Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

"از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد"

Mon coin de solitude

اینجا کنج تنهایی من است. از بچگی عادت داشتم، جایی از اتاقم را کنج تنهایی بدانم. پشت دری، کنج دیواری و یا کنار شوفاژی. عموما برای هموار کردن لحظات سختم به آن کنج پناه می بردم. این وبلاگ، برای من حکایت همان کنج آشنا را دارد. کنجی که مجال خلوت با خود را برایم فراهم می کند.

بعد از اسباب کشی به اینجاُ متاسفانه هنوز کل آرشیو را نتوانستم منتقل کنم و برخی از پستها هنوز سرجایشان قرار نگرفته اند. نظرات وبلاگ قبلی هم که متاسفانه همه از بین رفتند...

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

همسایه مشکل دار

سه شنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۱، ۰۲:۴۷ ق.ظ

یکی از سختی های زندگی در خوابگاه، مشترک بودن سرویس بهداشتی و یخجال و آشپزخانه بین 8 نفر است. 8 نفری که هم دختر هستند و هم پسر. متاسفانه من خیلی در این مورد خوش شانس نبودم و همسایه های چندان خوبی نصیبم نشد. داستان های مفصلی دارم از کثیفی سرویس ها و مشترک بودن بین دختر و پسر و... که اینجا مجال بازگویی اش نیست. اما در بین این همسایگان، پسری دراز و بی ادب وجود دارد که واقعا وجودش مایه سلب آرامشم شده. روز اول که به این اتاق آمدم، فکر کردم مثل اتاق موقتی که داشتم در راهرویی هستم که همه دخترند و بدون ججاب به سمت یخچال رفتم. موقع برگشت به اتاق، این پسرک دراز مرا دید و سلام علیک گرمی کرد. من که جا خورده بودم، جوابش را دادم و به اتاقم برگشتم. چشمتتان روز بد نبیند! از فردایش که مرا با روسری دید، دیگر جواب سلامم را هم نمی داد و مدام جشم غره می رفت. به مرور فهمیدم که از آن دسته آدم های مشکل دار است که در همه جای دنیا پیدا می شوند. یا گرایش های نژاد پرستانه دارد و یا عقده هایی درونی. بارها سعی کردم با لبخند سلام کنم، اما با چشمان سردش زل می زد و راهش را می کشید و می رفت!

تا زمانی که کلاس داشتم، بیشتر ساعات را بیرون بودم و کمتر می دیدمش. با شروع تابستان، خوابگاه خلوت شد و در برهه ای از زمان فقط من و او در راهروی هشت نفره ماندیم. اینجا اتاقی دارد که دو عدد یخجال سایز متوسط در آن است ( نه مثل یخجال هایی که در خانه داریم و نه مثل یخجال های کوچک هتل ها و بلکه بینابین است.) من به دلیل اینکه گوشت و مرغم را از مغازه های خاص تهیه می کنم، مجبورم عمده خرید کنم و فریز کنم. بنابراین همیشه در حد 2/3 کیلو مواد غذایی در جایخی بالای یکی از یخجال ها می گذاشتم. تا به حال هم مشکلی نبود. اخیرا، این پسرک دراز، مواد غذایی من را از جایخی در می آورد و در سطل می ریزد! دفعه اول که  دیدم، فکر کردم شاید اشتباه کرده. بسته مواد غذایی را برداشتم (خدا را شکر در سطل چیز دیگری نبود و غذای من داخل چند کیسه نایلون بود)و دوباره در فریزر گذاشتم. جایی هم گذاشتم که خیلی دم دست نباشد. امروز که صدای پایش را شنیدم، در را باز گذاشتم که بداند من هستم. جند بار رفت و آمد و سر و صدایش می آمد و همین طور سر و صدای جا به جا کردن وسایل در یخچال. وقتی رفتم سمت یخجال، دیدیم باز همان بسته را در سطل گذاشته و رویش را استتار گرده تا من نفهمم!


شاید چند بسته مواد غذایی آنقدر ارزش نداشته باشد، اما صبح من با این عمل زشت واقعا به هم ریخت. بماند که اینجا یکی از گران ترین شهرهای دنیاست و من هم در خرید محدودیت دارم و از هر مغازه ای نمی توانم خرید کنم، اما اینکه جرا یک انسان باید تا این حد خودخواه باشد و یا علاقه مند به آزار دیگری، از اصل قضیه آزاردهنده تر است. اینکه فکر کنی در جایی هستی که دیگری به خودش اجازه دهد به حریمت ( ولو حریم غذایی ات!) وارد شود، حس خوشایندی نیست.


به خدا واگذارش کردم و دعا می کنم زودتر از این دیوانه خانه رها شوم!


پ.ن. همه جای دنیا آدم عقده ای پیدا می شود!


  • ۹۱/۰۵/۰۳
  • دخترچه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی