Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

بایگانی
پیوندها

زخم کهنه

شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۸، ۰۳:۰۶ ب.ظ

نوشتن سخت بود. حرف زیاد بود و حس‌ها فوران می‌کرد اما جاری نمی‌شدند در کلمات.

روزهایی بود که سرخورده بودم و غمگین، روزهایی هم بود که می‌دانستم که خیلی چیزها خوب است و من باید تمرکزم را روی ارزشمندترین‌های زندگی‌ام بگذارم. روزهایی که چیزی در ذهن وزوز می‌کرد که حالم را بد کند اما من می‌دانستم که خیلی چیزها روبه‌راه است. روزهایی مثل امروز که پس از مدت‌ها پشت میز تحریر نشسته‌ام، خانه مرتب است و صدای مامان از آشپزخانه می‌آید. همه چیز آرام است اما وزوزی در گوشم مرا به روزهایی از گذشته وصل می‌کند که دوستشان ندارم.

 

بخشی از زندگی من هست که روزهای تلخی دارد: دوره ارشد در ایران. بارها شده که فکر می‌کنم کاش هیچ وقت آن ارشد را در ایران نمی‌خواندم. در آن دوره، آدم‌هایی خواسته و ناخواسته زخم‌هایی به من زدند. یا دقیق‌تر بگویم، در آن دوره روح من زخم‌های عمیقی برداشت که من این زخم‌ها را حاصل رفتار بعضی از افرادی می‌دانم که من به آنها اعتماد کرده بودم. بعضی‌شان رفتارشان به وضوح ناپسند بود. مثلا کسی بود که خیلی سعی کرد به من نزدیک شود. تا اینکه وقتی از ایران رفته بودم روزی ایمیل ناشناسی دریافت کردم که پر بود از تهمت و ناسزا به خودم و خانواده‌ام. خیلی تعجب کرده بودم که یعنی چه کسی می‌تواند چنین کاری کند. طبعا اولین فردی که به ذهنم آمد نامزد سابق بود. اشتباه کرده بودم. با کمی جست‌و‌جو و بررسی آدرس آی‌پی متوجه شدم که کار همان هم‌کلاسی است که مدام ابراز دوستی می‌کند. پیامی برایش فرستادم و حال و احوال کردم و او هم گفت که خیلی دلش برایم تنگ شده و باز کلی ابراز محبت و دوستی کرد. مدتی صبر کردم و بعد برایش ایمیلی فرستادم که می‌دانم که آن ایمیل ناشناس را او فرستاده و از دوررویی‌اش ابراز شگفتی کردم. گفتم تهمت‌هایش را می‌توان پی‌گیری قضایی کرد ولی چنین قصدی ندارم. طبعا هیچ وقت جواب نداد. هنوز بعد از این همه سال، دورویی‌اش برایم عجیب است. این روزها می‌بینم که شده کارشناس چندتا از شبکه‌های فارسی زبان خارج از ایران و در موضوعات متنوعی اظهار نظر تخصصی می‌کند. گاه در مورد مسائل مختلف چنان با اعتماد به نفس حرف می‌زند که من تعحب می‌کنم. نظر دادن تخصصی در مورد این مسائل، نیاز به تخصص بسیار بیشتری از سابقه او دارد. اما ظاهرا در این جور رسانه ها، عمق اطلاعات اهمیت جندانی ندارد.

بعضی دیگر از آدم‌های آن دوره هم بودند که زیرپوستی‌تر زخم زدند. از نظر من، حق دوستی را به جا نیاوردند ولی آنقدر با سیاست بودند که مدرکی علیه‌شان باقی نماند. این زخم ها نمی‌دانم چرا هنوز در من زنده اند و گاه سر باز می‌کنند. بیش از ده سال گذشته از آن سالها ولی من هنوز نتوانسته‌ام با این درد آن طور که می‌خواهم کنار بیایم.

در ان سالها تک و توک آدم‌هایی هم بودند که من عمیقا به خوبی‌شان اعتقاد داشتم اما گذر زمان دورمان کرد و من شک داشتم که چقدر آن دیگر افرادی که شروع کرده بودند به نارقیفی ممکن است بر روی نظر آن‌های دیگر نسبت به من اثر گذاشته باشند. چند سال پیش برای یکی از این افراد که خوبی‌اش را باور داشتم چیزی نوشتم. چون هنوز هم دوستش داشتم و فکری می‌کردم چیزی هست که هنوز وصلم می‌کند به دوستی‌مان و خاطرات‌مان. 

 

برایش نوشتم:

... عزیز،
امیدوارم حالت خوب باشد. روزهای زیادی پیش آمده که بهت فکر کردم و از یادآوری بعضی خاطراتمون لبخند زدم. متن زیر را چندین ماه پیش نوشتم اما نفرستادمش به دلیل اینکه مطمئن نبودم حسش درست منتقل شود و خب به این هم فکر کردم که وقتی تو سراغی از من نمی گیری من چرا... تا اینکه چند روز پیش دوباره دلم تنگ شد و فکر کردم بگذار لااقل بفرستمش:
 
...عزیز
 
مدتها از آخرین باری گذشته که برایت نوشته ام یا برایم نوشته ای. راستش آنقدر همه چیز در این مدت عوض شده که اصلا سخت است نوشتن دوباره.
راستش را بخواهی این نوشته دلیلی ندارد جز اینکه بگویم که ناگهان دلم تنگ شد. نه برای آن روزها و آن حال و هوا که راستش را بخواهی من کلا آن دوره زندگی و بیشتر آدمهایش را که از قضا خاطرات چندان خوبی هم ازشان ندارم مدتهاست که رها کرده ام. اما دلم برای خودت تنگ شد، بی هیچ اضافه و تعلقی از مکان و زمانی که درش بودیم.
 
شاید مسخره به نظر بیاید. من حتی نمی دانم تو هنوز هم مرا جایی از ذهنت نگاه داشته ای یا نه. اما فکر کردم به هر حال وقتی جایی در اعماق دلت هوای کسی را می کند، حقش است که بداند. 
به هر حال امیدوارم قلبت همیشه آرام باشد و تنت سالم.
 
شاد باشی،
...
 
چند روز بعد جوابی برایم فرستاد. جوابش محترمانه بود ولی گرم نبود. طبعا من هم جوابی برای پاسخش نفرستادم، اصلا مدل پاسخش طوری نبود که جوابی بطلبد. نمی‌دانم چقدر حدسم درست بود در این که نارفیقان آن دوران رویش اثر گذاشته بودند. شاید هم خودش واقعا آنقدر عوض شده بود. کسی که با همه تفاوت‌هایمان، همیشه به من اعتماد داشت و زمانی پیش بقیه صداقت من را تحسین کرده بود، حالا حرف از تفاوت‌ها می‌زد. منظورش احتمالا تفاوت‌های مذهبی بود: چیزی که هیچ وقت دوستی آن زمان ما را تحت تاثیر قرار نداده بود و اتفاقا همیشه احترام متقابل به سبک زندگی هم داشتیم. راستش درد داشت برایم که آنقدر زود فراموش می‌شود ارزش هایی که زمانی آدم‌ها را به هم وصل می‌کرده. از دید من، وصل شدن ما به هم به خاطر موفقیت یا به قول او باهوشی من نبود. من فکر کرده بودم چیزهای دیگری ما را به هم وصل کرده بودند. شاید اشتباه می‌کردم. چیزی که برایم نوشته بود این بود:
 

 ...جان سلام

خیلی‌ از ایمیلت ممنونم. من هم امیدوارم که تو خوب و خوش و سلامت باشی‌. مطمئنم هرجا که هستی‌ مثل همیشه موفقی‌. 

واقعیت اینه که من مدتهاست از خیلی‌ از دوستانم بی‌ خبرم، بیش از هرچیز به دلیل مشغولیت زیادی که اینجا دارم. شاید دلیل دیگه بعضی‌ تغییرات باشه که همش هم شخصی نیست و می‌تونه ناشی‌ از تحولات اجتماعی باشه. نتیجهٔ اونها می‌تونه بعضی‌ تفاوتها رو برای آدم پٔررنگ کنه. ولی‌ فارغ از همهٔ اینها، من هم هرگز خاطرات خوب اون روزها رو فراموش نمیکنم و خیلی‌ خوشحالم که بین دوستانی بودم که هم دوستشون داشتم و هم خیلی‌ چیزها ازشون یاد گرفتم. 

به هر حال برات بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم. هنوز هم معتقدم که تو یکی‌ از باهوشترین و تواناترین دخترهایی هستی‌ که من دیدم و امیدوارم به همهٔ آنچه که شایستش هستی‌ برسی‌. 

 
نمی‌دانم چرا این‌ها را نوشتم. شاید چون چند وقت پیش خوابش را دیدم. توی خواب دوستش داشتم مثل قدیم‌ها و او هم همانقدر دوستانه بود. امروز دیدم که چند روز پیش تولدش بوده. سالها بود تولدش را تبریک نگفته بودم و او هم نگفته بود. پیغامی خصوصی برایش فرستادم و در یک جمله تولدش را تبریک گفتم. چرا این کار را کردم؟ چون می‌خواهم دوباری با او دوستی کنم؟ نه. چون می‌خواستم خودم را کوچک کنم؟ نه. فقط دلم می‌خواست به آن حس درونی که هنوز هم می‌توانست به این شخص محبت داشته باشد احترام بگذارم. 
روزی باید بتوانم از درد آن سال‌ها بگذرم. باید بتوانم. این درست نیست که هر از چند وقتی این زخم‌ها سر باز می‌کند. 
 
 
  • ۹۸/۰۴/۲۹
  • دخترچه

نظرات (۵)

سلام. 
متنت رو خیلی دقیق خوندم خیلی جاها احساست رو درک کردم. 
من هم در روزگاری که الان می تونم بهش بگم دور (هفت، هشت، ده سال پیش)، دوستان ِ ضمیمی ای در دانشگاه داشتم (یا حداقل فکر می کردم دوستان زیادی دارم و با همه شان صمیمی هستم!) تلفنم یکسره زنگ می خورد و پیامک می آمد :))) 
اما بعد از ان ماجرا (که خودت می دونی) من دوست نداشتم از علت و چرایی و چکونگی ش پیش کسی حرف بزنم. خب طبیعتا دوستانم هم که دیدند من ازشون دوری می کنم فکر کردند شاید خلوت گزیدگی را ترجیح میدهم و به شت دایره ی دوستی م تنگ تر شد و من تنها تر شدم. اما این تنهایی رو دوست داشتم و به قولی اذیت نبودم و عادت کردم. ما حصل ِ این تنهایی شد آدمی که دیگه برون گرا نیست و کم حرف هست و ساکت. دیگه تمایلی به دوستی کردن با آدم ا نداره چون به نظرم هیچ پایداری و ثباتی در دوستی ها نیست. 
من هم خیلی وقته که کنتر تبریک تولدم رو می گیریم و کمتر هم به کسی تبریک می گویم. بعضی وقتها از این تنهایی رنجیده خاطر می شم اما فکر می کنم هر چی بخم بیشتر حلاجی کنم و دنبال علت بگردم و یا بخوام رابطه های مرده رو دوباره زنده کنم، بیشتر اذیت میشم. :) 
پاسخ:
سلام سمانه جان
کاملا درسته که هرچه بخواهی رابطه‌های مرده را زنده کنی سخت‌تر است.
من هم مدتهاست که عنوان دوست را خیلی سخت برای آدم‌ها استفاده می‌کنم و از این تغییر راضی‌ام...
عزیزم من نمیدونم بین شما چی بود یا بر شما چی گذشته ولی پاسخ دوستت سرد نبوده. ما که ایران هستیم میدونیم شرایط حال حاضر چقدر روی خلقیات افراد تاثیر گذاشته. و البته که شاید دوستت نتونسته خیلی چیزهارو بهت توضیح بده و مجبور شده در لفافه صحبت کنه. 
هر کدوم از ما بر اونچه که برای خودمون گذشته واقفیم و نه بیشتر. 
امیدوارم خاطرات آزاردهنده ی اون روزها رو کامل پشت سر بگذاری و دیگه بهشون فکر نکنی. 
پاسخ:
سلام رافائل عزیز،
ممنونم از همدلی‌ات. این هم‌کلاسی سالهاست خارج از ایرانه عزیزم و خدا رو شکر خیلی هم موفقه. 
تولدش رو که تبریک گفتم، تشکر کرد و گفت امیدوارم همه چیز خوب باشد. من هم گفتم خوب است اوضاع و بهش گفتم که خوابش را دیده بودم و هر دو در خوابم خوشحال بودیم. پیام را دید و جواب نداد. بعدتر احساس کردم بیخود خودم را کوچک کرده‌ام و از احساساتم گفته‌ام. الان اما دیگر برایم مهم نیست و فکر می‌کنم من صادقانه حسی را بیان کردم بی ‌انکه چشمداشت دوستی داشته باشم. چون من واقعا دنبال زنده کردن آن رابطه نبودم. 
وا! بیچاره که خوب جواب داده بود. خوب شاید مثل تو زبان لطیف شعر گونه نداره. ولی با زبان ساده خودش هم خوشحالی کرده. هم دلیل اینکه سراغ نگرفته را گفته و هم از دید من گرم جواب داده. نمیدونم. من خودم بلد نیستم گرم تر از این جواب بدم!
این خوبی و محبت تو رو نشون میده. متاسفانه خیلی از آدم ها در گذر زمان تغییر میکنند و خوب خیلی از ماها در هر لحظه با آدم های همون لحظه خوشیم و دوستان قدیم رو فراموش میکنیم. 
اما اینها هیچ کدوم مهم نیست. تو محبتت رو در این جهان به گردش درآوردی و اون محبت به نحوی دیگه و از سمت کسی دیگه به تو برمیگرده. مطمئن باش. 
پاسخ:
ممنونم از دل‌گرمی‌ات عزیزم. آره شاید خود من هم در موقعیت‌هایی بعضی آدم‌های خوب گذشته‌ام را فراموش کرده باشم...

من یهو نمیدونم از کجا پیدا کردم وبلاگتو ، خوندمش ، بعد میدونی چی فهمیدم؟ شما دیروز منی ، منم دقیقا همین خلقیات و احساسات و همه این حرفهای داخل مغزمو داشتم ، نمیدونم منظور از رابطه چی بوده ولی من یه رابطه عجیب و غریب سه ساله داشتم که از طرف من شاید خیلی پیچیده بود و از اون طرف هیچی نبود . نمیدونم الان نزدیک 7 سال گذشته ولی با خوندن نوشته هات اون روزا اومد جلوی چشمم . با خوندن احساساتت نسبت به دیگران به این پی بردم چقد شبیه منی

منم مدام با خودم حرف میزنم ، از بقیه دلخور میشم ، خیلی چیزا تو فکرمه که با فکر آدما مقابلم متفاوته ، خلاصه خیلی شبیه منی

ارباب رجوع که میره بلاگت رو باز میکنم و میخونم

پاسخ:
سلام
راستش حس اینکه کس دیگری بفهمتت شیرینه. :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی