Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

بایگانی
پیوندها

میل باغ ما کن

چهارشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۹ ق.ظ

قدیم‌ترها یکی از تفریحاتم، تصور زندگی آدم‌هایی بود که در قطار، ترام یا اتوبوس می‌دیدم. حتی وقتی که حوصله خیال‌پردازی نداشتم، لااقل لبخند می‌زدم به آدم‌های اطرافم. نمی‌دانم چرا چند وقت است که دیگر نه خیالی مانده که پرواز کند و نه رمقی برای لبخند به غریبه‌ها. بی‌حوصله شده‌ام. وقتی آدم‌ها زیاد سر‌وصدا کنند، جایم را عوض می‌کنم. حال‌وهوای عاشقانه آدم‌ها، دلم را به هم می‌زند. آدم‌ها را دیگر دوست ندارم انگار. هنوز ولی با مسن‌ها مهربانم. چند وقت پیش که در اتوبوس، بلند شدم تا زوج پیری راحت کنار هم بنشینند، نگاه گرم پیرزن تا مدت‌ها حالم را خوب کرد. یا آن پیرمرد که به بازویم زد و خواست که کارتش را جلوی کارت‌خوان بگیرم، انگار در نگاه‌مان چیزی رد‌و‌بدل شد که ماندنی بود.

بخش قابل توجهی از سال‌های پیش از دبستان من کنار مادربزرگی گذشت که کلی قصه و شعر بلد بود. مادربزرگی که پسر محبوبش چندین سال پیش به بهانه معالجه دختر کوچکش رفته بود آمریکا و مادربزرگم هنوز چشم به راه بود که حال دختردایی خوب شود و دایی رضا برگردد. من دو ساله بودم که دایی و خانواده‌اش ایران را ترک کرده بودند و من طبعا هیچ خاطره‌ای ازشان نداشتم، هنوز کوچک بودم که روزی برادر بزرگم پرده از حقیقتی که خودش کشف کرده بود، برداشت: دایی رضا که دیگه برنمی‌گرده. ولی مامان‌بزرگ نمی دونه ... . مادربزرگم همان شعرها که برای من می‌خواند را در نامه برای دختردایی می‌نوشت، البته خودش که نه، او می‌گفت و بقیه می‌نوشتند. آن روزها دختردایی خیلی عزیز بود و شاید هم بعضی شعرها فقط مخصوص او بود. مثلا این یکی:

الا دختر که چشم زاغ داری

سبد در دست و میل باغ داری

سبد بنداز و میل باغ ما کن

سرم را بشکن و دردم دوا کن

بالاخره، بعد از حدود ده-یازده سال، دایی و خانواده‌اش سفری به ایران کردند. فکر کنم مامان‌بزرگ آن موقع دیگر فهمیده بود که برای دایی و خانواده‌اش، برگشتی در کار نخواهد بود. آن سال، ما سفر بودیم و من خانواده دایی‌ام را ندیدم. حدود دو سال بعدترش، مادربزرگم فوت کرد. برای مراسم چهلم، دایی‌ام و خانواده‌اش هم ــ البته بدون دختر دایی ــ آمدند ایران. من بالاخره پسر محبوب مادربزرگم را دیدم. مهربان بود و می‌دانستم همدم مادرم بوده در روزگار جوانی. بعدترها، اختلاف در عقیده، دورشان کرده بود از هم. دایی مهربان بود و جوان‌تر از بقیه دایی‌های مسن من. اما برای من چهارده ساله، غریب بود که ناگهان کسی را به عنوان دایی بپذیرم که هیچ خاطره‌ای از او نداشتم. الان دیگر آسان‌تر شده. گاهی پای تلفن یا در فیس‌بوک، ابراز محبت می‌کند و من هم خجالت نمی‌کشم دیگر. خلاصه، همان سالی که مامان‌بزرگ فوت کرده بود، دختردایی خودش هم سفری تنها به ایران کرد. من بالاخره دختردایی که مادربزرگم آنقدر در فراقش غصه خورده بود را دیدم. دیدار خیلی سردی بود و خاطره بدی شد. بعد از آن هیچ‌وقت ندیدمش و ارتباط مجازی‌مان هم هیچ‌وقت گرم نشد. مادربزرگ مادر‌ی‌ دختردایی که در آمریکا زندگی می‌کرد، چند وقت پیش فوت کرد. و من می‌بینم که دختردایی، که خودش الان یک پزشک متخصص است و مادر یک دوقلو، دختر با محبتی است و هنوز به آن مادربزرگش فکر می‌کند و برایش ابراز دل‌تنگی می‌کند. او فقط احتمالا درست نمی‌داند که مادربزرگ پدری‌اش تا مدت‌ها، چشم انتظار بازگشت‌شان بود.

این روزها اگر کسی در فامیل بپرسد که نوه‌های دردانه مامان‌بزرگ کدام‌ها بودند، احتمالا تعداد قابل‌توجهی اسم مرا هم می‌آورند. و من فکر می‌کنم هیچ‌کس به اندازه من نداند که مادربزرگم چقدر دل‌تنگ سفرکرده‌اش بود. امروز نوزده سال از رفتنش می‌گذرد و من هنوز گریه‌هایم تمام نشده ...

  • ۹۷/۰۷/۲۵
  • دخترچه

نظرات (۵)

خدا رحمتشون کنه. منم وقتی آمریکا بودم مادربزرگ پدری م رو از دست دادم و وقتی ابتدایی بودم مادر بزرگ مادریم رو. واقعا از دست دادن شون در بزرگسالی شاید سخت تر باشه چون کلی خاطره ازشون داریم و چون بزرگ تر شده بودیم وظیفه های بیشتری هم نسبت بهشون داشته ایم که احتمالا انجام نداده ایم و این خودش باعث ناراحتی است...
پاسخ:
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه سمانه جان. همین طوره واقعا ...
الهی. چه داستان غم انگیزی.

آخی. منم امروز ناجووووووووووووووووووووووووووور دلم گرفته. چرا دنیا اینقدر سخت شده برای ماها؟  ای بابا. کاش ایران به دنیا نیومده بودم. کاش با فرهنگ ایرانی بزرگ نشده بودم. شاید زندگی آسون تر میشد.  نمیدونم. شاید حتی اگر اندکی شرایط اولیه تغییر میکرد منم بهتر میبودم و الان اینقدر اذیت نبودم.
پاسخ:
نمی‌دونم عزیزم. شایدم در هر حالتی غم هست. مهم ماییم که چه طور باهاش برخورد می‌کنیم ...
  • سارای قصه
  • برای من فقط ایمان و امید به دیدار دوباره ست که آرامبخشه...باور اینکه کسانی که از دستشون دادم فقط سفر کردن به جهان دیگه ای و حالا توی سطح بالاتری از آگاهی نگاهشون با من به شدت متفاوته..اینکه نابودی ای وجود نداره...اینکه ماها ابدی هستیم..(میدونم از موضوع خارج شدم! اما ..) امیدوارم مادربزرگت حالا غرق آرامش و نور باشن..
    ته گریه هات سبکی و لبخند باشه عزیزدلم
    پاسخ:
    همین‌طوره سمانه جان. برای منم فقط همین آرامش‌بخشه ...
    روحشون شاد. درد دوری بد دردیه!
    پاسخ:
    خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه. آره عزیزم ...
    سلام خدا رحمتش ون کنه
    پاسخ:
    سلام، ممنون :). خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی