Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱۷ مطلب با موضوع «یاد نوشت» ثبت شده است

نمی دانم واقعا نمی دانم چرا در کسری از ثانیه انقدر احمق شدم که بخواهم فکر کنم توان این را دارم که عکس منحوسش را ببینم و حالم بد نشود؟ ماهها بود که قولم را نشکانده بودم و هیچ رقمه دنبال این جست و جوها نرفته بودم. از همه بدتر وقتی است که می بینی دوستان مشترک، چقدر راحت با او می گویند و می خندند....


مگر قرار بوده نگویند و نخندند؟


درسته! من الان یک موجود کاملا غیر منطقی ام و حالم بد می شود از هر چیزی و هرکسی که یک سرش به او وصل باشد. حتی اگر آن افراد بارها دوستی شان را  به خودم ثابت کرده باشند.


من آنقدر غیر منطقی ام که فکر می کنم آن دوستی که لایکش پای صفحه من می خورد، نباید گذارش به هر چیز مرتبط به او بیفتد...


بگذارید برای چند ساعت همین قدر غیر منطقی بمانم، که این تاوان حماقت خود خواسته ام است.


عمیقا امیدوارم هیچ وقت پایت به اینجا باز نشده باشد. اما این را می نویسم تا اگر به هر دلیل رد این خانه را پیدا کرده ای، بدانی که برایم "هیچ" نیستی. اگر من احمق شدم و نامت را جست و جو کردم نه به این دلیل که ذره ای برایم ارزش داری، بلکه تنها به این دلیل بود که فکر کردم خیلی قوی شده ام، که می توانم تو را مثل هزاران آشنای غریبه ای که زمانی از کنارم رد شده اند نگاه کنم و ککم هم نگزد. یادم نبود حجم دردی را که می کارد در دلم آن نقاب دروغین ات.


روزی می رسد که بر این انزجار کهنه هم غالب می شوم. می دانم.


*************


بعدا نوشت: حال من خوب است. آرامم. نهارمم را گرم کردم و خوردم. همکاری را در آشپزخانه دیدم، سلام کردم. بعد از چند دقیقه دوباره در اتاق ظرف شویی کسی را دیدم. سلام کردم. تازه وقتی خوب نگاهش کردم فهمیدم این که همان است. در دلم به خودم خندیدم. از آشپزخانه بیرون آمدم. همکار دیگری را دیدم. احوال پرسی کرد. می داند در آشپزی تنبلم. می گوید این روزها آشپزی نمی کنی و ناخن هایت هم نمی شکنند... مرد مهربانی است. هوایم را دارد.


از پله ها بالا آمدم. لبخند محوی روی لبانم بود. از خودم راضی ام. عمر به هم ریختن های این طوری ام به کمتر از یک ساعت رسیده است.

  • ۰ نظر
  • ۰۹ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۴۳
  • دخترچه

گفته بودم به مهریه زیاد معتقد نیستم. اما میزانی نگفته بودم. دلیلش هم این بود که تاکید داشتم وکالت در طلاق را بگیرم و این برایم خیلی مهمتر از مهریه بود. ته ذهنم همان 14 سکه بود اما گذاشته بودم این را در آخرین مراحل بگویم...

چندین ماه بعد در یکی از دیدارها نمی دانم چه شد که حرف رسید به مهریه. چون هر دو حقوق می خواندیم و کارآموز وکالت بودیم، به فراخور پرونده ای که خوانده بودیم یا یک بحث حقوقی، از این حرفها زیاد زده می شد. گفت شما هم که گفتید مهریه 14 سکه باشد. شوکه شدم! گفتم: من گفتم؟ گفت: بله! گفتم: قصد داشتم بگویم اما فکر نمی کنم به زبان آورده باشم...


عزت نفسم بیش از آن بود که وارد بحث شوم. پرسدم مهریه سایر اعضای خانواده تان چقدر بوده؟ گفت خانم برادرش 14 و خواهرش صد و خرده ای. چیزی نگفتم. با خودم گفتم من که خودم هم می خواستم بگویم 14...


بعد از عقد، دعوایمان شد. همان مثلا دعوت به رستوران که با اخم خواهرش مواجه شدم و نهایتا نه تنها دل جویی نشدم که به دلیل اخم خواهر، مواخذه هم شدم. آن شب که برگشتیم خانه، خیلی ناراحت بودم. در همان رستوران گفته بود من امشب تکلیفم را معین می کنم!  در خانه به مادرم گفته بود: من تحمل این زندگی مشترک را ندارم!


به غرورم برخورده بود. برگشتم به او گفتم وقتی کسی مهریه اش 14 سکه باشد همین می شود دیگر! او هم که منتظر بهانه بود این جمله را سریع گرفت و شروع کرد به مظلوم نمایی جلوی مادرم که بله، موقعیت پدر من مثل پدر شما نیست و غیره و غیره.


خب راستش را بخواهید امرزو خودم می دانم که به آن جمله که گفتم اعتقاد قلبی نداشتم. مهریه کم اصلا دلیل بر بی حرمت شدن نیست و من برای کسانی که خود خواسته، مهریه بالایی ندارند خیلی ارزش قائلم. اما مسئله این است که متاسفانه خیلی ها نمی فهمند که این ارزش آن زن بوده که مهریه بالایی نخواسته، نه اینکه آن پسر تحفه ای بوده و آب از لب و لوچه عروس آویزان شده! این امر را نمی شود انکار کرد که همین خود من اگر مهریه بالایی داشتم، قبل از جدایی لااقل پدرش یک تماس می گرفت و حداقل خداحافظی می کرد! من که مهریه ای از او نگرفتم و فرقی نمی کرد 14 باشد یا 1000، در هر حال نمی گرفتم اما...


شاید هیچ وقت ازدواج نکنم. اما اگر زمانی ازدواج کنم دوست دارم مردم آنقدر فهم داشته باشد که بگذارد خودم مهریه ام را پیشنهاد دهم. هنوز هم به مهریه خیلی زیاد معتقد نیستم... اما به مهریه معقول و در حد عرف اجتماع، چرا.


*****


مدتها بود از گذشته نمی نوشتم، اما امروز به سببی یاد آن مهریه بر من زنده شد و دلم گرفت. الان اما خوبم. با خود می گویم حکمت خدا این بود که انها حتی بهانه ای نداشته باشند که بگویند این دختر مهریه اش فلان بود و چنان! همین طوری که متهمم می کردند به مرفه بی درد بودن! خدایا، به خودت واگذارشان کردم.... فقط به خودت که عالم نهان و آشکاری.




بعدا نوشت: این یه مورد رو هم اضافه می کنم و پرونده این قضیه رو همین جا می بندم.


 ما عقد شرعی رو در یک مکان مقدس در حضور خانواده هامون خونده بودیم و چند روز بعد رفتیم دفترخونه که ثبت کنیم. برای همین عقد دفترخونه برامون یه کار فقط تشریفاتی بود و فکر نمیکردیم بخواد انقدر مسئله تولید کنه!!


 تو دفترخونه باباش با اخم نشسته بود.  قصه اخم مفصله. من از روز اول به پسره گفتم که شرطم برای ازدواج داشتن وکالت در طلاقه. به عنوان یه حقوقدان، حداقل باید این امر رو که بهش اعتقاد داشتم خودم رعایت می کردم. او هم بعد از مدتی فکر کردن روی قضیه، گفت موافقه. بعدتر پرسیدم از جهت خانواده مشکلی نیست؟ طبق معمول ژست اعتماد به نفس گرفت که چه مشکلی؟! حالا نگو این یا اصلا با خانواده اش مطرح نکرده بوده، یا اینکه دعوا شده بوده همون موقع ها سر این قضیه! من هم اصلا خبر نداشتم که داستان از چه قراره و هر بار با خودش در مورد این وکالت و ثبتش صحبتی می شد، مخالفتی نمی کرد. وقتی می خواستیم بریم دفترخونه برای ثبت عقد، انگار تو خانه شون دعوایی به پاشده بود اون سرش ناپیدا!! هی مامانه و یا شاید هم خواهره زنگ می زدن به گوشیش و من هم اصلا نمی فهمیدم چه خبره. باباهه هم که بغ کرده یه گوشه نشسته بود! جالب ابن بود که من اصلا وکالت در طلاق رو تو دفترخونه ازدواج و طلاق ثبت نکردم و بعدا خودمون رفتیم دفتر ثبت اسناد رسمی. باباهه با اینکه دید همچین حقی اون موقع ثبت نشد و حتی حرفش هم زده نشد، تو قیافه و اخم بود!


خلاصه توی همون دفتر خونه،  وقتی سردفتر داشت مهریه 14 سکه رو می نوشت، یکی از اقوام که به عنوان شاهد اومده بود رو به بابای اون با خنده گفت: "حاج آقا یه حج شما هدیه نمیدین؟" و فکر میکنید آن پدر چه گفت؟ رو ترش کرد و گفت اگه می خوان برن، خودشون برن!!!


وقتی بعد از یک سال از عقد و کلی ماجرا و  دعوا، برای اولین به رویش آوردم که پدرش چه گفته، گفت" برای پدر من که یه حج چیزی نبود!!! فقط مثل بابای تو بلد نیست قشنگ عکس العمل نشون بده و همین طوری یه چیزی گفته نه از روس خساست!!"


  • دخترچه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۲ بهمن ۹۱ ، ۱۷:۳۳
  • دخترچه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۳ بهمن ۹۱ ، ۰۲:۰۳
  • دخترچه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۱ بهمن ۹۱ ، ۱۳:۲۵
  • دخترچه

امروز یاد خاطره ای از گذشته ها افتادم. آنقدر این خاطره، زنده و تازه جلوی چشمانم آمد که تمام حس آن روز برایم دوباره تکرار شد...

سال 88 بود. چند روز قبل از بله برون. نامزد سابقم، مطابق معمول  با پنهان کاری و جواب های سربالا، تکلیف را روشن نمی کرد که بالاخره برای بله برون کیک و یک عدد انگشتر را می آوردند و یا دست خالی قرار است تشریف بیاورند! یک جورهایی هم در بین حرفهایش می گفت مادرم گفته برای خواهرت چیزی نیاوردند، ما رسم نداریم چیزی ببریم! راستش برای من نه کیک آنقدر مهم بود، نه انگشتر، (من نه مهریه ای از او خواسته بودم و نه خانواده ام از او تعهد مالی و ملکی دیگری مطالبه کرده بودند.  مهریه ام 14 سکه بود.) اما دلم می خواست لااقل رسمی که به گونه ای همه گیر است، در مورد من هم اجرا شود و برای ورودم به خانواده شان احترام و رسمیت قائل شوند. به خصوص که قرار بود مراسم خوب و آبرومندی در خانه خودمان بگیریم، البته فقط با شرکت خانواده درجه اول خودم و او. در هر حال، من هم برای یک سره کردن کار و اینکه به او بفهمانم که نباید دست خالی بیاید دوستانه مطرح کردم که چند روز مانده به بله برون برویم و مدل های کیک را ببینیم. او هم موافقت کرد و راه افتادیم به سمت شیرینی فروشی های خوب تهران. من کلا آدم بدغذایی هستم و هر نوع شیرینی نمی خورم. در میان همه قنادی ها، کارهای «قنادی شیرین» را بیشتر دوست دارم. در آن روزهای گرم تابستانی، بعد از سر زدن به چند قنادی، سراغ قنادی شیرین هم رفتیم. کیک عروسی برادرم را هم چندین سال پیش از همین قنادی خریده بودیم. 

مدل ها را دیدیم و از قیافه او می شد فهمید که خیلی مایل نیست از این قنادی خرید کند و حتما با خود فکر می کرد نباید اول کاری انقدر به نظر من بها دهد. من نظرم این بود که با توجه به اینکه در این مراسم فقط خانواده او و خانواده من هستند، کیک کوچکتری بگیریم اما با کیفیت بهتر . طبق معمول آن روزها، او صریح مخالت نمی کرد و تنها گفت: آخه خواهر زاده های من خیلی کیک دوست دارند و نصف یک کیک را می خورند! ( حالا یکی نیست بگه شما که اصلا رسم نداشتید!) نمی خواهم وارد جزئیات شوم اما این نشانه ای بود از اولویت و ترجیح عجیب و غریب آن دو خواهرزاده تخس در همه ابعاد زندگی آن خانواده. حتی قبل از بله برون گفت، بچه ها هم می آیند خانه تان و اگر خراب کاری کردند هم فدای سرشان!!!! (تا به حال ندیده بودیم خود مهمان بگوید فدای سرشان!! و اگر بدانید که چه کردند آن شب و چه به روز خانه ما اوردند و این خانواده خم به ابرو نیاوردند - البته وقتی بچه هاشون از حد گذروندند در نیمه پایانی مراسم،عذر خواهی کلامی کردند اما کلا در شیوه تربیتی شان بچه باید آزاد می بود و تذکری دریافت نمیکرد و حتی گاه می خندیدند به کارهای غیر قابل تحمل آن دو بچه.-.... بگذریم که این خود حدیثی است مفصل و قرار بر بازگویی اش ندارم.)


غرض از گفتن این قصه این چیزها نبود چرا که در آخر هم ایشان نه تنها کیک پیشنهادی من را نخریدند،( نهایتا من کیکی را در قنادی دیگری که در همسایگی قنادی شیرین بود اما قیمت هایش مناسب تر بود، پسندیده بودم.)  بلکه دقیقا از همان قنادی کیک آوردند که من گفته بودم شیرینی هایش را دوست ندارم! اما من به رویش نیاوردم و حتی انقدر آن روزها خوشحال با هم بودنمان بودم که این قضیه به چشمم نیامد و کلی هم از کیکی که خریده بود  و سلیقه اش تعریف کردم. برویم سر اصل مطلب...


در همان قنادی شیرین، من نوعی از شیرینی تر دیدم که شبیه قطعاتی از کیک بود. از معدود دفعاتی بود که حس کردم باید جز شیرینی هایی باشد که طمع شان را دوست دارم. قطعات مثلثی این شیرینی شاید اندازه یه کف دست یا کمی کوچکتر بود. من به شدت کم غذایم و اصولا چیزی را که هوس می کنم، سریع دلم را می زند. در عین حال قصد خرید شیرینی و بردن به خانه هم نداشتم. بنابراین تصمیم گرفتیم 4 یا 3 قطعه از این شیرینی بخریم. مرد جوانی که پشت دخل بود وقتی فهمید دانه ای می خواهیم (چیزی که در مورد شیرینی های بزرگ اصلا غیر مرسوم نیست) با نوع رفتارش نارضایتی را نشان داد، اما نگفت که نمی فروشم و فیش را نوشت. ما هم رفتیم و حساب کردیم و وقتی آمدیم جعبه را بگیریم، مرد فروشنده گفت: "پول جعبه اش هم نشد!" 


و این جمله را با چنان لحن تحقیرآمیزی گفت که هنوز اثرش بر من مانده. کلا آدم حاضر جوابی نیستم و شاید باید آن موقع می گفتم: نمی خواهی نفروش، چرا تحقیر می کنی. و یا شاید باید جعبه را پس میدادیم. یا اینکه تقاضا می کردیم با مدیریت حرف بزنیم. و یا باید می گفتیم:  در اروپا هیچ گاه شیرینی های قطعه ای را کیلوئی نمی فروشند و همیشه دانه ای فروخته می شود و شما به راحتی می توانید حتی یک عدد شیرینی بخرید.


بله، همه اینها راه حل هایی است که به ذهن می آید. اما در فضای متشنج کشور من که مردم بی بهانه به هم می پرند و هر واقعه ای می تواند سرآغاز کشمکش های طولانی لفظی و حتی فیزیکی شود، تجربه نشان داده که باید خیلی اوقات چشم ها را بست.


تا جایی که یادم می آید نامزد سابقم هم چیزی نگفت. اما خرد شدن او را هم دیدم. حقیقت این است که من دلیلم برای کم خریدن، مشکل مالی نبود و تنها اسراف نکردن بود. شاید اگر آن فروشنده می دانست من کجا زندگی می کنم یا چقدر سفر کرده ام، یا تحصیلاتم چه است و....، رفتارش فرق می کرد. شاید اگر دختری بودم با آرایش آن چنانی و هزاران عشوه و ناز، او نه تنها حرفی نمیرد و بلکه این انتخاب من را ناشی از با کلاسی ام می دانست.  و این دقیقا عمق فاجعه است.


اینکه من با ظاهری ساده  و در کنار پسری جوان به آن قنادی رفته ام، قاعدتا او را به این فکر می اندازد که این دو جوانی در آستانه ازدواج یا تازه ازدواج کرده و در خیال او از طبقه متوسط به پائین اند. و چقدر دردناک است که چون مرا این گونه می بیند و طبقه بندی می کند، به خود اجازه تحقیر می دهد. 


 آن مرد جوان، در آن لحظه خود را در اوج میدید و من و نامزد سابقم را موجوداتی بی سر و پا. امروز که با خودم فکر می کنم، فلاکت آن فروشنده در برابر چشمانم پررنگ می شود. چقدر یک انسان باید بی مایه شود که از به رخ کشیدن مثلا ناداری دیگران، لذت ببرد! و این مرد احتمالا خود بارها قربانی چنین تحقیرهایی بوده که می تواند به خود اجازه دهد این گونه رفتار کند. به خصوص که با توجه به فرهنگ جامعه ایران، جا داشت با خود فکر کند که اگر اینها برفرض ندارند، من نباید آن پسر را جلوی شریکش سرافکنده کنم.... و به واقع اگر دلیل کم خریدن ما نداری بود، رفتار او برایم گزنده تر می نمود.


امروز دلم برای فلاکت آن مرد سوخت و آرزو کردم هیچ گاه چنین نباشم، هیچ گاه.


من امروز به برکت این ایام عزیز آن مرد و همه رفتارهای مشابهی که در کشورم از مردمم دیده ام را می بخشم، اما دریع و صد دریغ از عقده های حقارتی که بیداد میکند در جامعه ام، جامعه ای که من هم به آن تعلق دارم.



* منظور از «گدا»، گدا از نظر روحی ست طبعا....


  • ۰ نظر
  • ۱۸ مرداد ۹۱ ، ۱۸:۲۱
  • دخترچه

چند روز پیش یاد برخورد خانواده اون افتادم که شش ماه پس از اینکه ارتباط من و پسرشون قطع شد و دو ماه بعد از جاری شدن صیغه طلاق، مامانش زنگ زده به خونه ما و من چون شماره شون رو از حافظه گوشی حذف کرده بودم، مامانم نفهمیده بود شماره ایناست و گوشی رو برداشته بود و مامانش گفته بود : شماره تون روی تلفن افتاده بود!! زنگ زده بودین؟! و وقتی مامانم گفته بود نه، گفته بود: "اِ...! ولی شماره این رو بود. حالا خواستم بگم من تازه فهمیدم بچه ها جدا شدن!!!! "و یه سری مزخرفات دیگه که پسرم عاشق دخترتونه... خواستم از پرروئی خانواده اش اینجا بنویسم  و اون مکالمه رو به تفصیل توضیح بدم. خواستم بگم حالا بر فرضم که مامانش راست گفت، این چه پسریه که جدا میشه و دو ماه از خانواده اش پنهان می کنه؟! پس حتما یه مشکل اساسی توی خانواده شون هست...!

اما فکر کردم... که چی؟ این نوشتن ها چه فایده ای داره؟ اون خدایی که باید بدونه خوب می دونه. دوستانی هم که از این دردها داشتن، می فهمن من چی می گم و لازم به ذکر مسائل آزار دهنده نیست... اینه که بی خیال شدم که بخوام مصیبت نامه بنویسم از آدم هایی که دیگه ارزشی ندارن برام. بعضی آدم ها رو با همه اتفاقات مربوط بهشون باید دور ریخت. دو ریختنی که کامل باشه نه اینکه آدم دوباره بره سر سطل زباله... شاید این کلمه دور ریختن کمی بی رحمانه و بی ادبانه به نظر بیاد، اما خب لااقل به چشم تمثیل میشه بهش نگاه کرد.


امروز توی یه وبلاگ نوشته های دختری رو خوندم که مادرش رو از دست داده بود و جگرم آتش گرفت. کلی اشک ریختم. برای مادرش یاسین خوندم و فکر کرم به درد از دست دادن عزیز.


یادمون باشه غافل نشیم از نعمت های داشته مون. هرکدوم از ما که به نوعی دوره سختی از زندگی مون رو طی کردیم، یادمون باشه که خیلی نعمت ها دورمون هست و غم گذشته نباید باعث شه اونها را نبینیم.



خیلی التماس دعای ویژه دارم.  14 روز وقت دارم برای نوشتن 50 صفحه....



پی نوشت: یه تغییرات و تحولاتی توی وبلاگ دادم. اسم وبلاگ دیگه خیلی وقت بود بی معنی شده بود...




  • ۰ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۱ ، ۲۰:۳۶
  • دخترچه

برایم جالب است با اینکه از جزئیات ماجرا تقریبا چیزی نگفته ام، آنها که درد مشترک داشته یا دارند، خوب می فهمند روح پشت این کلمات...

امروز برای چندمین بار پست هایی را خواندم که در روزهایی که عاشقش بودم نوشته بودم، آن موقع چقدر به صداقتش ایمان داشتم و هرگز فکر نمی کردم که بعد از سه سال خواهم فهمید که او حتی در مورد خانواده اش با من صادق نبوده! جالب است کسی که برای سه سال به راحتی فیلم بازی می کرد، در یک شب فروردینی به ناگاه دستش رو شد. مدتی بود که هربار چیز جدیدی را می فهمیدم که از من پنهان کرده. به این نتیجه رسیده بودم که قابلیت پنهان کاری زیادی دارد اما هنوز صداقتش به طور کامل برایم زیر سوال نرفته بود. او هم هربار توجیهی می کرد و آن جمله معروفش را با لحنی حق به جانب می گفت: « انسان جایر الخطاست... یه فرصت دیگه بهم بده!»

پارسال در این روزها فکر می کردم بیشتر مشکلات ناشی از خانواده بی سر و سامان و آن طور که بعدها خودش گفت ناسالمش است؛ اما به واقع این دقیقا خود او بود که به خانواده اجازه می داد رفتار غیر محترمانه ای با من داشته باشند. جالب این بود که در ظاهر، قربان صدقه و.. به راه بود اما در این دوسالی که من وارد آن خانواده شدم، خیلی داستانها پشت پرده وجود داشت برای نمونه حتی یک بار هم از طرف خواهر بزرگ ازدواج کرده اش دعوت نشدم. فقط یک بار ظهر زنگ زد و برای عصر دعوت کرد که مراسم تولدش بود. از آنجا که من قبلا به مادرشان گفته بودم آن روز دوستم را دعوت کرده ام، دعوت خواهر محترم به این شکل بود: « خوب می خواستم دعوتت کنم برای عصر که نمی تونی و برنامه دیگه ای داری...» با اینکه از اس ام اس های توی گوشی صدرا فهمیده بودم  که خواهرش برنامه تولدش رو از یک هفته پیش ریخته بوده، برای احترام گفتم  مسئله ای نیست من یه سر کوتاه می یام برای عرض ادب و بر می گردم، صدرا هم که می مونه طبیعتا. خواهرش گفت نه نمی خواد بیای و از این حرفها، اما من گفتم به دوستم می گویم کمی دیرتر بیاید تا بتوانم در حد نیم ساعت هم که شده در مراسمتان باشم. جالبه وقتی صدرا گوشی رو گرفت تا با خواهرش صحبت کنه این طوری شروع کرد:« آبجی! ببخشید، شرمنده که این طوری شد...!» واقعا جا خورده بودم که چرا ما باید عذر خواهی کنیم و یا به عبارت دقیق تر چرا به حای من دارد عذرخواهی می کند برای کاری که در واقع اصلا جای عذرخواهی ندارد!! این خواهر اوست که در آخرین ساعات ممکن به من زنگ زده تا مرا دعوت کند. من که کادوی تولدش را هم از قبل خریده بودم و همین دعوت نیم بند رو هم در هرحال قبول کردم. باز چیزی نگفتم و سوار ماشین مادر من شدیم تا حرکت کنیم. نزدیک خانه خواهرش بودیم که دم یه شیرینی فروشی نگه داشت و با حالتی خاص گفت: برم یه شیرینی بگیرم، بعد از عمری بالاخره داریم می ریم خونه خواهرمون!!!

اون لحظه انگار آسمان روی سرم خراب شدو فکر کردم:  خدایا! انگار من هرچه به روی خودم نمی یارم بدتر می شود. وقتی شیرینی به دست سوار ماشین شد گفتم: ببین! یه چیزی رو بهت می گم چون نمی خوام تو دلم بمونه، این جمله ات یعنی چی؟ من که این دعوت صوری رو قبول کردم و تو باز نرفتن خونه خواهرت رو گردن من می اندازی؟ توقع داشتی من بدون دعوت برم؟


اون لحظه بود که چهره ای از خودش نشان داد که بعدها فهمیدم این چهره، چهره واقعی پنهان شده پشت آن ظاهر آرام است. شروع کرد به داد زدن، توهین کردن. ماشین را وحشیانه می راند و فریاد می زد. می گفت حیف که نمی تونم همین جا وسط خیابون بذارمت! به خواهرش زنگ زد و گفت ما نمی یاییم و و با بدترین حالت ماشین را به اتوبان برد. من را در خانه با منت پیاده کرد و رفت! مادرم آن موقع در سفر بود. وقتی جریان را برایش گفتم، واقعا نگران شد. دفعات قبل، معمولا حق را به ظاهر حق به جانب او می داد و گلایه های من را وارد نمی دانست. اما آن بار واقعا دلش لرزید...


فردای آن روز طبق معمول دسته گلی خرید و عذر خواهی و هزاران حرف عاشقانه که امروز برایم بی معناست، زد.


الان که ماجرا را نگاه می کنم با خود می گویم کاش آن موقع همین قضیه را دلیل جدایی قرار می دادم. این ماجرا اصلا کوچک نبود.  کاش همه ما یاد بگیریم که همین اتفاقات کوچک در دوره نامزدی باید برایمان زنگ خطری باشد...


دلم می خواهد به همه کسانی که در مرحله انتخاب هستند بگویم که بله، گذشت خوب است، اما برای رابطه ای که به مرزی از پایداری رسیده...


گاهی فکر می کنم بازگو کردن این وقایع بازهم آن رنجی که پشتش بود را نشان نمی دهد....


***


پارسال در چنین روزهایی در فرودگاه امام برای آخرین بار دیدمش. آخرین باری که هیچ گاه فکر نمی کردم آخرین بار باشد. بوسیدمش و در آغوشش رفتم. جلوتر که رفتم دوباره برگشتم و نگاهش کردم و این آخرین تصویر من از اوست. رابطه مان وقتی به هم خورد که خوشبختانه من پیش خانواده ام بودم و در ایران نبودم. ( در سال آخر باهم بودنمان من بین ایران و خارج از ایران در رفت و آمد بودم و قرار بود او هم بعد از عروسی برای تحصیل به من ملحق شود.) و شاید این بیشتر کمک کرد به اینکه بتوانم مدیریت کنم این جدایی را. یادم می آمد وقتی بهش گفتم دیگه قصد ادامه دادن ندارم، گفت تو عرضه زندگی تنها نداری....


بعدها سعی کرد دوباره برگردد، با واسطه و بی واسطه. می دانست چقدر عاشقش بودم و فکر می کرد توان فراموش کردنش را ندارم. به لطف خدا، هربار قاطعانه گفتم نه!


دلم می خواد بیایی و  زندگی کردن مستقل من را در این شهر جدید ببینی.  نه، حقیقت این است که دلم نمی خواهد ببینی، تو را به زندگی من چه کار؟ 


" Strong Lady" و اصطلاحات مشابه، ادبیاتی است که گاهی دوستان خارجی ام که داستان زندگی ام را شنیده اند، در موردم به کار برده اند. خبب آدم شاید خوشش بیاید که فوی دیده شود در نظر بقیه. اما من که می دانم، اگر اینجایم، اگر آن دوره طی شد و...، فقط و فقط لطف خدایی بود که استیصالم را دید و دستم را گرفت.


گاهی دلم می خواهد عاشق کسی باشم. این حس را اخیرا پیدا کرده ام که دلم کمی عاشقی می خواد. اما حقیقت این است که هیچ مردی احساساتم را برنمی انگیزد.  با این حال، این احساس قدرت در مقابل مردها را گاهی دوست دارم.


محتاج دعا هستم، زیاد.

 

  • ۰ نظر
  • ۰۷ اسفند ۹۰ ، ۱۴:۲۹
  • دخترچه

دیشب بالاخره بخشیدمش...

سبک شدم. فکر نمی کردم روزی ببخشمش. 


او را به خیر و ما را به سلامت...

  • ۰ نظر
  • ۲۲ مرداد ۹۰ ، ۲۲:۳۲
  • دخترچه

حیف از ضمیر «او» که حرام آن چندم شخص غایبش کنم...

همه چیز تمام شده و من باید شاکر باشم از خدائی که گذر این روزها را بر من هموار کرد.


مدتی است که دیگر چرا و چگونگی ماجرا را کمتر می کاوم. از زمانی که صیغه طلاق جاری شد، انگار باری از شانه هایم برداشته شده است.


خدایا، به امید تو...


  • دخترچه