Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

کمی گذشته با چاشنی حال!

يكشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۰، ۰۲:۲۹ ب.ظ

برایم جالب است با اینکه از جزئیات ماجرا تقریبا چیزی نگفته ام، آنها که درد مشترک داشته یا دارند، خوب می فهمند روح پشت این کلمات...

امروز برای چندمین بار پست هایی را خواندم که در روزهایی که عاشقش بودم نوشته بودم، آن موقع چقدر به صداقتش ایمان داشتم و هرگز فکر نمی کردم که بعد از سه سال خواهم فهمید که او حتی در مورد خانواده اش با من صادق نبوده! جالب است کسی که برای سه سال به راحتی فیلم بازی می کرد، در یک شب فروردینی به ناگاه دستش رو شد. مدتی بود که هربار چیز جدیدی را می فهمیدم که از من پنهان کرده. به این نتیجه رسیده بودم که قابلیت پنهان کاری زیادی دارد اما هنوز صداقتش به طور کامل برایم زیر سوال نرفته بود. او هم هربار توجیهی می کرد و آن جمله معروفش را با لحنی حق به جانب می گفت: « انسان جایر الخطاست... یه فرصت دیگه بهم بده!»

پارسال در این روزها فکر می کردم بیشتر مشکلات ناشی از خانواده بی سر و سامان و آن طور که بعدها خودش گفت ناسالمش است؛ اما به واقع این دقیقا خود او بود که به خانواده اجازه می داد رفتار غیر محترمانه ای با من داشته باشند. جالب این بود که در ظاهر، قربان صدقه و.. به راه بود اما در این دوسالی که من وارد آن خانواده شدم، خیلی داستانها پشت پرده وجود داشت برای نمونه حتی یک بار هم از طرف خواهر بزرگ ازدواج کرده اش دعوت نشدم. فقط یک بار ظهر زنگ زد و برای عصر دعوت کرد که مراسم تولدش بود. از آنجا که من قبلا به مادرشان گفته بودم آن روز دوستم را دعوت کرده ام، دعوت خواهر محترم به این شکل بود: « خوب می خواستم دعوتت کنم برای عصر که نمی تونی و برنامه دیگه ای داری...» با اینکه از اس ام اس های توی گوشی صدرا فهمیده بودم  که خواهرش برنامه تولدش رو از یک هفته پیش ریخته بوده، برای احترام گفتم  مسئله ای نیست من یه سر کوتاه می یام برای عرض ادب و بر می گردم، صدرا هم که می مونه طبیعتا. خواهرش گفت نه نمی خواد بیای و از این حرفها، اما من گفتم به دوستم می گویم کمی دیرتر بیاید تا بتوانم در حد نیم ساعت هم که شده در مراسمتان باشم. جالبه وقتی صدرا گوشی رو گرفت تا با خواهرش صحبت کنه این طوری شروع کرد:« آبجی! ببخشید، شرمنده که این طوری شد...!» واقعا جا خورده بودم که چرا ما باید عذر خواهی کنیم و یا به عبارت دقیق تر چرا به حای من دارد عذرخواهی می کند برای کاری که در واقع اصلا جای عذرخواهی ندارد!! این خواهر اوست که در آخرین ساعات ممکن به من زنگ زده تا مرا دعوت کند. من که کادوی تولدش را هم از قبل خریده بودم و همین دعوت نیم بند رو هم در هرحال قبول کردم. باز چیزی نگفتم و سوار ماشین مادر من شدیم تا حرکت کنیم. نزدیک خانه خواهرش بودیم که دم یه شیرینی فروشی نگه داشت و با حالتی خاص گفت: برم یه شیرینی بگیرم، بعد از عمری بالاخره داریم می ریم خونه خواهرمون!!!

اون لحظه انگار آسمان روی سرم خراب شدو فکر کردم:  خدایا! انگار من هرچه به روی خودم نمی یارم بدتر می شود. وقتی شیرینی به دست سوار ماشین شد گفتم: ببین! یه چیزی رو بهت می گم چون نمی خوام تو دلم بمونه، این جمله ات یعنی چی؟ من که این دعوت صوری رو قبول کردم و تو باز نرفتن خونه خواهرت رو گردن من می اندازی؟ توقع داشتی من بدون دعوت برم؟


اون لحظه بود که چهره ای از خودش نشان داد که بعدها فهمیدم این چهره، چهره واقعی پنهان شده پشت آن ظاهر آرام است. شروع کرد به داد زدن، توهین کردن. ماشین را وحشیانه می راند و فریاد می زد. می گفت حیف که نمی تونم همین جا وسط خیابون بذارمت! به خواهرش زنگ زد و گفت ما نمی یاییم و و با بدترین حالت ماشین را به اتوبان برد. من را در خانه با منت پیاده کرد و رفت! مادرم آن موقع در سفر بود. وقتی جریان را برایش گفتم، واقعا نگران شد. دفعات قبل، معمولا حق را به ظاهر حق به جانب او می داد و گلایه های من را وارد نمی دانست. اما آن بار واقعا دلش لرزید...


فردای آن روز طبق معمول دسته گلی خرید و عذر خواهی و هزاران حرف عاشقانه که امروز برایم بی معناست، زد.


الان که ماجرا را نگاه می کنم با خود می گویم کاش آن موقع همین قضیه را دلیل جدایی قرار می دادم. این ماجرا اصلا کوچک نبود.  کاش همه ما یاد بگیریم که همین اتفاقات کوچک در دوره نامزدی باید برایمان زنگ خطری باشد...


دلم می خواهد به همه کسانی که در مرحله انتخاب هستند بگویم که بله، گذشت خوب است، اما برای رابطه ای که به مرزی از پایداری رسیده...


گاهی فکر می کنم بازگو کردن این وقایع بازهم آن رنجی که پشتش بود را نشان نمی دهد....


***


پارسال در چنین روزهایی در فرودگاه امام برای آخرین بار دیدمش. آخرین باری که هیچ گاه فکر نمی کردم آخرین بار باشد. بوسیدمش و در آغوشش رفتم. جلوتر که رفتم دوباره برگشتم و نگاهش کردم و این آخرین تصویر من از اوست. رابطه مان وقتی به هم خورد که خوشبختانه من پیش خانواده ام بودم و در ایران نبودم. ( در سال آخر باهم بودنمان من بین ایران و خارج از ایران در رفت و آمد بودم و قرار بود او هم بعد از عروسی برای تحصیل به من ملحق شود.) و شاید این بیشتر کمک کرد به اینکه بتوانم مدیریت کنم این جدایی را. یادم می آمد وقتی بهش گفتم دیگه قصد ادامه دادن ندارم، گفت تو عرضه زندگی تنها نداری....


بعدها سعی کرد دوباره برگردد، با واسطه و بی واسطه. می دانست چقدر عاشقش بودم و فکر می کرد توان فراموش کردنش را ندارم. به لطف خدا، هربار قاطعانه گفتم نه!


دلم می خواد بیایی و  زندگی کردن مستقل من را در این شهر جدید ببینی.  نه، حقیقت این است که دلم نمی خواهد ببینی، تو را به زندگی من چه کار؟ 


" Strong Lady" و اصطلاحات مشابه، ادبیاتی است که گاهی دوستان خارجی ام که داستان زندگی ام را شنیده اند، در موردم به کار برده اند. خبب آدم شاید خوشش بیاید که فوی دیده شود در نظر بقیه. اما من که می دانم، اگر اینجایم، اگر آن دوره طی شد و...، فقط و فقط لطف خدایی بود که استیصالم را دید و دستم را گرفت.


گاهی دلم می خواهد عاشق کسی باشم. این حس را اخیرا پیدا کرده ام که دلم کمی عاشقی می خواد. اما حقیقت این است که هیچ مردی احساساتم را برنمی انگیزد.  با این حال، این احساس قدرت در مقابل مردها را گاهی دوست دارم.


محتاج دعا هستم، زیاد.

 

  • ۹۰/۱۲/۰۷
  • دخترچه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی