Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

مهریه!

سه شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۱، ۱۲:۳۵ ق.ظ

گفته بودم به مهریه زیاد معتقد نیستم. اما میزانی نگفته بودم. دلیلش هم این بود که تاکید داشتم وکالت در طلاق را بگیرم و این برایم خیلی مهمتر از مهریه بود. ته ذهنم همان 14 سکه بود اما گذاشته بودم این را در آخرین مراحل بگویم...

چندین ماه بعد در یکی از دیدارها نمی دانم چه شد که حرف رسید به مهریه. چون هر دو حقوق می خواندیم و کارآموز وکالت بودیم، به فراخور پرونده ای که خوانده بودیم یا یک بحث حقوقی، از این حرفها زیاد زده می شد. گفت شما هم که گفتید مهریه 14 سکه باشد. شوکه شدم! گفتم: من گفتم؟ گفت: بله! گفتم: قصد داشتم بگویم اما فکر نمی کنم به زبان آورده باشم...


عزت نفسم بیش از آن بود که وارد بحث شوم. پرسدم مهریه سایر اعضای خانواده تان چقدر بوده؟ گفت خانم برادرش 14 و خواهرش صد و خرده ای. چیزی نگفتم. با خودم گفتم من که خودم هم می خواستم بگویم 14...


بعد از عقد، دعوایمان شد. همان مثلا دعوت به رستوران که با اخم خواهرش مواجه شدم و نهایتا نه تنها دل جویی نشدم که به دلیل اخم خواهر، مواخذه هم شدم. آن شب که برگشتیم خانه، خیلی ناراحت بودم. در همان رستوران گفته بود من امشب تکلیفم را معین می کنم!  در خانه به مادرم گفته بود: من تحمل این زندگی مشترک را ندارم!


به غرورم برخورده بود. برگشتم به او گفتم وقتی کسی مهریه اش 14 سکه باشد همین می شود دیگر! او هم که منتظر بهانه بود این جمله را سریع گرفت و شروع کرد به مظلوم نمایی جلوی مادرم که بله، موقعیت پدر من مثل پدر شما نیست و غیره و غیره.


خب راستش را بخواهید امرزو خودم می دانم که به آن جمله که گفتم اعتقاد قلبی نداشتم. مهریه کم اصلا دلیل بر بی حرمت شدن نیست و من برای کسانی که خود خواسته، مهریه بالایی ندارند خیلی ارزش قائلم. اما مسئله این است که متاسفانه خیلی ها نمی فهمند که این ارزش آن زن بوده که مهریه بالایی نخواسته، نه اینکه آن پسر تحفه ای بوده و آب از لب و لوچه عروس آویزان شده! این امر را نمی شود انکار کرد که همین خود من اگر مهریه بالایی داشتم، قبل از جدایی لااقل پدرش یک تماس می گرفت و حداقل خداحافظی می کرد! من که مهریه ای از او نگرفتم و فرقی نمی کرد 14 باشد یا 1000، در هر حال نمی گرفتم اما...


شاید هیچ وقت ازدواج نکنم. اما اگر زمانی ازدواج کنم دوست دارم مردم آنقدر فهم داشته باشد که بگذارد خودم مهریه ام را پیشنهاد دهم. هنوز هم به مهریه خیلی زیاد معتقد نیستم... اما به مهریه معقول و در حد عرف اجتماع، چرا.


*****


مدتها بود از گذشته نمی نوشتم، اما امروز به سببی یاد آن مهریه بر من زنده شد و دلم گرفت. الان اما خوبم. با خود می گویم حکمت خدا این بود که انها حتی بهانه ای نداشته باشند که بگویند این دختر مهریه اش فلان بود و چنان! همین طوری که متهمم می کردند به مرفه بی درد بودن! خدایا، به خودت واگذارشان کردم.... فقط به خودت که عالم نهان و آشکاری.




بعدا نوشت: این یه مورد رو هم اضافه می کنم و پرونده این قضیه رو همین جا می بندم.


 ما عقد شرعی رو در یک مکان مقدس در حضور خانواده هامون خونده بودیم و چند روز بعد رفتیم دفترخونه که ثبت کنیم. برای همین عقد دفترخونه برامون یه کار فقط تشریفاتی بود و فکر نمیکردیم بخواد انقدر مسئله تولید کنه!!


 تو دفترخونه باباش با اخم نشسته بود.  قصه اخم مفصله. من از روز اول به پسره گفتم که شرطم برای ازدواج داشتن وکالت در طلاقه. به عنوان یه حقوقدان، حداقل باید این امر رو که بهش اعتقاد داشتم خودم رعایت می کردم. او هم بعد از مدتی فکر کردن روی قضیه، گفت موافقه. بعدتر پرسیدم از جهت خانواده مشکلی نیست؟ طبق معمول ژست اعتماد به نفس گرفت که چه مشکلی؟! حالا نگو این یا اصلا با خانواده اش مطرح نکرده بوده، یا اینکه دعوا شده بوده همون موقع ها سر این قضیه! من هم اصلا خبر نداشتم که داستان از چه قراره و هر بار با خودش در مورد این وکالت و ثبتش صحبتی می شد، مخالفتی نمی کرد. وقتی می خواستیم بریم دفترخونه برای ثبت عقد، انگار تو خانه شون دعوایی به پاشده بود اون سرش ناپیدا!! هی مامانه و یا شاید هم خواهره زنگ می زدن به گوشیش و من هم اصلا نمی فهمیدم چه خبره. باباهه هم که بغ کرده یه گوشه نشسته بود! جالب ابن بود که من اصلا وکالت در طلاق رو تو دفترخونه ازدواج و طلاق ثبت نکردم و بعدا خودمون رفتیم دفتر ثبت اسناد رسمی. باباهه با اینکه دید همچین حقی اون موقع ثبت نشد و حتی حرفش هم زده نشد، تو قیافه و اخم بود!


خلاصه توی همون دفتر خونه،  وقتی سردفتر داشت مهریه 14 سکه رو می نوشت، یکی از اقوام که به عنوان شاهد اومده بود رو به بابای اون با خنده گفت: "حاج آقا یه حج شما هدیه نمیدین؟" و فکر میکنید آن پدر چه گفت؟ رو ترش کرد و گفت اگه می خوان برن، خودشون برن!!!


وقتی بعد از یک سال از عقد و کلی ماجرا و  دعوا، برای اولین به رویش آوردم که پدرش چه گفته، گفت" برای پدر من که یه حج چیزی نبود!!! فقط مثل بابای تو بلد نیست قشنگ عکس العمل نشون بده و همین طوری یه چیزی گفته نه از روس خساست!!"


  • ۹۱/۱۱/۲۴
  • دخترچه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی