Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۱ ثبت شده است

حدودا دو ماه پیش بود. تکلیف سختی را باید انجام می دادم و برای استادم می فرستادم. بعد از اینکه بالاخره تکلیف را فرستادم و آمدم نفسی بکشم. دیدم ایمیلی دارم از او.

ابراز پشیمانی. حرف های احساسی. متن ادبی. همان کلیشه های بی تو نمی توانم و.... شاید خواسته بود از علاقه ام به ادبیات استفاده کند و متنی نوشته بود که تنه به ادبیات قرن هفتم می زد! خواندم. بغض کردم. نه برای دل تنگی برای آن روزها، بلکه برای آنجه به سر این همه احساس آمد و چه راحت چندین سال بر باد رفت. خودش میداند دیگر باورش نمی کنم. با این حال باز هم گفته فرصتی دیگر بده و اگر این بار نشد، دیگر مزاحم نمی شوم!! پوزخند زدم! سه سال فرصت کافی نبود؟! اینقدر عمر من از نظر تو بیهوده است که با آزمون و خطا هدرش دهم؟... بی جواب گداشتمش مثل همه این یک سال.


بگذریم....


زندگی تنها و مستقل اثراتی داشته است. دو هفته پیش که برای دیدار خانواده ام رفتم، علی رغم تمام ذوقی که برای دیدنشان داشتم، در ارتباطاتم با آنها دچار مشکل شدم. کم طاقت شدم. نگرانی ها و حرف هایشان را گاه بیش از اندازه می بینم. سخت است. دوستشان داری اما وقتی کنارشان هستی انگار تمام خاطرات بد گذشته مرور می شود. دقیقا نمی دانم مشکل کجاست. شاید اینجا که هستم انقدر سرم شلوغ است که مجالی برای بازگشت حس و حال افسردگی نیست...


نمی دانم. با تمام وجودم نگرانی مادرم را می بینم. زنی که همیشه قوی بوده است اما الان در آستانه شصت سالگی نگران دختری است که در ظاهر ککش هم نگزیده اما او خوب می داند که شکسته است و تا سرپا شدن راه زیادی دارد.


*****

پسری ایتالیایی یکی از استادان جوان مجموعه است. ظریف است و بعضی رفتارهایش زنانه. البته این زنانه بودن رفتار چندان بارز نیست و باید دقت کنی تا به جشمت بیاید. می گویند هم جنس گراست. نمی دانم شایعه است یا واقعیت. اما بعید هم نیست. کلا در این مدت چندتا برخورد پیش آمد که احساس می کردم چندان از من خوشش نمی آید. فکر می کردم دلیلش ممکن است مذهبم باشد یا ملیتم. چند روز پیش برای پایان نامه ملاقاتی با هم داشتیم. بهتر بود. عادی تر. اما خب واضح است که کلا در رابطه اش با من حفظ فاصله می کند. به هرحال چندان هم عجیب نیست. شاید نمی داند با یک دختر محجبه چه طور باید برخورد کند.

راستش نمی دانم چرا اما با همه رفتارهای ناپخته اش که گاه حتی برایم رنج آور بوده است،  جذابیتی پنهان دارد!! خودم هم خنده ام می گیرد که این چه طور حسی است؟! 

نه، اشتباه نکنید عشق و این حرفها نیست... نمی دانم اما تنها کسی است که حضورش با بقیه کمی برایم تفاوت دارد. البته این تفاوت اصلا به معنی لزوما مثبت نیست. گاه اتفاقا از حضورش معذب می شوم. کسانی در بین هم کلاسی هایم هستند که دل خوشی ازشان ندارم و از رفتارهایشان خوشم نمی آید. آنها را می توانم نادیده بگیرم. اما این یکی را نه. حس مسخره ای است. می دانم. اصلا بعید نمی دانم که او کلا از من بدش بیاید یا من را یک جهان سومی عقب افتاده بداند و.... ولی نمی دانم چرا برایم متفاوت است. یا به عبارت دیگر، نسبت به حضورش بی تفاوت نیستم.

مسخره است می دانم. اصلا از این حس خوشم نمی آید که جذب افرادی شوم که با بی تفاوتی یا بی توجهی با من رفتار می کنند. اما چیزی هست که نمی دانم چیست. هرچه هست یک جذابیت مرموز است که در پسش انگار نوعی مازوخیسم نهفته است. 



  • ۰ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۱ ، ۲۱:۴۰
  • دخترچه