Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

من در میان میدان و تو تیربارانم کن

چهارشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۸ ب.ظ

این روزها بالا پایینم زیاد است و ضعیف تر از همیشه ام. عجیب است که خیلی چیزها داشته باشی و باز انقدر از درون خالی شوی.

مطمئنم بعضی آدمهای محیط کار جدیدم فکر می کنند مشکل روحی دارم. بعضی دارند سعی می کنند کمک کنند که من احساس راحتی کنم اما راستش اینطور توجه ها گاهی آزارم می دهد. بعضی هم سعی می کنند کلا وجودم را نادیده بگیرند که طبعا آن هم خوشایند نیست.

رافائل٬ سوپروایزر روزانه ام است. از روز اولی که هم را دیدیم از هم خوشمان نیامد. رفتارش اصلا دوستانه نبود و حرفهایش تند و تیز. اوایل نمی دانستم که بخش زیادی از کارم با او خواهد بود. هرچه بیشتر گذشت٬ بیشتر معلوم شد که نقشش در کارم پررنگ است. و منی که هنوز با موضوع تحقیقم و محیط جدید ارتباط برقرار نکرده ام٬ خودم را موجودی احمق و عقب افتاده میان موجوداتی هوشمند از سیارات دیگر میبینم. برای یاکوپو و بقیه از رافائل گفتم. یاکوپو اسمش را گذاشته waffleman!* به الکساندر (استاد راهنمای دانشگاه قبلی ام) هم گه گفتم٬ با جدیت گفت: Who the hell is this guy...٬  ویلم (مدیر گروه دانشگاه قبلی ام) هم وقتی ماجرا را قهمید٬ گفت: This Flemish guy is rude. Try to be rude with him! ماریا و ارنا (همکارهای محل کار قبلی ام) هم خندیدند و گفتند: He is Belgian, we never take Belgians seriously!

این جملات شده بودند خوراک ذهنی من وقتی با رافائل روبه رو می شدم و او به هر طریق ممکن از من اجتناب می کرد. با اینها خودم را آرام می کردم و یواشکی می خندیدم.

سونیا (سوپروایزر اصلی ام) و روبرت (رئیس موسسه) تا به حال خیلی حمایت گر بوده اند نسبت به احوالات من. از یک جایی سونیا فهمید که من و رافائل مشکل ارتباطی داریم. هم سونیا و هم روبرت باهاش صحبت کردند. یک روز که باهاش قرار ملاقات داشتم٬ دیدم رفتارش به وضوح تغییر کرده و سعی می کند دوستانه باشد. آن روز خیلی شارژ شدم. چقدر ضعف می خواهد که حال خوب روزانه آدم بند شود به رفتار دیگران. 


دیروز٬ یک برنامه تفریحی گذاشته بودند. من هم به زور رفتم.  در افتخاراتم همین بس که در تیراندازی لیزری از بین چهارده نفر٬ توانستم نفر سیزدهم شوم و امتیاز منفی کسب کنم! رافائل تا می توانست به من شلیک کرد و ۱۲ بار مرا کشت. شده بودم کودنی که easy target است. نفر چهاردهم٬ جنت یک خانم مسن چینی بود که خیلی در حرکت کند بود. او قوانین بازی را درست نفهمیده بود. امتیاز جنت ۳۴۲۵- و امتیاز من ۲۷۵- شد. و البته امتیاز رافائل ۵۷۶۸. هنوز هم نمی فهمم که چطور امتیازم منفی شده. من کلا ۳۳۷ باز شلیک کردم و ۳۳ بار بقیه را کشتم و خودم ۷۱ بار کشته شدم. خنده داری ماجرا این است که علی رغم امتیاز منفی ام٬ درصد دقت شلیکم ۱۰ درصد بوده که از بسیاری از کسانی که امتیاز بالا گرفتند٬ بیشتر بود!

وقتی بازی تمام شد٬ اصلا فکر نمی کردم برد و باخت علنی در میان باشد. بیرون که آمدیم٬ رتبه ها روی اسکرین درج شده بود و دیدن اینکه نفر یکی مانده به آخر شده ام٬ ته مانده اعتماد به نفسم را هم بلعید. ور خوشبین ذهنم دلداری داد که حالا کسی توجه نمی کند و یادش نمی ماند. همان موقع دیدم اسمم را صدا می کنند  و کارنامه اعمال را که رتبه و امتیاز همه را به دقت منعکس کرده بود به دستم دادند. داشتم به خودم میگفتم ولش کن رتبه مهم نیست که چشمم به امتیاز منفی ام خورد. بدنم که به خاطر فعالیت بازی داغ بود٬ داغتر هم شد. حالم بد بود. نمی خواستم خنگ ترین و بدترین باشم. در موردش حرف نزدم. مدتی که گذشت دیدم یواشکی دارم می خندم که چطور واقعا توانستم امتیاز منفی بگیرم و نفر قبل از جنت شوم که به وضوح وسط میدان ایستاده بود و نمی دانست چه کند؟! همه راجع به امتیازهایشان حرف می زدند و  کارنامه ها را تحلیل می کردند. من سعی می کردم به روی خودم نیاورم. سباستین (که رابطه اش با من خوب است) گفت دخترچه از همه باهوش تر بود دستانش را ضربدری می گرفت جلویش و می دوید و نمی شد بهش شلیک کرد. این را در حالی گفت که خود سباستین به تنهایی ۱۷ بار من را کشته بود و من تنها ۸ بار کشته بودمش.  فهمیدم که خواست چیزی گفته باشد که حالم را بهتر کند٬ ولی بدتر کار را خراب کرد. رافائل در جوابش خیلی جدی گفت نه این شیوه هیچ فایده ای ندارد چون اینطوری نمی تواند شلیک کند و فقط یک حالت تدافعی محض است. می خواستم داد بزنم: تو رو خدا بس کنید. نه تنها تز نوشتن و شخصیت من را تحلیل می کنید٬ حالا توانایی جنگیدنم هم شده موضوع بحث. هیچی نگفتم و از آن لبخندهای زورکی زدم. 

موقع بیرون اومدن٬ رافائل آمد سراغم و با لخند مرموزی گفت: خب٬ چطوره؟ لذت می بری؟ دلم می خواست میشد با همان تفنگ لیزری به فرق سرش کوبید. با حالت بی تفاوتی حواب دادم آره. گفت: تا حدی؟ گفتم: آره تقریبا. گفت: لازم نیست تظاهر کنی. لازم نیست آدم حتما لذت ببره. راستش را بگو. داری ما را هی نقد می کنی که اینها چه کار می کنند و تو هم فکر می کنی که وقتت دارد تلف می شود با این کارها. گفتم: نه٬ من نقدی به کسی ندارم. گفت: فقط از ما بدت می آید.

 خیلی جا خوردم. اینها را با لحن نیمه شوخی می گفت و من می دانم طنز در فرهنگ بلژیکی زیاد استفاده می شود. اما چیزی به من می گفت که اینها فراتر از شوخی است. گفتم: چی؟ چرا همچین فکری می کنی؟ من اگر چنین تصویری از خودم ایجاد کردم که باید به حال خودم متاسف باشم. گفت: نه من دارم سوال می کنم. گفتم تو سوال نکردی٬ تو داری می گی که من از بقیه بدم میاد. گفت: خب باشه از بقیه بدت نمیاد! خوبه؟ گفتم: من هیچ احساس خاصی ندارم. گفت بدتر شد که. You don't give a sh*t. گفتم همچین چیزی نیست. تو داری با این حرفهات یک نگرانی جدید به نگرانی های من اضافه می کنی. گفت: نه نگران نباش! It's ok. همه اینها را آرام و با لحنی شبیه خودش گفتم که شوخی و جدیش معلوم نباشد. بعدش خدا رو شکر تا آخر شب هم کلام نشدیم.


بقیه از تفریحاتم می پرسند و من در جواب کسل کننده ترین آدم به نظر می آیم.. از این می پرسند که تنها زندگی می کنم و من می گویم بله و برای اولین بار در زندگی از این موضوع احساس شرم می کنم. دوست ندارم کسی سنم را بفهمد. وقتی سونیا و خودم هستیم آرامش دارم. اما وقتی در جمع هستم و سونیا نیست٬ بی قرار می شوم. از جمع فرار می کنم. صداها در گوشم بلند و بلندتر میشوند و نفسم تنگ می شود. بارها شده کسی ازم سوالی کرده و نفهمیدم چی گفته. 

راستش٬ حال دلم خوب نیست. سگ سیاه افسردگی این بار بار و بنه را آورده و میخ های حضورش را محکم کوبیده. رفتارهایم رنگ آنتی سوشال پیدا کرده. و من حوصله تغییر ندارم.

میدانم که حرفهایم رنگ ناشکری دارد. دارم سعی می کنم بجنگم اما انگار مثل همان تیراندازی لیزری٬ کودنی شده ام در میانه میدان.

*اشاره دارد به بلژیکی بودن رافائل

  • ۹۶/۰۷/۲۶
  • دخترچه

نظرات (۵)

سلام دخترچه. 
خیلی وقته که کامنت برات نذاشتم :). 
تو امریکا هم معمولا تیم ها رو هر از چند گاهی می برن بیرون و برای تیم بیلدینگ. من تو خیلی از بازی هایی که امریکایی ها بازی میکنن معمولن خوب نیستم و خیلی بد عمل می کنم :). منتها اون چیزی که شرکت واسش مهمه این نیست که تو توی بازی یا یه فعالیت خارج ازکار خوب باشی بلکه براش این مهمه که توی اون کاری که هستی بتونی خوب عمل کنی. 
نکته دیگه اینکه به نظرم بهتره که تو محیط کار با همکارات بگو بخند داشته باشی و باهاشون راحت تر باشی. به هر حال اونا آدمایی هستن که قراره از چند ماه تا چندین سال در کنارشون کار کنی و بهتر اینه که باهاشون راحت باشی و این مدت خوش بهت بگذره. اینطور باعث می شه که حتی اگه یه آدم معمولی باشی وقتی می ری حس کنن یه چیزیو از دست دادن. یادم نمی ره که یکی از همکارام که برنامه نویس خیلی خوبی بود وقتی رفت تقریبا همه یه جور ابراز رضایت از رفتنش کردن. این تجربه ای هست که من تو چندین سال به دست آوردم. :).
خوش باش :)
پاسخ:
سلام
چه خوب دوباره اومدین. ولی یه چیزی بگم؟ از سرچ این اسم هایی که من اینجا می برم به مشخصات من نمی رسید. قبلا هم یک بار اشتباهی فکر کردید شناسایی ام کردید. ;)
رابطه ام با همکارها در این چند ماه بهتر شده. وافل همچنان تو اعصابه ولی خودش فهمید که اون شب پاشو از گلیمش درازتر کرده. خلاصه اوضاع داره بهتر میشه. چند تا از همکارها وجودشون خیلی نعمته برام. ماه دسامبر رو البته بیشترش رو دانشگاه نبودم. حالا باید ببینم بعدش چی میشه.
سلام
صد سال است حرف نزده ایم
نمیدانم چرا یاد روزهای سویس افتادم
شاید چون انجا هم کمی غریب بودی
دخترچه حسی به من میگوید این وافل جان ادم مهمی در زندگی تو خواهد بود. امیدوارم زیاد ازارت ندهد و بیشتر امیدوارم از یک جایی برایت معلوم شود که سوراخ زره اش کجاست. نه برای اینکه ضربه بزنی. برای انکه ببینی همه ما نقاب هایی داریم که ترسهایمان را بپوشانیم.

خیلی حرف دارم باهات
من هم جدیدا دوست ندارم که مردی بطور جدی در زندگی ام نیست و دیت ندارم
از طرفی مدل زندگی ام را پذیرفته ام
نمیدانم تهش چه می شود

پاسخ:
سلام
وافل کم کم برام ابهتش شکست. الان گاهی حتی حس ترحم دارم بهش. خلاصه سوراخ زره اش رو کم کم دیدم فکر کنم! یکی اش این بود که یک روز توی یک جلسه٬  چند نقطه کچلی توی سرش دیدم و احساس کردم که خیلی با تصویر کاملی که خودش دوست داره ارائه بده فاصله داره!
تهش واقعا معلوم نیست گولو.
سلام عزیزم . دخترچه خوب من . قوی من . چقدر از خوندن دوباره ات دلم وا شد 
همیشه بخند   
این روزا هم میگذره بهار تازه ای در زندگی ما طلوع میکنه حتما 🌹🌹❤❤
پاسخ:
سلام عزیزم. خیلی خوشحال شدم که بهم سر زدی. انشاالله روزهای بهتر برای همه میان.
سلام دخترچه.
خبری ازت نیست :). خوبی؟
پاسخ:
سلام
خوبم. این یک ماه دسامبر رو کارآموزی به یک محیط دیگه رفتم و خیلی روحیه ام بهتر شد. کلا الان توی مودی ام که زندگی رو آسون می گیرم. :)
خیلی حرف برا نوشتن دارم فقط باید حس نوشتن بیاد. 
سلام ، امشب بعد از چند سالی که اسمتو در نظزات وبلاگ گولو دیده بودم و برام جالب بود خوندمت ، یعنی از ابتدا و انتها وبلاگتو کامل خوندم ، لذت بردم از شجاعت و قدرتت، امیدوارم که همینطور یا قدرت و محکم باشی


پاسخ:
سلام متین جان. خوش اومدی. :)
وقتی این نظر رو خوندم، کلی حس خوب اومد تو وجودم. :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی