Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد!

دوشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۳۰ ق.ظ

دوچرخه سواری با فضل خوب بود. هرچند اثر این همه وقت ورزش نکردن٬ خودش را در خستگی مفرطم نشان داده. فضل حرفهای زیادی بهم زد که کمکم کند در این آشفته بازار فکری ام. تا حدی هم کرد البته. ولی خب آخرش٬ متر و معیار قبح و حسن اعمال از دید من فرق دارد با متر و معیار او. نه که بگویم من راهم صواب است و بقیه لزوما خطا. نه! اما راهی که من برای زندگی خودم می خواهم محدوده اش کمابیش مشخص است و ایده آل من از راهی که زیست دین مدارانه تشویق کرده٬ آنقدرها دور نیست. اینکه در عمل چقدر توانسته ام پیاده اش کنم٬ البته بحث دیگری است. 

اصلا آمدیم و خدایی نبود و آخرتی هم نبود٬ یا بود ولی چنان که بر ما نموده اند نبود٬ تهش می شوم «خسر الدنیا» لابد. در مقابل٬ احساس قدرتی که پرهیزگاری در زندگی شخصی به آدم می دهد٬ چیز قشنگی است. اینکه فکر کنی عنانت به نحو کامل دست هوای نفست نیست و یک جاهایی می توانی مهارش کنی٬ طعم شیرینی است. زیست غیر دیندارانه هم لابد دارد از این طعم های شیرین. مثلا وقتی حقوق دیگران را پایمال نمی کنی و سعی می کنی اخلاق مدارانه زندگی کنی. من منکر اینها نیستم. اما من شیرینی در بندگی یافته ام که در بقیه قید و بندها ندیده ام. تاثیر تربیت کودکی است؟ شاید. به قول فضل٬ من درگیر نوستالژی های فرهنگی ام هستم؟ شاید. من نمی توانم هیچ کدام از این فرضیه ها را کامل رد یا قبول کنم. من فقط می دانم که جایی ته دلم قرص است که این عالم٬ شاهد و ناظری دارد. این دل قرص بودن از جنس همان دل قرص بودنی است که معنقدان به دیدگاه زمین مرکزی داشتند؟ گیرم که باشد! ته تهش این منم و دنیایی که هیچ چیزش معلوم نیست آنطور باشد که من حس میکنم. وقتی همه چیز آنقدر غیر یقینی است در مورد وجود خودم و دنیا٬ توقع چه یقینی می توانم داشته باشم از امور دینی؟ فکر کن تهش بشود چهل سال٬ پنجاه سال زندگی با محدودیت٬ زندگی ناکام٬ زندگی که به قول فیلسوف در آن کمتر به من خوش گذشته است. تهش هم می میرم بدون درک این لذتها. آنقدرها هم وحشتناک نیست. چون اگر تهش قرار باشد هیچ چیز نباشد٬ باز هم من فکر کرده ام چیزی هست و لحظاتی و شاید روزهایی٬ همین ایمان به وجود چیزی قوی تر از خودم٬ آرامم کرده است.

همه اینها را گفتم که بگویم من زمانی فکر کردم میشود جور دیگری بشوم و کمی این بندها را باز کنم: ترسیدم ناکام از دنیا بروم و قبلش حسرت بخورم! کم کم اما چیزی گم شد در زندگی ام که خالی ام کرد. برگشتم و بندها را خودم دوباره بستم به دست و پایم. نه که نلغزیده باشم که قطعا لغزیده ام باز. اما بندها که برگشتند و جایشان که دوباره درد گرفت٬ چیزی هم انگار آرام گرفت.  فقط کاش صیاد یادش نرفته باشد...

(گله دارم خدایا و خودت خوب می دانی!)



  • ۹۷/۰۲/۳۱
  • دخترچه

نظرات (۲)

زان تغافلگر چرا ناشاد باید زیستن
ای فراموشان به ذوق یاد باید زیستن
بلبلان نی الفت دامست اینجا نی قفس
بر مراد خاطر صیاد باید زیستن
چون سپندم عمرها در کسوت افسردگی
بر امید یک طپش فریاد باید زیستن
نیست زین دشوارتر جهدی که ما را با فنا
صلح کار عالم اضداد باید زیستن

کلمه به کلمه ی این چند بیت ...


پاسخ:
آخ سارا٬ آخ!
چه خوب می فهمیم.
مهم اینه که چه مدل زندگی شادت میکنه و باعث رضایتت میشه. وقتی با قید و بندهای خودت دلشادتری پس هیچ وقت ترکشون نکون.
پاسخ:
مرسی رافائل. :) کاش بفهمم چمه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی