Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

تنها در خانه جدید

پنجشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۲۵ ب.ظ

وقتی صاحبخانه موافقت کرد که با درصد کمی تخفیف، خانه را به من دهد، دیگر واقعا خیالم راحت شد که بی خانمان نخواهم بود. کلید را پنج شنبه روزی تحویل گرفتم. خانه نیکا را هم تا دوشنبه صبح می توانستم در اختیار داشته باشم.  این حس دو خانه داشتن هم در نوع خودش، با حال است!


 شنبه و یکشنبه را صرف خرید برای خانه ام کردم. هر وسیله ای که می خریدم و می گذاشتم در خانه جدید، کلی ذوق می کردم. مدام یاد خاطره می افتادم و مسکن مهرش. دیگر خانه نیکا با آن همه تزئینات هنری اش از چشمم افتاده بود!


خلاصه، به لطف برادرم که آخر هفته را آمد پیشم توانستیم کم کم خانه را آماده کنیم. جالب این است که شنبه یک مقدار مواد خوراکی هم خریدیم و من آی کیو همه را در خانه جدید گذاشتم و شب به خانه نیکا برگشتیم و خوابیدیم که یکشنبه صبح زود برای خرید وسابل خانه به جایی خارج از شهر که یکشنبه ها هم باز است برویم. حالا فکر کنید یکشنبه صبح شده و همه جا طبیعتا تعطیل است. برادرم بعد از تمام خستگی های روز قبل می گوید: «چی داری برای صبحانه؟» من هم در کمال اعتماد به نفس می گویم:« خریدها را در خانه جدید گذاشته ام!» یعنی رسما می خواست کله ام را به دیوار بکوبد. یاز خوب است به لطف شیرینی فروشی مراکشی که نزدیک خانه قبلی بود و از قضا یکشنبه ها باز بود، توانستیم صبحانه بسیار خوبی میل کنیم. یعنی من واقعا در امر آشپزی و پذیرایی صفرم و اصولا دو برادر بزرگترم در این زمینه ها فرسنگ ها از من جلوترند. برادرم می گفت:« ببین تو رو خدا همه به کارگرشون غذا میدن که جون بگیره، این ما رو آورده صبحونه هم نمیده...»


 


 به این شکل آخر هفته صرف خرید شد و چراغ یخچال نیکا را هم خریدیم و وصل کردم. آباژور را هم نشان برادرم دادم. با شم فنی و مهندسی مخصوصش، کلید را باز کرد و گفت باید یک کلید جدید بگیریم که برایت وصل کنم. اما متاسفانه آن روز نتوانستیم کلید را بخریم و او باید به شهر خودشان بر می گشت. قرار شد به نیکا بگویم ببینم اگر کلید را بخرم می تواند خودش نصب کند یا نه.



 دوشنبه صبح شد و با آخرین چمدان به سمت خانه جدیدم راه افتادم. سعی کردم همه حواسم را جمع کنم که در این اسباب کشی چیزی گم نکنم اما عرضم به خدمتتان که یک لنگه جوراب گم کرده ام ظاهرا!! که البته باز هم در نوع خودش خوب است!


وسایل را که در خانه جدید گذاشتم، رفتم سر کار. آقا، ما نمی دانیم چه حکمتی است که همیشه دکتر "ع" ما را وقتی می بیند که داریم در توالت را می بندیم و می آییم بیرون!! روز اول کار هم وقتی من رسیدم هر سه استاد داخل جلسه بودند و بعد ما تا رفتیم توالت، موقع بیرون آمدن دکتر "ع" را داخل راهرو دیدیم و سلام و علیک کردیم. کلا انگار میعادگاه ازلی و ابدی ما شده باشد دم در توالت. حالا جالبی ماجرا این است که من گلاب به رویتان در طول روز خیلی کم از توالت استفاده می کنم و از مثلا شش باری که در این توالت را باز می کنم، پنج بارش برای رفتن جلوی آینه و بررسی آراستگی ظاهری ام است. اما فکر کنم دکتر "ع" با خودش می گوید این دخترحتما بیرون روی مفرط دارد!!


خلاصه، آن روز صبح هم قرار بود دکتر "ع" از سفر ده روزه اش به ایران بر گردد. ما تا از در توالت آمدیم بیرون، دکتر "ع" را دیدیم که دارد در اتاقش را باز می کند. یعنی خودم از خنده داشتم می مردم.  ما هم در همان اثناء فرصت را غنیمت شمردیم و همان در توالت چند ساعت مرخصی گرفتیم برای اینکه در خانه باشیم تا مبل و سایر وسایل سنگینی که سفارش داده بودیم را بیاورند.


راستش آن چند ساعتی که در خانه منتظر تحویل وسایل بودم، خیلی لذت بخش بود. آفتاب خوبی پهن شده بود و من روبه پنجره بالکن نشسته بودم و حسابی لذت می بردم.

خوب است کمی از همسایه هایم هم بگویم. همسایه پائینی ام یک زن و شوهر بلغاری با دو فرزند هستند که متاسفانه خوب انگلیسی بلد نسیتند اما خیلی مهربان و اهل کمک هستند. یک پسر نوجوان دارند که او را به عنوان مترجم صدا می کنند. پسرک هم از آن نوجوان های نچسب و گوشت تلخ که اصلا اعصاب مصاب ندارند، است! یعنی،  مامان باباهه، 4 تا جمله می گویند، این پسره تو سه کلمه برای من ترجمه می کنه. مدتی است که عملا  به این نتیجه رسیدیم که با آقای همسایه پائینی، خودمان بدون نیاز به مترجم صحبت کنیم. خانمش اصلا متوجه نمی شود اما خودش نسبتا فهم خوبی دارد و بیشتر صحبت کردن برایش سخت است. البته دانش مقدماتی زبان آلمانی من هم گاهی در فهم بعضی کلمات هلندی به کار می آید و وقتی هلندی حرف می زنند،  تا حد کمی می فهمم چه می گویند. حالا جالب این است که این همسایه  های من از ترک های بلغارستان هستند و من اگر ترکی بلد بودم، نباید انقدر به خودم زحمت می دادم!


و اما همسایه بالایی، یک زن و شوهر پیر هلندی هستند که تا به حال موفق نشده ام درست و حسابی ببینمشان. اما هربار گذری دیده ام، خیلی خوب و مهربان بوده اند. از آن با سلیقه ها هستند که تمام پنجره ها و دیوارها را پر از گل کرده اند. ساختمان خانه ما به این شکل است که دو سری پله رو به خیابان وجود دارد. یک سری پله از پائین و از در خانه همسایه پائینی می آید بالا و به خیابان می رسد.  یک سری پله هم از کنار در خانه من و همسایه بالائی می رود پائین و به خیابان منتهی می شود. در واقع در من و همسایه بالایی کنار هم است. اما در خانه آنها که باز شود باز پله می خورد و به یک خانه دوبلکس می رسد. اما در خانه من، مستقیم داخل آپارتمان باز می شود. این همسایه بالایی، تمام پله های منتهی به در خانه خودش و من را پر از مجمسه های لاک پشت در سایزها و رنگ های مختلف کرده است. بعد، این لاک پشت ها دانه دانه انگار از پله ها پائین آمده اند و آخر پله یک گلدان است که دو لاک پشت آخر که خیلی هم کوچک هستند، یکی شان به گلدان آویزان است و دیگری در خاک گلدان نشسته است. من هم در اولین خریدی که برای خانه کردم، یک لاک پشت کوچک خریدم که بعدا دم درم بگذارم که به نوعی نهضت لاک پشت ها را ادامه داده باشم!


القصه، ما ظهر آن روز وسایل خانه مان را تحویل گرفتیم که دیدیم نیکا دارد زنگ می زند. آهان، این را هم بگویم که به پیشنهاد خاطره خوبم یک گلدان زیبا برای نیکا خریدم و روی میزش گذاشتم (که البته ناگفته پیداست که لنگه اش را هم برای خانه خودم خریدم!) . یک کارت هم کنارش گذاشتم و بازگشتش را خوشامد گفتم. نیکا که زنگ زد، با این جمله شروع کرد:" من سورپرایز شدم!" من هم که فکر کردم از دیدن ابتکارات و سلیقه من غافلگیر شده است، خنده ای کردم و گفتم امیدوارم خوشت آمده باشد. بعد دیدم با عجله می گوید:" بله سفر خوب بود اما الان هرچه نگاه می کنم می بینم کلید اضافه ای که با خودم برده بودم را ندارم، می توانی کلید را به من برسانی؟" خلاصه دیدم که بنده خدا هنوز به خانه نرسیده و چمدان به دست در فرودگاه است و من خوش خیال فکر کرده ام دارد از ابتکارات من تعریف می کند.... ! با اینکه مسیر خانه جدیدم تا خانه قبلی طولانی است، موافقت کردم که کلید را بهش برسانم. خیلی تشکر کرد. وقتی هم را دیدیم ماجرای کلید آباژور را برایش توضیح دادم و در مورد ظرف شکسته هم گفتم که جریمه را می پردازم. گفت بعدا می تواینم در این موارد صحبت کنیم و شماره حساب خواست تا مبلغ ودیعه را برگرداند. بعدتر در ایمیل هایی که رد و بدل کردیم گفت قیمت ظرف 8 یورو بوده است. اما برایم جالی بود که پولش را از مبلغ 200 یوروی ودیعه کم نکرد و همه را برگرداند. اما قرار شد من برای کلید آباژورش یک فکری بکنم و چیزی بخرم که مشکلش را حل کند. نا گفته نماند که وقتی گلدان و کارت را در خانه اش دیده بود، خیلی خوشحال شده بود و کلی تشکر کرد. خلاصه این استرس بزرگ هم به لطف خدا حل شد.


ادامه مطلب، یک موضوع خنده دار در رابطه با دستکش های مخصوص یک انگشت  است!

  من برای رسیدن به محل کارم، معمولا از یک راه باریک سرسبز و پر دار و درخت رد می شوم. فکر می کنم یک دبیرستان هم نزدیک این راه هست. گه گاهی پسرکان دبیرستانی را می بینم که سیگار به دست و علاف در گوشه و کنار این راه ایستاده اند. یک روز که داشتم می آمدم احساس کردم در انتهای راه که دقیقا رو به روی محل کار من است بوی خیلی بدی می آبد. نگاهم به زمین افتاد و گلاب به رویتان چیزی شبیه به آب دهان های افتاده بر زمین را دیدم و حالی خیلی بد شد. کلا این پدیده که متاسفانه انگار در همه جای دنیا هم رایج است خیلی حالم را بد می کند. خلاصه با اکراه و طوری که کفشم به این سفیدی های مشمئز کننده نخورد رد شدم. عصر که آن مسیر را بر می گشتم دیدم آن بوی بد که از قضا با بوی رطوبت باران هم مخلوط شده بود هنوز وجود دارد. دوباره زمین را نگاه کردم و قطعات لاستیکی کوچکی را دیدم که گوشه و کنار افتاده. یکهو ذهنم جرقه زد که ای دل غافل اینها که گلاب به رویتان  ک.ا.ن.د.و.م هستند!  حالا من هم حال تهوع گرفته بودم و هم خنده ام گرفته بود.

اینجا لازم است که من یک اعتراف کنم مبنی بر اینکه تا حالا مورد مزبور رو خارج از بسته بندی ندیده بودم و داشتم با خودم فکر می کردم که من چقدر باهوشم که توانستم حدس بزنم اینها چه هستند. بعد از طرفی داشتم با خودم می گفتم آدم بعد از بیست و هشت سال سن و سابقه عقد با جنس مذکر(!!)، چنین چیزی را خارج از بسته بندی ندیده باشد واقعا نوبر است! یکهو دیدم این ذهن دارد جرقه دیگری می زند. من اتفاقا این موجود را خارج از بسته بندی هم، سالها قبل اما نمی دانم کجا دیده بودم، ولی هیچ وقت نفهمیده بودم که ک.ا.ن.د.و.م است! مدیونید اگر با خودتان بگویید این  چه شوتی است وقتی در خط بعدی می گویم که فکر کرده بودم که موجودات مزبور چه چیزی هستند! من با هوش و و ذکاوت سرشارم فکر کرده بودم، اینها چیزی شبیه دستکش یک بار مصرف اما فقط برای یک انگشت هستند!! حالا چرا باید چنین چیزی تولید شود برای یک انگشت؟ حتما دلیلی دارد دیگر! شاید گاه لازم است یک انگشت را بکنیم توی دستکش!!!  تصور کنید من وسط این راه بو گندو ایستاده ام و از اینکه در عرض چند دقیقه به چنین کشفیات مهمی نائل شده ام هم دارم به خودم می بالم و هم نمی توانم جلوی خنده ای را بگیرم از نتیجه مکاشفاتم!

شرمنده روی ماهتان اگر این قسمت کمی تا قسمتی بی ادبانه شد. جان خودم من پاستوریزه تر از این حرفهام، اما این یکی واقعا  مضحک بود!


  • ۹۲/۰۳/۰۲
  • دخترچه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی