آن نمی‌بینم.

  • دخترچه

خدایا از راز دل من با خبری...

می‌دانی که چقدر مطمئن بودم به استواری خودم، که فکر نمی کردم به مغلوب شدن دوباره. می‌دانی که بارها با خودم گفتم که آن هم افسانه ای بود که واقعیت نداشت و همان بهتر که فراموش شود، که مطمئن بودم فراموش شده...

پس چرا نشده خدا؟

چرا امروز باید بفهمم که هنوز هم، بعد از همه آن عبور کردن ها، جایی اشغال کرده در وجودم؟

  • دخترچه
آرزوی بیست سال پیش جلوی چشممه و من...
من شور و شوق ندارم حتی!

خدایا، من دوست ندارم  به کسی ضربه بزنم و ناخواسته موجب آزار کسی بشم. 
  • دخترچه

این روزها بدجوری گنگم. هنوز گیج سالهای سپری شده ام. ترس دارم از گذر عمر. انگار سالهایی که ایران نبودم، با دور تند گذشته باشند. می‌ترسم برگردم و خیلی چیزها عوض شده باشه.

در عین گم گشتگی در زمان، احساس می کنم از حال و هوای واقعی مردمم دورم. راه ارتباطی ام، دنیای مجازی بوده که وقتی میرم ایران می فهمم هیچ نمونه خوبی از جامعه ام نیست.

من ترسو شدم این روزها. می ترسم زمان جلو بره. می ترسم از نابالغی خودم.

  • دخترچه