Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

گاهی گله کرده بودم از کسالت زندگی­‌ام. اما، از یک جایی به بعد دیگر فهمیده بودم که آزمون زندگی­‌ام قرار است در سروکله زدن با تنهایی باشد. کاری نداشتم که بقیه چه می­‌کنند و کم کم یاد گرفته بودم که مدل امنی از روابط را برای خودم تعریف کنم و در آن میان٬ جای عظیمی هم به خودم و خلوتم بدهم. با همه کاستی­‌هایش و حتی لغزش­‌هایم٬ می­‌گذشت و من داشتم ماهرتر می­‌شدم در مدیریت زندگی تنها.

قرار نبود تصمیم­‌ها و اعمال آدمهایی که نمی‌شناختمشان٬ وارد زندگی من هم بشود. اما از جایی به بعد٬ به غیرمنتظره‌ترین وضع ممکن٬ درگیر داستان­‌ آدم‌هایی شدم که هیچ ربطی به من نداشتند. آدم‌هایی که راه­هایی را انتخاب کرده بودند که با ارزش­‌های من جور در نمی­‌آمد. چیزهایی که تا وقتی مربوط به غیر بود٬ ربطی به من نداشت و من خودم را دور می‌کردم از سر در آوردن از آنها. چیزهایی که قرار نبود هیچ وقت وارد حریم زندگی من بشوند. همه چیز خوب پیش می‌رفت٬ چون قصه زندگی آدمها قرار نبود بشود قصه من؛ بخشی از من٬ قلابی چسبیده به روح من. من خیلی هنر می­‌کردم٬ حواسم به ساحت زندگی خودم می‌­بود و حفظ حریم­‌هایش. می­‌دانستم آدم‌ها٬ ارزش­‌ها و رویه­‌هایشان با هم فرق دارند و تا وقتی کسی زندگی­‌اش به من گره نخورده بود٬ این تفاوت­ها اثری در من و دنیایم نداشت. نهایتا اگر کسی را خیلی دوست داشتم و تصمیماتش را دوست نداشتم٬ با خود می‌گفتم چه حیف که فلانی این تصمیم را گرفت. قرار نبود این تصمیم­‌ها که دیگرانی گرفته بودند٬ مثل خوره بیفتند به جان زندگی من، قلابی شوند به روحم و مدام بخراشند.

در آخرین ماه پاییز پارسال٬ پر از هیجان از امکان شروع یک کار جدید٬ منتظر قطار بودم که دیدم دوست قدیمی عزیزی پیامی داده. چند پیام رد و بدل شد و من با ور عاقل ذهنم٬ قدم گذاشتم به ورطه‌­ای که در دید من و دوست قدیمی قرار نبود داستان چندان پیچیده­‌ای باشد. به خیال خودم٬ همه چیز را با حساب و کتاب پیش برده بودم و کمابیش می­دانستم که در این ورطه٬ برای چه نوع اتفاقات غیر قابل پیش­‌بینی باید آماده باشم.

 ۲۲ اسفند بود. سوالی پرسیدم و داشتم خودم را برای چیزهایی آماده می­‌کردم که ممکن بود شنیدنش سخت باشد. چیزی که شنیدم اما سخت تکانم داد٬ بسیار سخت‌تر از آنچه برایش آماده بودم. نگاهم ثابت ماند به خیابان. همانجا دانستم که من دیگر آن آدم سابق نمی­شوم. حالم شبیه وقتی بود که ده ساله بودم و دخترکی برایم فاش گفت که آدمها چطور بچه­‌دار می­شوند. زخمی از بالا تا پایین روحم را شکافت.

دل لرزیده باشد و روح چنین زخم عمیقی دیده باشد؟ انصاف نبود خدایا. مگر کسی از تو آگاه­‌تر بوده به درد و رنجی که آن زخم با خودش حمل کرد؟ پس چرا فقط نگاهم کردی؟ نه آن زخم خوب شد و نه حتی ایستاد همانجا که بود. مُسری بود زخمش و هر چیز قشنگی که می­‌آمدم مزه­‌مزه کنم٬ خون و چرک زخم کهنه جاری می‌شد و آن لذت را پیدا می‌کرد و دست می‌انداخت دور گلویش و خفه‌­اش می­‌کرد! 

عهدشکنی کردم و بی­‌معرفتی. آنقدر که خودم هم دیگر نشناختم خودم را. حالم دیگر برنمی­‌گردد به آن حال خوشی که منتظر قطار باشی و در دل امید داشته باشی به آینده­‌ای بهتر که کار مورد علاقه­‌ات قرار است برایت رقم بزند. آن حال خوش بی­‌خبری بر نمی­گردد سر جایش. آن توانی که در تمام این سال­‌ها با من بود و من حتی ندیده بودمش هم جایی میان راه گم شد و معلوم نیست چه بر سرش آمده. آنچه ماند، دلی بود که سخت لرزیده بود و هیچ چیز نتوانسته بود آرامش کند.

فکر نکنی این­ها گله از توست خدایا! البته که گله دارم از تو٬ ولی دوست ندارم من را گله­‌گزار ببینی. من فقط خواستم یادآوری کنم آن روز تابستانی سال ۸۳ در مسجدالنبی را و حرف­های آن خانمی که بی‌مقدمه شروع کرد به حرف زدن و از دردهایش گفتن. تو شنیدی او چه گفت و می­‌دانی که من چه آرزو کردم. دلت آمد امتحان زندگی من را دقیقا در همان موضوع قرار دهی؟ واقعا دلت آمد؟

 

  • دخترچه

خیلی چیزها سر جایشان نیستند. گاه فکر میکنم چیزی از درون زخم می زند به روحم و کم کم همه جایش را دارد خط خطی می کند. 

دل گرمی ها اما هنوز هستند و وقتهایی سر راهت قرار می گیرند که انتظارشان را نداری. مثل اشکهای پنهانی که در قطار می ریزی و بعد خانم کناری٬ به فارسی می پرسد ایرانی هستی و بعد که ازش می پرسی از کجا فهمیده٬ می گوید از چشمهایت. و خیلی چیزهای دیگر.

سالهاست که محرم ها٬ جایی نمی روم. سالهاست که وسواس دارم برای شنیدن دعا یا عزاداری٬ سراغ هر صدایی نروم.  محرم را با گزیده ای از دعاها و نوحه های قدیمی می گذرانم. توی قطار یا اتوبوس٬ یکهو دلم می گیرد و اشکم روانه می شود. صدای حسین فخری سوز دارد. ایران که بودم٬ اهل شنیدن نوحه و اینها نبودم. به نظرم  اینها چاشنی حرفهای اصلی باید می بود. حالا نه اینکه همه سخنرانی را هم با دقت گوش کنم یا قبول داشته باشم حتی. الان اما دوست دارم فقط صدای نوحه ای در گوشم باشد یا دعایی. فقط همین. حوصله عارف و عابد و روحانی و مکلا و روشنفکر٬ هیچ کدامشان را ندارم. خلاصه که فعلا خوب و آرام بخش است چنین محرم های تک نفره ای. 


گولو نوشت: یادته زمانی وصیت های خودخواهانه ام  را به تو گفته بودم؟ قرآنی که در مراسم ختمم می گذارند٬ لطفا تلاوت مزمل حسب الله باشد: قاری اندونزیایی است که تیکا به من شناساندش. به طور خاص٬ سوره الرحمانش را خیلی دوست دارم. نمی دانم چرا مزمل سوره مزمل را نخوانده. یعنی من هرچی می گردم٬ نیست. با اینکه خوب یادم می آید که تیکا قرائت مزملش را برایم فرستاده بود. خلاصه٬ اگر آن را پیدا کردی که چه بهتر که مزمل باشد! بید مجنون را هم که یادت مانده. 


  • ۳ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۵۹
  • دخترچه

اینکه آدم حتی چند هفته هم نتواند سر حرفش بماند٬ یعنی لابد چیزیش است. هنوز هم نمی دانم چه خواهم کرد با اینجا. انگار دیگر به هیچ چیز در مورد خودم مطمین نیستم. 

این روزها خیلی از چیزهای زندگی روزمره و حتی کار بر وفق مراد است. یکی از مقاله ها بعد از این همه سال در ایران چاپ شد و از پایان نامه پارسال هم یک مقاله در یک ژورنال بین المللی چاپ شد. اینها چیزهایی بود که روزگاری فکر می کردم اگر به ثمر برسند٬ لابد کمی زندگی ام آرام می شود. و البته که دغدغه های جدید منتظر نمی مانند تا تو نفس راحت بکشی و بعد بیایند سراغت. اما همه اینها جای گله و شکایت ندارد. زندگی است دیگر و کاش سختی هایش محدود بود به همین چیزها.

دردهایی اما هست که هیچ ربطی ندارد به اینکه چه کاره ای و دستاوردهایت چه بوده و روابط خوبی با اطرافت داری یا نه. این دردها را لابد باید بچشی تا به درکی برسی از خودت و اینکه هیچ نیستی و قابلیت این را داری که به راحتی اصولی که درست می دانی را زیر پا بگذاری و هر آنچه خود را از آن مبرا میدیدی٬ گرفتارت کند. همان داستان تکراری عجب و غرور و بعد امتحان شدن و رو سیاه بیرون آمدن. به همین سادگی٬ به همین تلخی. 

 این یکی از آن گردنه هایی در زندگی بود که با همه اطمینانی که به خودم داشتم٬ بدجوری سقوط کردم ته دره. آنقدر که گاه شک می کنم که بشود دوباره سرپا شوم یا نه. نیمه پر لیوان اما این است که فرصتی پیش آمد برای شناخت خودم و درک ضعف هایم. که کاش البته بهای این فرصت انقدر گزاف و تجربه اش آنقدر تلخ نبود. 

با همه سرگشتگی هایم٬ هنوز هم آستانی هست که می توان شکایت از خود را به آنجا برد٬ و چه خوب که هست و چه خوب که گفته است که نباید از رحمتش ناامید شد...

  • ۹ نظر
  • ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۳
  • دخترچه

هیچ وقت بنا نداشتم که اینجا حرف از رفتن بزنم. یعنی فکر می کردم چیزی نمی شود که بخواهم دل بکنم از اینجا. شد، مسئولیت آنچه شد هم کاملا به عهده خودم است. 

اینحا را دوست داشتم. اوایل  فقط جایی بود برای خالی شدن، ولی کم کم مجالی شد برای معاشرت. کم کم با حوا و غزال و خاطره آشنا شدم. کسانی بودند که کمتر می شناختمشان مثل نوشا و غزل و لی لی فلورا! گمشان کردم، اما خاطره شان هنوز هست. دوستی هایی هم شکل گرفت مثل دوستی با گولو و سارا که باورم نمی شود من هنوز این آدمها را ندیده ام از نزدیک! و کسانی بودند مئل رافائل، آذردخت یا عمو سیبیلو که می خوانی شان، حتی اگر نه همیشه، ولی می فهمی شان.  کسانی را هم با نظراتشان می شناختم مثل ریحانه، سمانه، عاطفه، فاطمه، شیدا، متین و آن جناب دیتا ماینر! و احتمالا کسان دیگری که حافظه ام یاری نمی کند.

خلاصه که اینجا پنجره ای بود برای ارتباط با آدمهای دوست داشتنی. هیچ آزار و مزاحمتی ندیدم و تنها دلخوری ام از آن جناب دیتا ماینر بود که فکر می کنم او هم قصد آزار نداشت. 

در اینجا، نه اثر قابل توجهی خلق کردم و نه حرفهای پیچیده ای زدم. احساساتم نسبت به روزانه هایم را نوشتم و اتفاقا همین معمولی بودنش را دوست داشتم. قدیم ها فکر می کردم خیلی سخت باشد دل کندن از این کنج تنهایی. راستش الان آنقدرها هم سخت نیست. چیزهای مهمتری را باید گذاشت و رفت که یک وبلاگ مهجور در مقابلشان هیچ است لابد. 

آخرین حرف اینکه بعد از چند سال دارم کتاب Man's Search for Himself (که اتفاقا به فارسی هم ترجمه شده است) را تمام می کنم. انگار که کلافهای در هم پیچیده ای از بعضی سوالها و تردیدهای زندگی را کسی برایم کمی باز کرده باشد. 



  • ۸ نظر
  • ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۳
  • دخترچه

"شیدا"یی زمانی برایم نوشته بود : «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی فِی دِرْعِکَ الْحَصِینَةِ الَّتِی تَجْعَلُ فِیهَا مَنْ تُرِیدُ». 

فکر کنم نشنیده بودمش تا پیش از آن. این روزها که ذهنم درگیر مساله "تسلیم" است، آن قسمت " تَجْعَلُ فِیهَا مَنْ تُرِید" ش برایم جالب تر است: تا یار که را خواهد و میلش به که باشد!

----------------------------------------------------------------------------------------

تصادفی که یک سال پیش کردم چیزهایی داشت که در این مدت زیاد مرورشان نکرده ام. انگار نگه داشته بودم تا زمانی، سر فرصت بنشینم و بهشان فکر کنم: اینکه تا چند دقیقه قبلش چه حالی داشتم و مشغول چه راز و نیازی و گله گزاری بودم؛ اینکه لحظه ای که در آن دالان پرتاب شدم و با خودم گفتم بالاخره اتفاق افتاد، می خواستم برنگردم انگار؛ اینکه دختر و پسری خودشان را رسانده بودند بالای سرم  و شروع کردند به حرف زدن با من و فشار دست دختر بر دستم....  و من که باز می رفتم به مکان و زمان دیگر و باز، با سوال های دختر بر می گشتم. 



  • دخترچه

شاید هم آنقدر نباید دنبال چرا و چگونگی باشیم. شاید باید دست نگه داریم لحظه ای، نخواهیم زمین و زمان را به هم بدوزیم.  فقط سهم خودمان را درست انجام دهیم: منصفانه و زیبا بازی کنیم. همین! 

  • دخترچه

من تا همین چند وقت پیش نمی دانستم عمو سیبیلو، همان کسی است که گولو به صفحه اش ارجاع داده بود و بعد من به واسطه اش با دکتر تینا آشنا شدم و تا حدی درگیر داستان سلیمه شدم. هنوز هم وقتی یادم می آید جریان سلیمه را دلم گرم می شود. روزهای خوبی بودند آن روزها. چه من این روزها دور است از آن روزهایم.

در این چند ماه فهمیده ام که خیلی چیزها هست که من هیچ نمی فهممشان. که در برابرشان مثل کودکی می مانم که هرچقدر هم تلاش کند به فهمیدن، بیشتر سردرگم می شود. فهمیده ام چیزهایی برای بعضی مردم خیلی عادی است که برای من عادی نمی شود انگار. این شناخت جدید، در دنیای جدیدی را به من باز کرد و من فکر کردم شاید من زیادی سخت گیر بوده ام در مرزگذاری دنیایم ( که البته دنیای  بی اشتباهی هم نبوده است). مدتی سعی کردم پرسه بزنم در آن دنیای جدبد. خب واقعیتش این است که هرچه بیشتر پرسه زدم تا بشناسم آن دنیا را، بیشتر گم شدم و احساس ناامنی کردم. دنیای قشنگی نبود به نظرم. و من این بار صادقانه و آگاهانه راضی ام که عمرم در چنان دنیایی سپری نشد.

بعد از این نمی دانم چه بشود. ولی دوست دارم جوری بشود که بتوانم خودم باشم و درگیر اقتضائات عرضی نشوم. و خب، انگار وضعیت طوری است که در ایران سخت تر است "خود بودن". نه که در جایی که من هستم، خیلی آسان باشدها. ولی به هر حال، حق انتخاب آدمها بیشتر به رسمیت شناخته می شود.


  • دخترچه

شب بود. گریه کردم و رفیق کودکی، نوجوانی و جوانی ام  زنگ زد، مئل همیشه، آغوشش امن بود برایم.

صبح بود. با گولو فهمیدیم که باز هم در یک زمان، تغییر مهمی در زندگی مان داده ایم. گولو گفت؛ دخترچه هیچ فهمیده ای که در این چند سال چقدر قوی شده ای؟!

نزدیک ظهر بود. دوستی که نقطه مقابل من به نظر می آید، گفت: نکند گله گزاری کنی! گله ای اگر داری بسپار به هوا، به آب. یا اگر می خواهی بگویی اش، بگو، به ما بگو حرفهایت را.

عصر بود، رقیه فهمید حالم گرفته است. گفت می آید دنبالم برویم ورزش. آمد دم در. یک کیسه پر از میوه داد به دستم و گفت ببر بگذار در یخچال. برگشتم و سوار ماشین شدم. یک نارگیل با نی داد دستم و گفت فعلا هم این رو بخور!

قشنگی این دنیا لابد به همین است که هر کسی شیوه همدلی خودش را دارد. همین که عده ای را داری که بودنت در این دنیا را سعی می کنند هموارتر کنند، خیلی خیلی دل گرم کننده است.

---------------------------------

یاکوپو یک آگهی کار در حوزه مورد علاقه ام فرستاده و گفته لطفا اپلای کن. میدانم که دوباره اپلای کردن وقت می گیرد و امید واهی ایجاد می کند و باز نسبت به پی اچ دی سردم می کند، ولی شاید وقت گذاشتم و اپلای کردم.

  • دخترچه

گاهی مجبوری خودت را منطقی نشان بدهی و مصمم. لبخند مصنوعی بزنی و در حالیکه بغضت را قورت می دهی٬ تصمیم بگیری و بعد دست هم تکان بدهی و بگذاری رفتنی ها بروند. 

گاهی اما نیازی به این کارها نیست. آنکه رفتنی است آنقدر تو را بلد است و تو آنقدر با او «ندار» شده ای که حتی لازم نیست تظاهر کنی که خوبی. اصلا لازم نیست چیزی بگویی٬ او می دانتت.

خدایا! فیلسوفم را می سپرم یه پناه امن خودت. نگه دارش باش!

  • دخترچه

به هبچ ورد دبگر نیست حاجت ای حافظ

دعای نیمشب و درس صبحگاهت بس!

  • دخترچه