Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

پیوندها

موهایش را از پیشانی کنار زدم

جمعه, ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۴:۱۰ ب.ظ

صبح بود و باید کم کم آماده می‌شدم که بروم و کارت اقامت جدیدم را بگیرم. یکهو دیدم دارم بلند گریه می‌کنم. تا اینجا، چیز عجیبی نبود. گریه‌های بلند در تنهایی را سالهاست که بلدم. یکهو اما دیدم که در بین اشک‌ها دارم بلند به زبان می‌آورم که من خیلی درد دارم. بعد تصویری آمد جلوی چشمم: هشت ساله بودم. بلوز آستین کوتاه جلو دکمه‌داری پوشیده بودم که هر تکه‌اش یک رنگ بود: قرمز، آبی و سبز. خال‌های سفید ریزی داشت و روی جیبش گلدوزی بود. کنار مادرم پشت در اتاق رادیولوژی بیمارستان امام تهران نشسته بودیم تا نوبت‌مان شود و از ترقوه شکسته‌ام عکس بگیریم. اشک‌ها هم‌چنان می‌ریخت که یادم آمد با ابنکه آن روز خیلی نگران بودم و نمی‌دانستم چه در انتظارم است، غرورم اجازه نمی‌داد که شکایت یا گریه کنم. بالاخره نوبت‌مان شد. بعد از چند تلاش ناموفق که رادیولوژیست همه تقصیرش را گردن من می‌انداخت که بلد نیستم نفسم را حبس کنم، بالاخره عکس مناسبی گرفته شد. برگشتیم پیش دکتر. دکتر، مرد جوانی بود و گروهی دانشجویان دختر و پسر دورش حلقه زده بودند. دوست نداشتم آن موقعیت را به ویژه اینکه بلوزم را در آورده بودند. دستش را گذاشت روی استخوان ترقوه‌ام. نگاهم کرد و گفت یک شانه به موهایت می‌زدی. من هیچ چیز نگفتم. دانشجوها خندیدند. ناگهان، لگدی کوچک به پایم زد و احتمالا تا من حواسم پرت شد، همان موقع استخوانم را جا انداخت. من نه اشک ریخته بودم و نه چیز دیگری گفته بودم. چه شده بود که بعد از 25 سال، اشک‌هایم ریخته بود و بلند گفته بودم: «من خیلی درد دارم»؟

  • ۹۷/۰۹/۱۶
  • دخترچه

نظرات (۲)

دردش رو در آن حس کردم...سنگینی اون تجربه و فضا رو ...چشیده ام مشابهش رو .. بالاخره به زبان آمدن خوبه..آه..کاش قشقرق کردن را بلد بودم! 
پاسخ:
...
بسیار زیبا بود عزیز دل. درد...درد..درد. نیامدیم اینجا که دردی در کار نباشد. شاید، تحمل درد و "صبر جمیل" در درد...آزمون ماست. از دست دادن و رها کردن ....علیرغم همه ی دردها، تنها "باید" و حقیقت زندگی برخی هاست.
ان برخی هایی که خودشان درد را خواسته اند و جایی ته وجودشان راضی نشده اند به "داشتن های" دل خوش کنک....

پاسخ:
عزیز من، رفیقم که خوب می‌فهمی ...
زیبا صبر کنیم نغمه و زیبا برویم. فاصبر صبرا جمیلا، واهجرهم هجرا جمیلا.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی