Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

در خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی

چهارشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۳، ۰۲:۱۶ ب.ظ


مسیری که از نیمه تابستان به این طرف طی کردم، سربالایی و ناهمواری کم نداشت. وقتی نشانه های پاییز خودشان را کوبیدند توی صورتم، گریه ام گرفت. می خواستم در همان تابستان بمانم، حتی اگر شرجی باشد و دم کرده. از تغییر ناگهانی ترسیدم. پاییز اما به حرف من گوش نکرد. ناله هایم را که دید، سرعت آمدنش را کمتر کرد اما به هر حال آمد و من هم چمدان لباسهای گرم را از انبار کشیدم بیرون. روزهای اولی بود که داشتم به اکراه  آمدنش را می پذیرفتم، برای همین هم پیراهن چهارخانه ی نارنجی رنگم را پوشیدم. همه می گفتند چقدر رنگت می آید به این فصل!  و خب، من انگار تازه دوزاری ام افتاد که انعطاف و تطبیق به موقع،  مسیر را هموار تر می کند.  دیگر نباید مثل چوب خشک می بودم در مقابل گذر زمان.


اینطور شد که دوباره یادم آمد چه چیزی پاییز را زیبا می کند: رنگهای جدید را در برگها می جستم، و بو می کشیدم رطوبتی را که دیگر ساکن و شرجی نبود مثل هوای دم کرده تابستان. به خودم آمدم و دیدم که زیر باران سیل آسا دارم محکم رکاب می زنم و به کلاس نقاشی می روم. از اینکه باد و باران، متوقفم نکرده بود، به خودم می بالیدم.


یکی از همین روزها به این فکر کردم که آنچه سرپا نگاهم داشته، رکاب زدن مداوم بوده. گاه آرامتر رانده بودم و گاه سریع تر، اما آنچه در همه این مدت به چشم می آمد این بود که متوقف نشده بودم در این چند ماه. خلاصه که همین چند وقت پیش یکهو یادم آمد که مدتهاست دلم برای رهگذر تنگ نشده است.  تازه فهمیدم که این اواخر بارها تصویری از یار آینده ام داشته ام که خیلی با رهگذر متفاوت بوده است. بدون آنکه این پروسه به چشمم آمده باشد، به این باور رسیده بودم که او آدمِ من نبود. خوب بود، نه اینکه بد باشد، اما آدمِ من نبود. یک حس استثنایی را تجربه کردم: نه از او دلگیر بودم، نه به او دلبستگی داشتم. به عنوان یک انسان خوب برایش خوبی خواستم. به خدا سپردمش و رکاب زدم.


قبلا از معجزه زمان گفته بودم. اما باید اضافه کنم که آنچه زمان را تبدیل به جادوگری بی بدیل می کند، همان حرکت همراه با انعطاف در مقابل تغییر است. یعنی اگر در یک نقطه بایستی و بچسبی به نیمه تابستان و آمدن پاییز را انکار کنی، زمان، کار زیادی از پیش نمی برد. این تویی که باید از یک زمانی، به جای گریه و ناله در مقابل بادهایی پاییزی که به صورتت می خورند، شالت را از توی بقچه بیرون بکشی و سفت دور خودت ببندی. چکمه ها و دستکش ها را بپوشی و رکاب بزنی. بعد یکهو به خودت می آیی و میبینی افتادی در سرپایینی و داری از نارنجی ها و خردلی ها و زردها و قرمزها و عنابی ها مست می شوی.


الیزابت گیلبرت در کتاب "بخور، دعا کن، عشق بورز" حرف جالبی می زند. فصل آخر کتاب که می شود، یک جورهایی همه چیز ختم به خیر می شود: انگار که شاهزاده سوار بر اسب سفید آمده باشد که او را نجات دهد! خودش می گوید اما این خوشبختی و شادی را ابتدا در درون خودش به دست آورده و بعد عشق زندگی اش او را پیدا کرده. کسی ناجی او نبوده جز خودش. می دانید؟ رمز کل ماجرا این است که قرار نیست شاهزاده ای راپونزل را از دست جادوگر و سیندرلا را از دست نامادری و خواهران بدجنس نجات دهد!


به نظرم، دور ریختن کلیشه هایی که ناخودآگاه ما را اسیر انتظار برای پیدا کردن عشقی می کند که درمانگر همه دردهایمان باشد و شادی را یک شبه در وجودمان بدمد، اولین قدم برای همان حرکتی است که دست به دست زمان می دهد و معجزه می سازد!


من هم این روزها دارم راهم را می روم. طبعاً انسان کاملی نیستم و بارها اشتباه می کنم. اما با همه این ناکاملی ها، قدم هایم را بر می دارم و سعی می کنم همچنان که به مقصد فکر میکنم از خود مسیر غافل نشوم. شادی و آرامشی  که این سبک زندگی برایم داشته است یک جورهایی قابل وصف نیست. نه اینکه غم نباشد، سرخوردگی نباشد، دل گرفتگی نباشد، که همه اینها هست. اما همان عبور کردن است سرِّ داستان. و البته عبور کردن با انکار کردن احساسات تفاوت دارد. عبور کردن اتفاقا مستلزم این است که تک تک  حس هایت را در آغوش بکشی، نوازش کنی و بر وجودشان صحه بگذاری و بعد جایی در قلبت را بهشان بدهی. وقتی این حسها خیالشان راحت شد که تو رویت را ازشان بر نمی گردانی، آن موقع است که شروع می کنند به وزن کم کردن و اینطوری تو عبور می کنی و حتی گاهی هم پرواز!


اسمش را گذاشته ام "جانیار". خیلی فکر کردم به اسمش که ناگهان جانیار آمد جلوی چشمم. یک جورهایی معادل خوبی هم برای soul mate  است. من دوست دارم که بالاخره پیدایش کنم و کنارش راه بروم. بعد با هم رکاب بزنیم و او گاهی هم مرا ترک خودش بنشاند! با اینکه اطمینان دارم که شادی را در درجه اول خودم به خودم هدیه می دهم، می دانم که اگر جانیار کنارم باشد هم می توانم شادتر باشم و هم او را شادتر کنم. جانیار کمی دیر کرده. چرایش را نمی دانم. اما این را خوب می دانم که اگر قرار باشد روزی هم را ببینیم، آن روز جایی از مسیر خواهیم بود که باید باشیم، همان جایی که دیگر قرار نیست آدم اشتباهی وارد زندگی مان شود. 


-----------------------------------------------------------------


 تیتر نوشت: 


       ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی                            وی آینهٔ جمال شاهی که توئی


      بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست                 در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی


        مولانا

  • ۹۳/۰۸/۲۸
  • دخترچه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی