Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

آب گرمکن!

چهارشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۳، ۰۴:۴۲ ب.ظ


این متن را در در خرداد 92 نوشته بودم به عنوان "تنها در خانه جدید 2" که ادامه ای بود بر پست "تنها در خانه جدید 1". گرفتاری و بی همتی مانع از این شد که کاملش کنم. دیروز اما اتفاقی افتاد که یاد این پست نیمه کاره افتادم و رفتم سر وقتش:

------------------------------------------------------------------------

تنها در خانه جدید 2

با استقرار در خانه جدید،  انگار تمام آرامش های گم کرده را پیدا کرده باشم. یواش یواش، وسایل خانه را تکمیل کردم و البته نیروی کمکی هم از جانب خانواده ام در چند آخر هفته پیاپی رسید تا این خانه شد خانه!

همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه یک شب دیدم آب گرم ندارم. کاشف به عمل آمد که آب گرمکن کار نمی کند. از همسایه پائینی خواستم که روشنش کند. آن بنده خدا هم آمد و روشنش کرد. اما این قصه دوباره و چندباره تکرار شد. دیدم نمی شود هربار همسایه بدبخت را بکشانم بالا که بیاید آب گرمکن روشن کند. با صاحبخانه صحبت کردم و قرار شد تعمیرکار بفرستد.

سختی آمدن نیروهای خدماتی به خانه در اینجا این است که ساعت دقیق نمی دهند. مثلا می گویند ما بین ساعت 1 تا 4 می آئیم. حالا ممکن است تعمیرکار ساعت 1 بیابد و یا راس ساعت 4! به خاطر همین برای کسی که کار می کند، این طور هماهنگی ها سخت تر می شود. اما چاره ای نبود. با رئیس صحبت کردم و طبق معمول درک کرد شرایط را و من آمدم خانه. تعمیرکار آمد و بعد از مدتی ور رفتن با آب گرمکن گفت که درست شده و من هم خوشحال و راضی برگشتم سر کار. چهار- پنج روزی بیشتر نگذشته بود که دوباره آب گرمکن از کار افتاد! این بار اما روز جمعه بود و من می دانستم اگر تعمیرکار همان روز نیاید، رسما تمام شنبه و یکشنبه را هم باید یخ بزنم از درد بی شوفاژی، و هم اینکه باید بدون آب گرم سر کنم! خلاصه آنقدر به صاحبخانه زنگ زدم تا توانست دوباره هماهنگ کند که مجددا تعمیرکار بفرستند. دوباره آمدم خانه. همان زمان که دم خانه رسیدم، ماشین تعمیرکار اعزامی هم پارک شد و پسر جوان برایم دست تکان داد. این یکی برخلاف تعمیرکار اولی، انگلیسی خیلی خوبی صحبت می کرد. از آن آدمهای گرم بود و سر حرفمان باز شد. از تفاوت های فرهنگی گفت. از ایران پرسید. از مسلمانان پرسید. از تجربیات خودش با مشتری های مختلف گفت. آدم نسیتا عمیقی بود. اما در عین حال خیلی هم شوخ بود. از آنها بود که خیلی تیزهوشانه از قوه طنزشان استفاده می کنند. یعنی خیلی حرفهایی که این به من زد را اگر یک مرد دیگر می زد، من همانجا حالم بد می شد! اما این یکی خوب بلد بود که شوخی های حتی یک مقدار مورد دارش  را طوری بگوید که تو فقط خنده کوتاهی کنی  و شانه بالا بیندازی. و بعد هم سریع عذرخواهی می کرد که قصد بی ادبی نداشته. خلاصه، این آقا خیلی هم ظاهرا وارد بود در کار تعمیرات. یک کلاس آموزشی هم برای من گذاشت در مورد شیوه کار کردن آب گرم کن. بعد هم گفت می خواهم اذیتت کنم اما قصدم خیر است. من الان خاموشش می کنم تا خودت هم یاد بگیری که اگر زمانی به دلیل طوفان آب گرمکنت خاموش شد، چطور روشنش کنی. خلاصه من را فرستاد بالای کابینت و به طور عملی آموزش روشن کردن را شروع کرد. وقتی تمام شد و می خواستم بیایم پائین، گفت من می خواهم محترمانه دستت را بگیرم و کمکت کنم که پائین بیایی اما تقصیر خودت است که اجازه نمی دهی دستت را بگیرم! شاید هرکس دیگری با من اینطور حرف می زد، خیلی موضع می گرفتم. اما نمی دانم این بشر چه داشت در نوع حرف زدنش که باز هم خندیدم و به روی خودم نیاوردم!

... (ادمه را قرار بوده که بعدا بنویسم!)

 --------------------------------------------------------------------------------------------------

القصه، این ماجرای آبگرمکن خیلی جدی تر از چیزی بود که موقع نوشتن متن بالا فکر می کردم. بعد از آمدن آن تعمیرکار شنگول، یک بار دیگر هم آب گرمکن خراب شد و این بار شرکت تعمیرکار، مرد جا افتاده تری را فرستاد و او تشخیص داد که مشکل از دود کش است و بنابراین باید با شرکت های تمیزکننده دودکش تماس می گرفتم. دو تا پیرمرد نمکین که سر تا پایشان پر از دوده بود و شاید هم پدر و پسر بودند، آمدند و نگاهی به لوله بالای آب گرمکن انداختند و کاشف به عمل آمد که اصلا آب گرمکن من راه خروجی به دود کش نداشته و این همه وقت عملا دودکشی وجود نداشته! خدا خیلی رحم کرده بود که خفه نشده بودم. خلاصه گفتند باید برایت راه به دودکش بکشیم و برای بیش از یک ماه بعد وقت دادند. نهایتا هم سر وقت تعیین شده آمدند و یک نصفه روز کار کردند و بالاخره من هم راهی به دودکش پیدا کردم.

از بعد از این تعمیر اساسی، دیگر مشکل آب گرمکن نداشتم. سال 2014 که شد از شرکت تعمیرکار برای بررسی سالانه آمدند. این بار هم همان پسر مشنگ آمد. از آنجا که دفعه قبل، قبل از خداحافظی کمی پایش را از گلیمش درازتر کرده بود، من دیگر حوصله اش را نداشتم. یعنی تا از پنجره دیدم دارد می آید، حالم گرفته شد. این بار خیلی بهش رو ندادم و کارش را کرد و رفت. دفعه قبل یک نکته خوب بهم گفته بود که باعث صرفه جویی قابل توجهی در هزینه گاز می شد. برای پیاده کردن آن نکته باید یک کلید کار می گذاشتم در آب گرمکن. شماره اش را داده بود که اگر خودم نتوانستم، کمکم کند. یک بار که برادرم آمده بود بهش زنگ زدیم و پرسیدیم و کلید را نصب کردیم. خلاصه وقتی برای بررسی سالیانه آمد، کلی هم ذوق کرد که توصیه اش را عملی کرده بودم و دوباره تاکید کرد که وقتی قبض سالیانه گاز بیاید می فهمم چقدر صرفه جویی شده. نهایتا هم کارش را کرد و رفت.

من هم در این یک سال هیچ مشکلی با سیستم گرمایشی نداشتم. البته در سال 2015 خودشان نامه ندادن برای کنترل سالیانه و من هم پی گیر نشدم. پریشب که روی تخت چمباتمه زده بودم دیدم شوفاژ یخ یخ است. هرچه درجه ترموستات را زیاد کردم دیدم نخیر، فرقی نمی کند. خلاصه شستم  خبر دادر شد که باز مشکلی پیش آمده. از طرفی من قرار بود جمعه را مرخصی بگیرم که بالاخره خانه تمیز کنم، چون به امید خدا قرار است آخر هفته خانواده ام بیایند. حالا با این اتفاق من باید خانه را تا قبل از آمدن تعمیرکار تمیز می کردم و خانه هم کن فیکون بود! این شد که دوشنبه ظهر را اجازه گرفتم و زودتر آمدم خانه تمیز کنم و به صاحبخانه گفتم برای سه شنبه با تعمیرکار هماهنگ کند. اما بدون آب گرم، واقعا یک چیزی کم بود. با کتری برقی، آب جوش درست می کردم برای تمیزکاری هایم که خودش دردسری بود. شب یکهو یادم آمد که تعمیرکار مشنگ یادم داده بود که آب گرمکن را روشن کنم. حالا که روی کابینت تمیز و خلوت شده بود، می شد بروم رویش بایستم و ببینم شعله آب گرمکن روشن است یا نه. خلاصه رفتم روی کابینت و دیدم که شعله ای در کار نیست. دست به کار شدم و شروع کردم به فندک زدن. بار اول نشد. بار بعد بیشتر نگه داشتم، روشن شد!! خودم هم باورم نمی شد! فقط در دلم می گفتم خدا خیرت بدهد تعمیرکار خل و چل که ماهی گیری یادم دادی!

حالا هم خدا رو شکر فعلا خاموش نشده. خانه کامل جمع نشده، ولی ان شاالله تا آخر هفته خانه تکانی هم تمام می شود. دوشنبه آینده باید یک رقابت تخصصی بین المللی در رشته خودم را داوری کنم. راستش قبول کردن این مسئولیت برای من مستلزم شجاعت زیادی بود. اما من تصمیم گرفتم ریسک کنم و با آگاهی به اینکه کامل نیستم، این شجاعت را به دست آوردم که این مسئولیت را قبول کنم. دعا کنید که خدا کمکم کند و نتیجه هم خوب باشد.


  • ۹۳/۱۲/۲۰
  • دخترچه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی