Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

مسیر

سه شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۱:۵۲ ب.ظ


مدتی است که فکرم مشغول انتخاب های زندگی ام است. انتخاب هایی از جنس رشته، گرایش، شغل و...

نه اینکه خودم را سرزنش کنم و حسرت بخورم، اما گاه به شدت شک می کنم که مسیری که انتخاب کرده ام، روحم را هم اقناع می کند یا نه. موقع انتخاب رشته دانشگاه، دستم باز بود و محدودیت نداشتم. به رشته هایی مثل فلسفه و باستان شناسی هم علاقه داشتم، اما نه علاقه ای از آن دست که شیدایم کرده باشد! نهایتا بازار کار حقوق و گستره وسیع گرایش هایش،  باعث شد که انتخاب اولم حقوق باشد. استدلالم هم این بود که یک سال می خوانم، اگر دوست نداشتم تغییر رشته می دهم. ترم اول، تقریبا از همه درسها، که بیشترشان هم عمومی بودند،  بدم می آمد! برخلاف اکثریت قریب به اتفاق دانشجوها، پایین ترین معدلم مال همان ترم اول است! ترم دوم، تک و توک درسی بود که جذبم کند. به مرور، بی خیال تغییر رشته شدم. ترم سوم، رییس فعلی ام، استادم شد. منِ ته کلاس نشین، هرجلسه، یک ردیف جلوتر آمدم و با دقت بیشتر جزوه می نوشتم. از آنجا بود که نمگ گیر حقوق شدم. هرچه درسها تخصصی تر می شد، بیشتر لذت می بردم. ذوق و شوق خیلی از بچه های عشق حقوق، کمرنگ شده بود و من تازه احساس می کردم، راهم را پیدا کرده ام. به همین ترتیب، ارشد خواندم و کارآموز وکالت شدم. منی که ترم اول شاید جزء شوت ترین ها طبقه بندی می شدم از دید بقیه، حالا اسمم در دانشکده شناخته شده بود. آن روزها احتمالا روزهای اوج من بود در نظر بقیه. در همان روزها بود که وارد رابطه عاطفی اشتباه زندگی ام شدم. رابطه ای که موفقیت های ظاهری ام را بدجوری تعطیل کرد. بعد از مدتی وفقه و مبارزه با کمال گرایی دیوانه وارم، شرّ پایان نامه را کندم و دلخوری از بی مسئولیتی برخی از اساتید پر ادعا، شد نتیجه آن همه زحمت برای پایان نامه. سعی کردم از ایران بکَنم. در کشور جدید، تازه فهمیدم که آن مثلا بهترین دانشکده حقوقی که من در آن درس می خواندم، فرسنگ ها فاصله دارد با دانشکده های حقوق مطرح جهان. با کسانی هم کلاسی شدم که در کنارشان خودم را خنگ ترین موجود عالم تصور می کردم! کم کم خودم را بالا کشیدم. نهایتا شدم جزء دانشجویان متوسط رو به خوب. رویای بهترین بودن نداشتم، اما تازه فهمیدم معضل اصلی، رقابت برای ورود به بازار کار است.  شش ماهی سرگردان بودم. نهایتا استاد ایرانم، که دیگر در ایران نبود، پیشنهاد کار داد. وارد کاری  مرتبط با رشته ام شدم. بعضی از هم کلاسی های خارجی ام که هنوز درگیر پیدا کردن شغل با ثبات بودند، حسرتم را خوردند. خودم اما در عین شاکر بودن از پیدا کردن شغل، می دانستم که چیز دیگری می خواهم. چه؟ نمی دانستم.

در این دو سال، کم کم فهمیدم که شاید من در کارم موفق هم باشم، اما فرق عمده ام با آدمهای خیلی موفق رشته ام این است که موضوعی که رویش کار می کنم دغدغه زندگی ام نیست! شاید حتی موقع تحقیق روی موضوعات رشته ام، لذت عمیق لحظه ای هم ببرم، اما هیچ کدام از آن موضوعات، جزء مواردی نیست که روحم را درگیر کند. در این مدت، این فرصت را داشته ام که جنس بعضی از دغدغه هایم را خوب بشناسم. بعضی از دغدغه هایم مثل محیط زیست ، کپی رایت، شروط ضمن عقد ازدواج و حمایت از کودکان یا زنان آسیب دیده، موضوعات مهم بعضی از گرایش های حقوق اند. البته، گرایش هایی که با گرایشی که من در آن قرار است متخصص باشم، چندان قرابتی ندارد. برخی از دغدغه هایم هم مثل آموزش کودکان دارای مشکل یادگیری، با رشته و و موضوع کاری ام خیلی فاصله دارند. و اینجور موقع هاست که به خودم می گویم شاید وقت آن باشد که به جای ادامه دادن بی قید و شرط مسیری که دوستش دارم، اما روحم را ارضا نمی کند، مسیری را شروع کنم که با دغدغه های فکری ام هماهنگ تر باشد. مهمترین مانع بر سر این تغییر، این سوال است که  آیا بعد از این همه تلاش در یک مسیر معین، دیر نیست برای تغییر جهت؟ چیزی که من فهمیده ام این است که خیلی از ما ایرانی ها، ریسک پذیری کمی در تغییر مسیر زندگی داریم. در همان دهه بیست زندگی هم فکر می کنیم، دیر است و خود را برده حلقه به گوش انتخاب های گذشته می کنیم.

کم کم وقت آن رسیده که به طور جدی تری فکر کنم به همه راههای پیش رو. البته فکر کردنی که با خود سرزنش و استرس به همراه نیاورد! فکر کردنی مهربان و از جنس همان دوستی با خود!

 

 


  • ۹۴/۰۲/۰۱
  • دخترچه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی