Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

اعتبار سخن عام چه خواهد بودن؟

پنجشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۳۷ ب.ظ

این روزها و شبها بغض دارم... بغضی که چاره اش فقط گوش دادن نوحه های اصیل است. حرف خانم افغان در مجلس شام غریبان عراقی ها هنوز توی سرم است که ایام غم و عزاداری تازه از شام غریبان شروع می شود...برای همین خوش نداشتم از مشغولیات دنیا بنویسم. 

اما خب چه کنم؟ ظرفیتم کم است. از اینکه محبور شدم کلی هزینه کنم و بلیطم را تغییر دهم تا روسا موافقت کنند که در ژانویه مرخصی بروم دلگیرم، حالم گرفته است از اینکه همکار تا دوباره احتیاج پیدا کرده به من، می آید و با من حرف می زند و چندان هم به روی خودش نمی آورد که اگر من مجبور به تغییر برنامه شدم به خاطر او بود. و چیزهای دیگری از همین دست...

دیشب اما چیزی فهمیدم که دلگیری ام را بیشتر کرد. قبلا از خواستگاری (البته خواستگار که نه در حد کسی که معرفی شده که یک جلسه آدم ببینتش) گفته بودم که با هم تفاهم اعتقادی نداشتیم. من در این مدت، اگر حرفی شده بود،  همیشه به خوبی از او یاد کرده بودم. دیشب فهمیدم که طرف در جمع ایرانی هایی شهرش نشسته تعریف کرده که با من حرف زده و کل حرفهایمان را تقلیل داده به یک مثال که من فقط به عنوان مصداق عدم تفاهم فکری گفته بودم. جوری که انگار بخواهد خودم و فکرم را دست بیندازد که چقدر سطحی ام. آخرین باری که به متلک چیزی در این مورد می گوید، دوستم که معرف ما به هم بود، می گوید: شما خیلی بی انصافید، اون بنده خدا هیچ وقت بدی شما رو نگفت! و او هم با تعجب می گوید: جدی؟؟!!

دلم گرفت از اینکه چه خوش بین دیده بودم ماجرا را. از اینکه انقدر رعایت کرده بودم که جواب منفی ام رنگ کبر و خود برتر بینی نداشته باشد و با هزار دلیل و برهان برای طرف روشن کرده بودم که علی رغم اینکه آدم محترمی است برایم، به هر حال سبک زندگی مان فرق دارد و عدم تفاهم اعتقادی هم اثرش را در زندگی مشترک می گذارد و برای هر دو طرف سخت می شود. 

انگار تازه چشمانم باز شده که خیلی از آدمها با همه ادعای روشن فکری و آزاد اندیشی شان، آخرش دوست دارند آدم را به یک برچسب تقلیل دهند و بگویند مثلا "مذهبی" ها آنطور و "با حجاب" ها اینطور...

دلم هنوز چرکین بود امروز. اما می دانستم که در این وانفسای دنیا غر زدن از این چیزها شاید نا شکری باشد. گفتم خدایا من رویم نمی شود در این ایام بزرگترین غم عالم، از چیزهایی از این دست به تو مستقیما گله کنم. پس بگذار با حافظ درددل کنم. حافظ هم بی جوابم نگذاشت:

باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش

اعتبار سخن عام چه خواهد بودن

  • ۹۴/۰۸/۰۷
  • دخترچه

نظرات (۳)

سلام دخترچه ی من (انقدر من درگیرم با این خطاب کردن ها..هرقدر هم که اون آدم برام مهم تر باشه بیشتر با خودم کشتی میگیرم ..)
با اینکه خیلی حق داری..اما کاش دلگیر نباشی ..غم نخوری جانِ دل.. اینکه اون رفتار چقدر زشته و شنیدنش بغض میاره به گلوی آدم به جای خود..
اینکه هر آدمی به قدر آگاهی و درکش عمل میکنه هم به جای خود..هر کسی آن کند کزو شاید..رفتاری که تو داشتی در شأن خودت بوده ..و او هم..
اما یه چیزی بگم؟..دخترچه اکم من اینجوری فهمیدم که هرقدر دنیا ازت بِکَنه با بی رحمی و بی انصافی ..خود خود خدا جبرانش میکنه..چه بهتر که آدم لباسش از این دنیا نازک تر باشه.. وقتی که قراره خدا محکم تر بغلش کنه..
کاش من بلرزم و او آغوشم بکشه..
.
.
ترسیدم از این حرفم..خب..ادعای بزرگی بود..خدای حکیمم اما هواسش هست به قدر و ظرف ما ها..
.
چقدر راست گفته اون خانوم که غم تازه از شام غریبان شروع میشه ..از غریبی ..وقتی همه سیاه هاشون رو میکنند و ..
نوحه های اصیل..منم فقط چند تایی نوحه ی اصیل(میخواستم بنویسم قدیمی اما منظورم همین اصیل بود که نوشتی..)دارم و با همانها سالهاست که زندگی میکنم و گرمم..
میشه اون وقت های خوب حواست به منم باشه؟..

پاسخ:
سلام سارای مهربون قصه
به خاطر همینه که انقدر خطاب هات به دل می نشینه دختر...
دیگه دلگیر نیستم سارا. یعنی اونقدری نیستم که بهش فکر کنم.
سارا تو چه خوب می دونی چی بگی.
دعام کن این روزها.
از طریق آخرین پستت با آیدا آشنا شدم. هنوز تو شوکم. در حدی حال و هوام عوض شده که مامانم هی پای تلفن میگه چی شده... چه امتحان سختی خدا از آیدا گرفته و چقدر این دختر با انگیزه است. نمی دونم چی بگم... از بودن خودم شرمنده ام.
اگه حالی بیاد و اگه قابل باشم یادتم عزیزم...
وای وای از دست حافظ
قشنگ باهاتون حرف زده ها
خیلی جالب بود
واقعا که اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
پاسخ:
:)
سلام
میدونی دخترچه؟
میدونم الان سختته
و میدونم تلخته
ولی یه چیزی رو هم میدونم
من توی این راه بودم، بهم تهمت های رنگ و وارنگ زدن. توی همین وبلاگ. من هر کجا میرسیدم میدیدم قبلا از من گفته اند و من قبل از اینکه من واقعی رو بشناسن باید اول ثابت میکردم که اونی که بهشون گفته شده نیستم.
تهش همه چی بهتر شد. ولی البته گرون. ولی البته با درد. نمیدونم چرا دنیا اینطوریه
من ترجیح میدادم حرفی گفته نشه که بعدا حقانیت من هم ثابت نشه.
برای همین تلخی ات رو میفهمم
ادم غمگین میشه
یه غمگین فراگیر مثل مه
و یه حس دردناک تو گلو
دخترچه دعا کردم  و فوتش کردم سمت لاله ها
کاش کاری از دستام بر می اومد.
باهات یه دنیا حرف دارم
یه دنیا


پاسخ:
سلام نوشا

دعاهای نوشایی زود پرواز می کنند و می رسند به گیرنده... دیگه تلخ نیستم برای اون موضوع
دلم تو رو می خواد و یه دنیا حرفت رو
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی