Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است


Emmanuel Moire - Je ne Sais rien


Je sais la joie qui nous traverse
Comme quand on sourit sous l'averse
Je sais la peine qui nous dépasse
Comme quand on pleure devant la glace
Je connais le courage et la foi
Et celle qui me manque un peu parfois
La douceur et le combat
Je sais la joie qui nous redresse
Comme celle d'apprendre de nos faiblesses
Je sais la peine qui nous offense
Comme celle d'un frère par son absence
Je connais la victoire le trophée
Et le fais de ne rien posséder
L’abondance et l'opposé
Je sais tout ça mais je ne sais rien
Des matins devant moi
Et des nuits à venir
Je sais tout ça mais je ne sais rien
Mais je ne sais rien
Je sais la joie qui nous transporte
Comme quand l'amour frappe à ta porte
Je sais la peine qui nous limite
Comme celle d'un amour qui nous quitte
Je connais l’étincelle dans mes yeux
Et parfois celle qui me manque un peu
Les rencontres et les adieux
Je sais tout ça mais je ne sais rien
Des matins devant moi
Et des nuits à venir
Je sais tout ça mais je ne sais rien
Mais je ne sais rien
Je sais tout ça mais je ne sais rien
Ce que j'ai à offrir
Aujourd’hui ou pour demain
Je sais tout ça
Et je voudrais bien
Tes bras pour dormir
T'aimer jusqu'à la fin
Je sais tout ça mais je ne sais rien
Ce que j'ai à offrir
Aujourd’hui ou pour demain
Je sais tout ça
Et je voudrais bien
Tes bras pour dormir
T'aimer jusqu'à la fin
Je sais tout ça mais je ne sais rien
Ce que j'ai à offrir
Aujourd’hui ou pour demain
Je sais tout ça
Et je voudrais bien
Tes bras pour dormir
T'aimer jusqu'à la fin


«هیچ نمی دانم»

من می دانم شادی را که از ما عبور می کند

مانند وقتی که زیر باران لبخند می زنیم٬

من می دانم دردی را که ما را در بر می گیرد

مانند وقتی که مقابل آینه گریه می کنیم٬

من جرات و ایمان را میدانم

و آن چیزی را که گاهی کم می آورم؛ نرمی و جنگیدن را.

 

من می دانم شادی را که درمانمان می کند؛

مثل خوشی آموختن از ضعف هایمان

من می دانم دردی را که آزارمان می دهد؛

مثل درد نبود برادر

من می دانم پیروزی را و غنایمش را

و وضع هیچ چیز نداشتن را٬

فراوانی و متضادش را.

 

من همه اینها را می دانم

ولی هیچ نمی دانم

از صبح های پیش رو

و شب های آینده٬

من همه اینها را می دانم

ولی هیچ نمی دانم.

 

من می دانم شادی که ما را حمل می کند

مانند وقتی که عشق در خانه مان را می زند

من می دانم دردی را که به بند می کشدمان

مانند وقتی که عشق ترکمان می کند

من می دانم جرقه چشمهانم را

و گاه آنچه که کمش دارم٬

دیدارها و خداحافظی ها.

 

من همه اینها را می دانم

ولی هیچ نمی دانم٬

از صبح های پیش رو

و شب های آینده

من همه اینها را می دانم

ولی هیچ نمی دانم.

 

من همه اینها را می دانم

ولی هیچ نمی دانم

آنچه می توانم بدهم

برای امروز یا فردا

همه اینها را می دانم

و آغوشت را می خواهم

برای آرام گرفتن٬

دوست داشتنت تا ابد.

 

 

 

  • ۰ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۱۸
  • دخترچه

دوچرخه سواری با فضل خوب بود. هرچند اثر این همه وقت ورزش نکردن٬ خودش را در خستگی مفرطم نشان داده. فضل حرفهای زیادی بهم زد که کمکم کند در این آشفته بازار فکری ام. تا حدی هم کرد البته. ولی خب آخرش٬ متر و معیار قبح و حسن اعمال از دید من فرق دارد با متر و معیار او. نه که بگویم من راهم صواب است و بقیه لزوما خطا. نه! اما راهی که من برای زندگی خودم می خواهم محدوده اش کمابیش مشخص است و ایده آل من از راهی که زیست دین مدارانه تشویق کرده٬ آنقدرها دور نیست. اینکه در عمل چقدر توانسته ام پیاده اش کنم٬ البته بحث دیگری است. 

اصلا آمدیم و خدایی نبود و آخرتی هم نبود٬ یا بود ولی چنان که بر ما نموده اند نبود٬ تهش می شوم «خسر الدنیا» لابد. در مقابل٬ احساس قدرتی که پرهیزگاری در زندگی شخصی به آدم می دهد٬ چیز قشنگی است. اینکه فکر کنی عنانت به نحو کامل دست هوای نفست نیست و یک جاهایی می توانی مهارش کنی٬ طعم شیرینی است. زیست غیر دیندارانه هم لابد دارد از این طعم های شیرین. مثلا وقتی حقوق دیگران را پایمال نمی کنی و سعی می کنی اخلاق مدارانه زندگی کنی. من منکر اینها نیستم. اما من شیرینی در بندگی یافته ام که در بقیه قید و بندها ندیده ام. تاثیر تربیت کودکی است؟ شاید. به قول فضل٬ من درگیر نوستالژی های فرهنگی ام هستم؟ شاید. من نمی توانم هیچ کدام از این فرضیه ها را کامل رد یا قبول کنم. من فقط می دانم که جایی ته دلم قرص است که این عالم٬ شاهد و ناظری دارد. این دل قرص بودن از جنس همان دل قرص بودنی است که معنقدان به دیدگاه زمین مرکزی داشتند؟ گیرم که باشد! ته تهش این منم و دنیایی که هیچ چیزش معلوم نیست آنطور باشد که من حس میکنم. وقتی همه چیز آنقدر غیر یقینی است در مورد وجود خودم و دنیا٬ توقع چه یقینی می توانم داشته باشم از امور دینی؟ فکر کن تهش بشود چهل سال٬ پنجاه سال زندگی با محدودیت٬ زندگی ناکام٬ زندگی که به قول فیلسوف در آن کمتر به من خوش گذشته است. تهش هم می میرم بدون درک این لذتها. آنقدرها هم وحشتناک نیست. چون اگر تهش قرار باشد هیچ چیز نباشد٬ باز هم من فکر کرده ام چیزی هست و لحظاتی و شاید روزهایی٬ همین ایمان به وجود چیزی قوی تر از خودم٬ آرامم کرده است.

همه اینها را گفتم که بگویم من زمانی فکر کردم میشود جور دیگری بشوم و کمی این بندها را باز کنم: ترسیدم ناکام از دنیا بروم و قبلش حسرت بخورم! کم کم اما چیزی گم شد در زندگی ام که خالی ام کرد. برگشتم و بندها را خودم دوباره بستم به دست و پایم. نه که نلغزیده باشم که قطعا لغزیده ام باز. اما بندها که برگشتند و جایشان که دوباره درد گرفت٬ چیزی هم انگار آرام گرفت.  فقط کاش صیاد یادش نرفته باشد...

(گله دارم خدایا و خودت خوب می دانی!)



  • ۲ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۳۰
  • دخترچه

بعد از ویولت و تئو٬ دوچرخه ای نداشتم. پاک یادم رفته بود که دوچرخه سواری چقدر آرامم می کند. امروز رفتم یک دوچرخه کرایه کردم که بعد از ظهر٬ با فضل برویم دوچرخه سواری. دوچرخه را که تحویل گرفتم٬ بی هدف در کوچه پس کوچه ها رکاب زدم. دیوانه وار نراندم٬ اما همان یک ذره حس رهایی هم مستم کرد.  چقدر محروم بوده ام این مدت. دیگر جدی جدی باید بروم و یک دوچرخه بخرم.


سین گفت ما چرا نمی خواهیم اشتباه کنیم و هی می خواهیم تکلیف همه چی را معلوم کنیم و کار بی هدف نکنیم و غیره و ذلک. من جواب نداشتم. اما فکر می کنم اینطوری که هستم راضی ترم و به کارهایم مطمئن تر. در سی و سه سالگی نمی توانم متر و معیار رفتارهایم را عوض کنم در حالی که مطمئن نیستم جایگزین بهتری داشته باشم. 


  • ۰ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۵۳
  • دخترچه

در جریان یک گفت و گو با فیلسوف٬ فهمیدم که او تناقضی در حرفهای من در مورد رهگذر دیده و یک جورهایی حس کرده که من موضوع رهگذر را خواسته ام کم اهمیت تر از آنچه بوده٬ نشان دهم. البته او می گوید که مهم نیست٬ اما من به این چیزها اهمیت می دهم چون خودم هم گذشته افراد را مهم میدانم و من هم از هضم چیزهایی در گذشته فیلسوف ناتوانم. 

بعد از چهار سال٬ من بعضی چیزها یادم رفته طبعا. رفتم سراغ بعضی نوشته هایی که هنوز به این وبلاگ منتقل نشده اند و واقعیت این است که جا خوردم از خواندن بخشی از نوشته هایم در مورد آن اتفاق و احساساتم.  در آن مقطع٬ آشنایی با رهگذر اتفاقی  محسوب می شد با تاثیرات قابل توجهی در زندگی ام. رهگذر٬ اولین فردی بود که من در قالب معرفی و بدون آشنایی قبلی دیدمش. بر خلاف تصور اولیه ام٬ دیدم که می شود با چنین آدمی هم حرف مشترک پیدا کرد. برای خودم سوال شده است که آن زمان چه چیزی آن رابطه را معنادار کرده بود برایم با وجود اینکه ما هیچ وقت به همدیگر ابراز احساسات نکرده بودیم. فکر میکنم نکته اصلی اش این بود که من توانایی دوباره اعتماد کردن را به دست آورده بودم در کنار کسی که انسان محترمی بود و حد خوبی از اشتراکات فرهنگی-خانوادگی داشت. و البته من در آن مقطع زمانی٬ بی نهایت تنها بودم و هیچ دوستی دور و برم نبود. خب٬ واقعیت این است که آن روز آخر که به او گفتم که بهتر است ادامه ندهیم این روند آشنایی را٬ من دلم لرزیده بود. بعد از آن همه شک و تردید٬ دقیقا همان روز فکر کرده بودم که ارزش دارد که ریسک کنم. اما در عمل تا دیدم طرف مقابلم انگار می ترسد یا هنوز تکلیفش با خودش مشخص نیست٬ یا به هر دلیل دیگر جرات ریسک کردن ندارد٬ زور منطقم چربید. دفعه آخر که قاطعانه گفتم ادامه ندهیم٬ نه به  دلیل تفاوتهایمان (که کم هم نبود)٬ بلکه دقیقا به خاطر این بود که احساس می کردم رهگذر یا کلا و یا در آن رابطه٬ ناتوان از ریسک کردن است. و خب٬ من تا یک ماه٬ حال رو به راهی نداشتم. دلیل اصلی سختی ماجرا هم این بود که دقیقا همان روزی که احساساتم به نحو جدی تری درگیر شده بود٬ مجبور شده بودم رابطه را تمام کنم. شاید اگر مدتی بعدش این تصمیم را گرفته بودم و طرف مقابل را بیشتر شناخته بودم٬ کمتر اذیت می شدم. من اما٬ فکر می کردم کار درست این است که سرمایه گذاری عاطفی بی آخر و عاقبت نکنم و اگر می بینم جایی از کار می لنگد٬ خودم بروم بیرون.

فیلسوف می گوید دیگر مهم نیست و نمی خواهد بشنود که ماجرا چه بوده٬ من ولی برای خودم سوال شد که آیا واقعا جنس احساس من به فیلسوف با کسی مثل رهگذر متفاوت است؟ تفاوت عمده ای که من میبینم این است که این بار٬ نوع رابطه خودش مطلوبیت هایی دارد که پیش از این نچشیده بودم. یعنی٬ این بار جدا از جذابیت طرف مقابل٬ کششی در خود رابطه وجود دارد. انگار که این رابطه جنبه دیگرخواهی پررنگ تری برایم  دارد و فیلسوف و حال و هوایش موضوعیت جدی دارند. یکی از اثرات عمده این تمایز٬ انعطافی است که من در مقابل فیلسوف نشان می دهم. در این مدت٬  انعطافی که نشان داده ام و به راحتی عذرخواهی کردنم همیشه با رضایت کامل قلبی بوده است و نه حتی سیاست ورزی. یادم نمی آید قبلا چنین چیزهایی را تجربه کرده باشم. نکته دیگر روراستی در رابطه است: من اگر صداقت رهگذر را تحسین می کردم٬ میزان اعتمادم به صداقت فیلسوف٬ قابل قیاس نیست با آن تحسین. و به همان میزان٬ در رابطه با فیلسوف هم بیشتر خودم هستم.

با همه اینها٬ من هیچ نمی دانم آینده رابطه با فیلسوف به کجا می رسد و آیا اصلا ادامه اش به صلاح است یا نه. این را هم برای ثبت احوالات خودم می نویسم که من فکر می کنم مرتبه ای از دوست داشتن و دوست داشته شدن را با فیلسوف چشیدم که قبلا نچشیده بودم: این تنها چیزی است که می دانم. تردیدها البته همچنان سر جای خودشان هستند و دارند مرا خفه می کنند. اما انقدر می فهمم که دوست داشتن فیلسوف جنسش و حدش متفاوت است با  شوخی شوخی از مو قشنگ خوشم آمدن یا حس های جدی تری٬ مثل جذب رهگذر شدن. 

البته که از دید فیلسوف اینها مهم نیست. اما من فکر می کنم آدم باید با خودش روراست باشد و ببیند واقعا این آدم را متفاوت از قبلی ها دوست دارد یا نه. و الا٬ به نظر من آدم در اعماق روحش در بند گذشته می ماند و شاید خیال عشقی ناکام.

  • ۰ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۵۷
  • دخترچه

کاش بهم می گفت که می بینتم٬ می شنوتم. که نمیگذارد سرگردان بمانم.

باید بلند شوم. باید کاری کنم. بس نیست این رخوت تهوع آور؟ 


در زندگی حرفه ای من٬ چیزی وقتی انگار اشتباه رقم خورده. چیزی که خودم هم نمی دانم چیست ولی انگار قصد ندارد رهایم کند. ولی مشکل فقط این نیست. زندگی شخصی ام هم مدام تهی تر شد. نه ویولتی هست٬ نه دل و دماغی برای ورزش که البته همیشه چالشی بوده در زندگی ام٬ و نه دیگر حسی برای همان نقاشی هایی که برای دل خودم بودند. بخش عاطفی زندگی هم شده پر از ترس و تردید. فیلسوف را دوست دارم٬ اما... کسی مدام زیر گوشم می گوید که ادامه این راه اشتباه است. سین بهم گفت چرا ما همه اش دنبال درستی و غلطی کارمون هستیم؟ چرا مدام می ترسیم که اشتباه کنیم؟ من جوابی نداشتم. 

 هنوز روزه نگرفته ام. با این وضعیتی که مدام در رفت و آمدم و مدام تشنه٬ اصلا نمی دانم روزه خواهم گرفت یا نه. یک چیزی کم است انگار. آخرین مهمانی افطاری که دعوت شدم٬ جایی حوالی سال ۸۹ باید باشد. چند سال پیش هم یک بار همکار سابق (بله همان که این اواخر٬ تحملش سخت شده بود)٬ مرا برد خانه اش که با هم افطار کنیم. ولی خب حال و هوای افطاری دعوت شدن نداشت. چیزی همان سالها در ایران٬ گم شده لابد. حتی این روزه های نصفه نیمه ای که در این چند سال اخیر گرفتم هم چیزی کم داشت. کدر شده ام فکر کنم. امسال کدرترم. 

هنوز تاب می خورم بین دین داری به عادت٬ کمال گرایی در پیروی از قواعد نوشته و نانوشته٬ شک و تردید و خستگی٬ و دلی که هنوز هم مامنی نزدیک تر از خدایش نمی یابد. 


  • ۱ نظر
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۰۸
  • دخترچه
دو نفر در درون من دارند هم را تیکه پاره می کنند. دو نفر، بی رحمانه به هم زخم می زنند و من بهت زده و ناتوان، نگاهشان می کنم. 
راه آسان، فرار کردن است و بازگشت به امنیت  گذشته ها. راه درست اما؟ نمی دانم!
  • ۳ نظر
  • ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۵۹
  • دخترچه

قرار نبود ابن طور بشود. قرار نبود عاشق بشویم. قرار بود جذابیت و علاقه و اشتراکاتی اگر بود٬ فکر کنم به تصمیم در مورد آینده--که البته آینده به خودی خود٬ ترسناک بود.

تا اینکه رفتم ایران. حضورش گرم بود و پر از حس. نه که از اول بفهمم. بار اول که دیدمش٬ بی احساس ترین موجود دنیا بودم. ذره ذره فهمیدم. آرام آرام جان گرفت چیزی در روزهای آخر اسفند. روز اول فروردین شد و من بعد از هفت سال از آخرین باری که در یک رابطه جدی بودم٬  توانستم به کسی بگویم که دوستش دارم. 

از همان اول اما می دانستیم که موانع٬ یکی-دوتا نیستند. که این راه٬ جایی دو شاخه می شود. هنوز هم ور منطقی ذهن مدام نهیب می زند٬ نه به اینکه فیلسوف آدم درستی نیست. نه٬ که هرچه بیشتر می گذرد بیشتر میبینم پاکی نهادش را. عقل اما می ترسد از آینده. از شکستن این شاخه گلی که در این یک ماه و اندی که از روییدنش می گذرد٬ از جانم مایه گذاشته ام برای حفظش. که شاید تن ظریفش تردتر از این باشد که تاب بیاورد درشتی های زندگی را.


فیلسوف٬ با همه تفاوت هایش با من٬ بخشی از من است. بخشی که جایی گم شده بود٬ جا مانده بود. فیلسوف اگر ده- دوازده سال پیش سر راه من قرار گرفته بود٬ احتمالا این علاقه بین مان شکل نمی گرفت. من مغرور بودم و لجوج و او٬ کله اش باد داشت هنوز. ما دو تا را با همین تجربیات و احساسات  امروزمان اما اگر کسی می برد به آن سالها٬ کلی می توانستیم عاشقی کنیم و آینده مان را بسازیم در اوج جوانی مان.


چند روز پیش دومین موی سفید را هم در سرم دیدم. تن من دیگر بیست ساله نیست لابد. من خواستم عهد نشکنم در همه این سالها. و فکر کنم که نشکاندم٬ یا به طور جدی نشکاندم. 

می شود خدایی باشد و این همه عشق بین من و فیلسوف را ببیند و باز هم راضی نباشد؟ خدایی که من شناخته ام٬ زمین و آسمان را آنقدر می چرخاند تا راه ما جایی به هم برسد و همسفرش شوم٬ همسفرم شوم: محرمم باشد٬ محرمش باشم.

  • ۴ نظر
  • ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۵۳
  • دخترچه

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

  • ۰ نظر
  • ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۴۳
  • دخترچه

 فیلسوف را نمی توان دوست نداشت.

  • ۲ نظر
  • ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۵۰
  • دخترچه