Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

خیر و شر...

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۱، ۰۳:۴۵ ب.ظ

مدت زیادی میشه که ننوشتم. از وقتی اومدم ایران و بعدم برگشتم، هر کار کردم دست و دلم به نوشتن نرفت. شاید توضیح دلیلش کمی سخت باشه. اما به طورخلاصه، وضعیتم طوری بود که احساس می کردم نوشتنم فقط میشه انشای کلمات منفی. و این در حالی بود که سفرم به ایران سفر خیلی خوبی بود. اما خب... در این سفر فشار روحی هم داشتم. وقتی رفتم دیدن استاد راهنمای فوق لیسانسم در ایران، سردترین رفتار ممکن رو کرد و خیلی غیردوستانه باهام برخورد کرد و او همون کسی بود که مسائل زندگی ام رو می دونست و تا پیش از دفاع رفتارش واقعا دوستانه بود حتی تا حدی که می خواست واسطه آشتی من و اون آدم بشه و جلوی جدایی رو بگیره. اما من نمی دونم واقعا چه اتفاقی افتاده.

 روز دفاع، از برخورد مسخره استاد داور و مشاورم کلافه شده بود... این رو می فهمیدم که از دست اونها حرص می خوره اما حتی نکرد که مثل یک استاد راهنمای خوب، پشتم در بیاد. بیشتر سکوت می کرد و حرص میخورد. ازش دلگیر شدم اما به روش نیاوردم. وقتی بعد از یک سال برگشتم ایران، سعی کردم مثل سابق باهاش رفتار کنم، اما اون دیگه اون آدم قبلی نبود. حتی یه جورهایی غیرمستقیم زیر سوالم می برد. خیلی دلم شکست اما خب به تدریج یاد گرفتم که بپذیرم که آدمها عوض می شوند و ما گاهی هیچ وقت دلیلش رو نمی فهمیم...مسائل دیگه  ای هم بود. برای چندمین بار در این چند سال از یه دوست یه جورهایی ضربه خوردم. اینکه می گم "چندمین بار از به دوست"، منظورم این نیست که همیشه از یه آدم ضربه خوردم. چندسالی میشه که افراد مختلفی که توی برهه های مختلف باهام دوست شدند، به طور ناگهانی رفتارهای عجیب و غریب می کنند. و امسال این اتفاق در مورد کسی افتاد که اصلا انتظار نداشتم. خیلی توی خودم فرو رفته بودم. اما بعد دیدم واقعا من دارم نیمه خالی لیوان رو می بینم. واقعا این آدمها از استاد و دوست و... که از دید من کارهای غیرقابل پیش بینی کردند، بیش از 8-7 نفر نبودند. من این همه دوستان و آشنایان خوب دارم اما همه تمرکزم رو گذاشتم روی اونها که اثر منفی روم گذاشتند. پس اون دوستانی که هیچ وقت فراموشم نکردند چی؟ آیا ارزش اونها بالاتر از این چندتا آدم نیست؟خلاصه بگم که دلیل به هم ریختگی ام در این مدت مجموع این چیزها بود. ماجراهای گذشته هم به دلایل مختلف گاهی برام یادآوری می شد...اما...اما این چند روز دارم هی با خودم می جنگم که دوباره بیام اینجا بنویسم. این بار نه فقط برای خالی کردن خودم. بلکه برای همون سه تا دونه خواننده ای که دارم که شاید عددشون کم باشه اما کیفیت محبتشون به من بارها بهم ثابت شده.بنویسم تا:


تا ...حوا بدونه من هستم. حوا ببینه کسی که هربار حوا رو خونده روحیه گرفته، هنوزم هست. شاید کمی از پا افتاده باشه، اما بلند میشه، به زودی دوباره بلند میشه و از این رخوت در میاد. حوا بدونه که دوست نادیده اش از خبر قبولی دانشگاهش از صمیم قلب خوشحال شده و هر حرکت حوا رو به جلو، به دوستش هم انگیزه میده...


تا... مهرنگار بدونه و ببینه که آدمهایی که بعد از یه زمین خوردن سخت، بلند می شند، باز ممکنه بخورند زمین. بازم ممکنه زخم های کهنه شون سرباز کنه،... اما نباید زمینگیر بشن. مهرنگار یادش نره که دوست تنهاش خیلی دوستش داره و دلش براش تنگ میشه. مهرنگار مطمئن بشه که نگرانی هاش برای دوست تنهاش معنا داره و ارزش...


و...و خاطره عزیزم که این روزها دل پر دردی داره، بدونه تنها نیست. بدونه آدمهایی هستند که ممکنه خیلی دور باشند ازش اما با هر غصه اش، دلشون لرزیده واحساس کردند خودشون بودند که جای خاطره درد کشیدند. که به خاطره بگه :"ان مع العسر یسری" و بگه "عسی ان تکرهوا شی و هو خیر لکم...". که خاطره عزیزم خوشبختی رو در لحظه بجوید.... که مطمئن باشد گاهی مورد ظلم قرار گرفتن، ترفند تقدیر است برای اینکه ما را دردانه معبودمان کند...


و بنویسم تا یادم نره آنچه من درد، نامردی و یا ظلم می پندارمش، قطره کوچکی است در مقابل دریای درد و رنجی که این روزها دنیا رو گرفته. اما، اما...هنوز هم باور دارم که حتی اگر بر وسعت دریای درد و رنج این دنیا روز به روز افزوده شود، آسمان آن دنیا بی انتهاست و بزرگترین دریای شر در مقابل بی کرانگی آسمان خیر، هیچ است، هیچ.


  • ۹۱/۱۱/۰۱
  • دخترچه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی