Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

پیوندها

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

پنجشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۳، ۰۲:۵۲ ب.ظ


شبهای قدر پارسال از بهترین شبهای زندگی ام بود. کلمه به کلمه دعای جوشن کبیر را (البته دعا را بین سه شب تقسیم کرده بودند به دلیل کوتاهی وقت افطار تا سحر) با اشتیاق می شنیدم و دوست نداشتم خواندنش تمام شود. در همان شبها از خدا خواستم که یک شریک مومن جلوی راهم قرار دهد. یکی که دلش صاف باشد و مرا هم بفهمد. ته ذهنم هم شاید گفتم که مثلا ماه رمضان بعدی با هم بیاییم. از ته دل خواستم و این اولین باری بود که چنین میخواستم.

دیشب که داشتم قدم میزدم به سمت محل مراسم، یک چیزی ته دلم محکم بود. نه اینکه مطمئن باشم آن شریک را پیدا کرده ام. اما یک حس عجیب که از ماه رمضان پارسال تا امسال، چقدر برکت به زندگی من آمده است. چقدر آن شبها تاثیرگذار بوده اند. چقدر خیالم جمع شده که خدا هرچیز را در زمانش پیش می آورد. چیز دیگری هم ته دلم بود، چیزکی از جنس یک جوانه تازه روییده لطیف. از آنها که مثل پوست نوزاد نرم اند. شکننده اند. نمی دانی دوام می آورند باد و بوران پیش رو را یا نه. اما بودنشان حالت را خوب می کند.


در مراسم که بودم احساس کردم برای اولین بار واقعا و از ته دل آن فرد مربوط به گذشته را بخشیدم. دیشب با خودم فکر می کردم که اگر قرار باشد شروعی تازه داشته باشم، دوست ندارم که روی ته مانده های کینه باشد. امروز صبح که قدم می زدم دیدم چقدر راحت می توانم با خودم بگویم ان شاالله او هم برود دنبال زندگی اش و خوشبخت شود. نه چون آن فرد برایم مهم است، بلکه چون اتفاقا برایم آنقدر پررنگ نیست که بخواهم بنشینم برای مثلا تاوان دادنش نفرینی کنم. اگر او خوشبخت شود، هیچ چیز از من کم نمی شود. فقط شاید حجم خوبی ها و خوشی های دنیا زیاد شود و وقتی خوبی های دنیا زیادتر شود، من هم از آن بهره ام را خواهم برد.


محمد، پسر خوبی است. مهربان است. معتقد است. با مسئولیت است. صادق است. اما خب ما دوتا خیلی با هم فرق داریم. و هنوز هیچ کدام نمی دانیم که این تفاوتها ما را کجا خواهد برد. اما فعلا یک جورهایی شانه به شانه داریم این راه را میرویم. فکر کنم بتوانم بگویم که تا الان و تا اینجای مسیر، همسفر خوبی بوده.* 


وقت آن بود که آدرس اینجا هم تغییر کند. آن اسم به کار رفته در آدرس دیگر یک عجوزه بدقواره شده بود که با حال و هوای اینجا سازگار نبود. امیدوارم همه آنها که خاموش می خواندند، دوباره پیدا کنندم. خواننده ای به نام سمانه داشتم که کامنت هایش خیلی به دلم می نشست. امیدوارم گمم نکرده باشد.


التماس دعا!


 


*بعدا نوشت: خب باید اعتراف کنم که گاهی هم شک می کنم که همسفر خوبی بوده باشد تا اینجا.




  • ۹۳/۰۴/۲۶
  • دخترچه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی